تبليغاتX
بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست! - شعر


بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!

ادبی

پیامبری که در راه است ...

گزارشهای خبری
با اشکهای مادرم کلید می خورند.
خبرگزاریها
لاشه برادرانم را تقسیم می کنند.
و نام خواهرانم
تیتر اول روزنامه های جهان می شوند.

ما هر روز در سرتاسر دنیا تکثیر می شویم.
هر روز در سرتاسر دنیا انکار!
و آب از آب تکان نمی خورد.
و ستاره ای از آسمان نمی افتد.
و این خورشید لعنتی هر روز از راه می رسد!

بی گدار به آب می زند این سگ لعنتی.
خورشیدی که از سرزمین های مقدس طلوع می کند
و در اقیانوس آرام به خواب می رود.

بی گدار به آب می زند این سگ لعنتی.
پیامبری که در اورشلیم ظهور می کند
و در سواحل کالیفرنیا اقامت دائم می گیرد.

بی گدار به آب می زند این سگ لعنتی
خبرنگاری که روز در کوچه پس کوچه های غزه پرسه می زند
و شب در گزارشهای ویژه خبری شعر می بافد.

بی گدار به آب می زند آقای رییس جمهور
این سگ لعنتی! که پشت میز بلندش
از ابراز تاسف حرف می زند.
و آب از آب تکان نمی خورد
و این خورشید لعنتی هر روز از راه می رسد!

برادرم! جنازه کودکانت را به خاک بسپار!
گیسوان خواهرت را از باد بگیر!
و خاکستر خانه ات را به رودها بسپار!

امروز پیامبری در راه است.
که از کنار خانه های سوخته خواهد گذشت.
که از کنار اشکهای ریخته خواهد گذشت.
که از کنار لاشه برادرانم خواهد گذشت.
و برایمان دعای خیر خواهد فرستاد!

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 9:21 توسط علیرضاسلطانی| |


Design By : Night Skin