بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!
ادبی
دکمه های زندگی را باز می کند پیراهنش را از تنش می کند مرد دراز می کشد مرگ چشمهای مرا سنگین می کند دیواراتاق آبستن اتوبوس شبانه است اتوبوسی که مرا خواهد برد تا دشتهای دوردست زمین تا جنگل تا دریاچه تا قایق قلاب ماهیگیری... مرد لجنهای کف دریاچه را با دست کنار می زند - " آخه احمق جون! آدم باید دلشو تو سینش نگه داره نه اینکه ببنددش به نوک قلاب ماهیگیریو پرتش کنه وسط دریاچه" مرد لجنهای کف دریاچه را با دست کنار می زند - " آخه احمق جون! آدم باید دلشو تو سینش نگه داره" مرد،لجنهای کف دریاچه،" آخه احمق جون" گم می شوند زیر سم گله بوفالوها گله بوفالوها می آیند و می روند درست مثل قطارهای نیمه شب مثل کامیونهای گذری مثل خاطرات فراموش شده دنیا گله بوفالوها می آیند ومی روند من صدای شکستن استخوانهایم را می شنوم
| Design By : Night Skin |

