تبليغاتX
بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!


بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!

ادبی

شاخه نبات 

 

 

"به راستی کی است این قلندر یک لا قبای کفرگوی که در تاریک ترین ادوار سلطه ریاکاران زهدفروش، در ناهاربازار زاهد نمایان و در عصری که حتا جلادان آدمی خوار مغروری چون امیر مبارزالدین محمد و پسرش شاه شجاع نیز بنیان حکومت آن چنانی ی خود را بر حد زدن و خم شکستن و نهی از منکر و غزوات مذهبی نهاده اند یک تنه وعده ی رست آخیز را انکار می کند، خدا را عاشق و شیطان را عقل می خواند و شلنگ انداز و دست افشان می گذرد ..."

 

  

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند
چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند
مشکـلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبـه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنـند
گوییا باور نـمی‌دارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنـند
یا رب این نودولتان را با خر خودشان نـشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنـند
ای گدای خانقـه برجه کـه در دیر مـغان
می‌دهـند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنند
حسن بی‌پایان او چندان که عاشق می‌کشد
زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می‌کنند
بر در میخانه عشق ای ملک تسـبیح گوی
کاندر آن جا طینت آدم مخـمر می‌کـنـند
صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 22:34 توسط علیرضاسلطانی| |

 

متن نامه آیت‌الله العظمی عبدالکریم موسوی اردبیلی :

"و أطیعوالله و رسوله و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ریحکم

وقایع تاسف‌بار اخیر و اتفاقاتی که در شأن نظام اسلامی نبوده و زیبنده‌ی آن نیست، موجبات نگرانی تمام علاقه‌مندان به کشور و نظام جمهوری اسلامی را فراهم آورده و باعث سلب آسایش و آرامش از جامعه شده است. حرمت‌شکنی‌ها و ایراد اتهاماتی که در دادگاه‌های صالحه ثابت نشده‌اند، به بزرگان و شخصیت‌های ملی و دینی، نه تنها جامعه را آرام نمی‌سازد بلکه آتش فتنه را شعله‌ورتر می‌کند. و لا تقف ما لیس لک به علم ان السمع والبصر والفواد کل أولئک کان عنه مسوولا. ادامه این وضعیت به یقین مطلوب هیچ‌یک از دلسوزان کشور نبوده و بیم آن می‌رود که باعث تضعیف پایه‌های نظام و اعتماد عمومی به آن گشته و زمینه‌ساز فتنه‌هایی بس عظیم و بزرگ گردد.

این‌جانب از تمامی مسوولان و دست‌اندرکاران امر می‌خواهم که هرچه سریع‌تر نسبت به ترمیم شکاف‌های ایجاد شده و جبران آسیب‌های وارد آمده اقدام نمایند و در جهت بازسازی اعتماد مردم به نظام تلاش کنند. رعایت حقوق افراد بازداشت شده و برخورد همراه با عطوفت اسلامی و انسانی با آنان و آزاد کردن هرچه سریع‌تر افرادی که ارتکاب جرمی توسط آنان احراز نشده است و هم‌چنین دلجویی از خانواده‌هایی که عزیزان خود را در این حوادث از دست داده‌اند می‌تواند قدری التیام‌بخش بوده و تنش‌های موجود را کاهش دهد.

امید است که با درایت افراد کاردانی که در نظام جمهوری اسلامی مشغول خدمت می‌باشند، کشور از وضعیت بغرنج فعلی رهایی یافته و تجربیات حاصله از این اتفاقات چراغ راهی برای اداره هرچه بهتر و صحیح‌تر امورات جامعه در آینده گردد.

عبدالکریم موسوی اردبیلی
سوم شعبان المعظم ‌١۴٣٠

بيانيه مرجع عاليقدر حضرت آيت الله العظمي صانعي در پي برگزاري دادگاه هاي پس از انتخابات دهمين دوره رياست جمهوري

باسمه تعالي

«وَلاَ تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمْ النَّارُ وَمَا لَكُم مِن دُونِ اللهِ مِنْ أَوْلِياءَ ثُمَّ لاَ تُنصَرُونَ» (113/هود)

تاريخ انقلاب اسلامي پس از رفراندم قانون اساسي، حضوري باشکوهتر و با عظمت تر از انتخابات 22 خرداد را به ياد ندارد. روزها و شبهايي را به ياد داريم که پسران و دختران، مادران و پدران و حتي آنهايي که نمي توانستند در انتخابات مشارکت کنند ، چنان شور و شعفي را به پا ساخته بودند و چنان از آرمانهاي بزرگ معمار و بنيانگذار فقيد جمهوري اسلامي حضرت امام خميني (سلام الله عليه) به بزرگي و خوبي ياد مي کردند که انسان از آن همه عظمت ، وحدت و يکپارچگي به وجد مي آمد.
آري، همه به نام دين و به نام آزادي برخاسته از اصول تشيع و براي پاسداري از آرمانها و ارزشهاي شهيدان بخون خفته آمده بودند تا بار ديگر آن هم پس از سي سال به دنيا نشان دهند که آزادي موهبتي است خدادادي و هيچ کس نمي تواند مانع و سلب کننده آن از درياي انسانها باشد. اما چه شد؟ به ناگهان فرزندان انقلاب به گوشه هاي زندان افتادند. جوانان عزيز طعم تلخ باتوم و گاز اشک آور را تجربه کردند و به ناگاه مجروحان و شهدايي بر جاي ماند. اين همه تنها به خاطر اين بود که مشروعيت انتخابات مورد پرسش واقع شده بود. و آيا سزاوار بود که پاسخ انتقاد و اعتراض آنها را چنين بدهيم و ناخواسته ايجاد بحران نماييم و تمام آن اعتراضها را به دول خارجي نسبت داده و بي محابا از سرنوشت محتوم تمام مستبدان و ظالمان ، آنها را وابسته به دنياي غرب بپنداريم؟ ظلم و تعدي تا آنجا پيش رفت که شاهد دادگاه کساني شديم که خود در تمام حوادث پس از انقلاب و دوشادوش تمام مسوولان حضوري فعال و چشمگير داشتند. دادگاهي که هويت و چگونگي آن از پيش مشخص بود،تا جايي که شاهديم نه تنها به مردم، بلکه به نخبگان آنان و کساني که عمر و جواني خويش را وقف خدمت به اسلام، انقلاب و جمهوري اسلامي نموده اند، نيز رحم نکردند و آنها را با انواع فشارهاي روحي و رواني و نگه داشتن طولاني مدت در سلول هاي انفرادي و قطع ارتباط با خارج از سلول و بي خبر نگه داشتن از همه مسائل روبرو ساختند و مهمتر از همه، خانواده هاي بي گناه آنها را از سرنوشت عزيزانشان بي خبر گذاشتند.
با توجه به آيه شريفه قرآن که به طور صريح و روشن هرگونه اعتنا به ستمکاران و ظالمان و اعتماد بر آنان را به خاطر جهاتي از جمله افزايش جرأت ظالمان و سرکوبگران آزادي هاي خداداي، گناهي خطرناک دانسته و با عنايت به کتاب و سنت و عقل، بر خود لازم مي دانم که يک وظيفه شرعي و حکم الهي را در شرائط امروز و مخصوصاً در رابطه با جلسه دادگاه حدود يک صد نفر از متهمان تذکر دهم. دادگاهي که اگر نگوييم در نظام قضايي جهان کم سابقه است، حد اقل در قضاي اسلامي بي سابقه و بدعتي نو به شمار مي آيد و قطعاً با گناهاني همراه مي باشد.
اما آن نکته اي که بايد به آن توجه کرد، صحت اين اعترافات نيست ، مسئله اي که بي ارزش بودن آن برهمگان روشن است، آن هم تنها به اين دليل که در زندان گرفته شده و حسب فرموده امير المؤمنين (عليه السلام) اقرار در زندان و حبس اعتبار نداشته و ندارد، و نه از آن جهت که عمده اعترافات گرفته شده، اقرار در حق ديگران است، که نه تنها بي ارزش، بلکه افترا و تهمت، معصيت کبيره و بر خلاف همه قوانين، حقوق و کرامت انسان هاست و همه کساني که به نحوي در نشر اين گونه اعتراف ها دخيل بوده اند، در گناه آن ها شريک و سهيم مي باشند و همه آن ها مستوجب عذاب افترا و تضييع آبروي مردم هستند، موضوعي که در اسلام از جان انسانها بالاتر است و خواه ناخواه در زماني نه چندان دور، قبل از جزاي آخرت، کيفر و جزاي عمل خائنانه خود را در اين دنيا ودر محکمه اي صالح و عادلانه خواهند ديد.لکن نکته مهمي که بايد مورد توجه قرار گيرد، عبارت از بي اعتنايي به اين اعتراف گيري ها و عدم ترتيب اثر به آن هاست که ترتيب اثر دادن به آن ها هر چند بسيار ناچيز باشد، اعتماد و اعتنا به ظالمين به حقوق ملت و کرامت انسان ها بوده و مخالفتي روشن و آشکار با قرآن و وحي و حکم الهي مي باشد.
درخاتمه همگان بايد از خداوند توانا بخواهند تا استقامت همراه با مسالمت در راه احقاق حق و حاکميت بر سرنوشت خويش را به ما ارزاني دارد و از او متضرعانه بخواهيم که به برکت ايام با برکت شعبانيه و مولود منجي عالم بشريت، به ملت ما صبر و نصر و جزاي خير عنايت فرمايد.

يوسف صانعي
14/مرداد/1388
13شعبان المعظم1430

 

‏پيام آيت الله العظمى منتظرى در اعتراض به برگزاری دادگاههاى فرمايشى


‏بسم بسم الله الرحمن الرحيم ‏

( والمومنون والمومنات بعضهم اولياء بعض يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر )‏
(سوره توبه ، آيه 71)‏

 ‏با كمال تعجب و تأسف ، مردم عزيز و زجركشيده ما اين روزها‏ ‏ناباورانه شاهد پخش غير شرعى و غير قانونى و غير اخلاقى مصاحبه ‏ ‏اسيران و عزيزان در بندشان مى‎باشند; عزيزانى كه بيش از چهل روز‏ ‏است محبوسند و از بين آنان تعدادى هم مظلومانه به شهادت‏ ‏رسيده اند.

‏ ‏اين جانب در پيام هاى قبلى يادآور شدم :
 
‏ ‏اين گونه اقرارها و اعتراف گيرى ها كه متأسفانه سالهاست در جمهورى‏ ‏اسلامى رائج شده و در زندان هاى غير قانونى و در شرايط كاملا‏ ‏غيرعادى و با فريب و تهديد زندانى و قطع نمودن رابطه او با‏ ‏واقعيت هاى جامعه و با وارد نمودن فشارهاى روحى و جسمى گرفته‏ ‏مى‎شود، بكلى فاقد وجاهت شرعى و قانونى بوده و از منكرات و گناهان‏ ‏بزرگ به حساب مى‎آيد; و از نظر شرعى و قانونى جرم قطعى خواهد بود.‏ ‏كه مباشران و متصديان و آمران آنها بايد محاكمه و تعزير شوند، و از‏ ‏طرفى هيچ محكمه صالحى نبايد و نمى تواند كسى را بر اساس اين گونه‏ ‏اعترافات و مصاحبه ها محكوم به حكمى نمايد.

‏ ‏از امام صادق (ع ) نقل شده كه حضرت امير(ع ) فرمودند: "هر كس با‏ ‏تهديد و تخويف و يا در زندان به چيزى اقرار نمايد، نبايد بر او حدى‏ ‏جارى شود." (وسائل الشيعة ، كتاب الحدود). و در روايت ديگر نقل شده كه آن‏ ‏حضرت فرمودند: "هر كس در اثر ترساندن يا ضرب و كتك و يا در زندان‏ ‏به كارى كه موجب حد است اقرار نمايد، نبايد آن حد بر او جارى شود."‏ (دعائم الاسلام ، ج 2، ص 466).
‏ ‏و به استناد همين روايات است كه همه فقهاى شيعه اقرار و اعتراف با‏ ‏زور و تهديد و در شرايط غير عادى را حتى عليه خود متهم شرعا حجت و‏ ‏نافذ نمى دانند.

‏ ‏علاوه بر آن شكستن شخصيتهاى سابقه دار و موثر در انقلاب و تشكيل‏ ‏نظام به بهانه هاى واهى و ناجوانمردانه خود يكى ديگر از گناهان كبيره‏ ‏است كه آمران و عاملان آن را گرفتار وضعيتى خواهد كرد كه بى ترديد‏ ‏دامن خود آنها را هم خواهد گرفت . مردم مى‎پرسند اين چه نظامى است كه‏ ‏مسئولين بلندپايه قبلى آن در دولت و مجلس و غيره كه بسيارى از آنان‏ ‏در تشكيل نظام نقش موثر داشته اند، به خيانت به كشور متهم مى‎شوند؟!

‏ ‏اين جانب از باب امر به معروف و نهى از منكر و از باب خيرخواهى و‏ ‏نصيحت ، مجددا به تصميم گيرندگان و دست اندركاران امور تذكر مى‎دهم‏ ‏و از آنان مى‎خواهم كارى بكنند تا حقوق تضييع شده مردم در انتخابات‏ ‏جبران شود و اعتماد از دست رفته برگردد و كارى كنند تا مردم راضى‏ ‏شوند; نه اينكه پس از سركوب آنان و زندانى نمودن صدها نفر از مردم‏ ‏معترض ، اقدام به انجام منكر ديگرى كرده و افراد و شخصيتهايى كه به‏ ‏خدمتگزارى به انقلاب و نظام و مردم شناخته شده اند و هر كدام سالها در‏ ‏مسئوليت هاى حساس خدمت نموده اند را زندانى نموده و آنان را در‏ ‏شرايطى قرار دهند تا مجبور شوند در دادگاه نمايشى و فرمايشى‏ ‏بر خلاف عقائد و افكار خود و مطابق ميل حاكمان صحبت كنند و به نفاق و‏ ‏خيانت و به گناهان نكرده اى اعتراف نمايند كه هيچ سنخيتى با آنان ندارد و‏ ‏هيچ انسان عاقلى آن را قبول نمى كند.

‏ ‏چرا كارى مى‎كنند تا مردم دادگاههاى آنها را با دادگاههاى استالين و‏ ‏صدام و ساير ديكتاتورها مقايسه نمايند؟ حاكمانى كه مدعى تشيع و‏ ‏پيروى از حضرت على (ع ) مى‎باشند چرا بر خلاف دستورات آن حضرت در‏ ‏مورد اقرار و اعتراف در زندان و با تهديد و فشار عمل مى‎كنند؟ و چرا‏ ‏چهره اصل دين و مذهب و حاكميت دينى را زير سوال برده و در داخل و‏ ‏خارج خراب و مشوه مى‎كنند؟

‏ ‏به يقين انجام اين مصاحبه ها و گرفتن اين اعترافات دروغ و خلاف‏ ‏واقع از اسيران در بند و پخش آنها، علاوه بر اين كه هيچ مشكلى از‏ ‏مشكلات عديده كشور را حل نمى كند، بى اعتمادى مردم و خشم و عصيان‏ ‏آنان را بيش از پيش در پى دارد و بحران كنونى جمهورى اسلامى را‏ ‏عميق تر خواهد كرد و جايگاه آن را در دنيا ضعيف تر از پيش مى‎سازد. بر‏ ‏حسب قانون اساسى ، كشور متعلق به همه مردم است و آنان حق دارند به‏ ‏وسيله تجمعات آرام و جرائد و حتى راديو و تلويزيون نظرات خويش را‏ ‏ابراز نمايند. چرا راديو و تلويزيون فقط در اختيار حاكميت است ؟ و چرا‏ ‏تجمعات آرام و متين مردم ، چماق و بازداشت و شكنجه و محاكمات‏ ‏كذايى را در پى دارد؟

‏ ‏در خاتمه اين جانب ضمن اظهار همدردى با خانواده هاى داغدار و‏ ‏مصيبت زده كه جوانان عزيز خود را در حوادث بعد از انتخابات از دست‏ ‏دادند، با قلبى محزون ديگر بار به آنان تسليت مى‎گويم و از خداوند‏ ‏بزرگ براى آن عزيزان مغفرت و رحمت الهى ، و براى خانواده ها و‏ ‏بازماندگان معزز آنان صبر جميل و اجر جزيل ، و براى همه زندانيان‏ ‏حوادث اخير آزادى فورى ، و براى متصديان امور تنبه و بيدارى و‏ ‏انعطاف و اعتذار از ملت عزيز را مسألت مى‎نمايم .
‏ ‏والسلام على عباد الله الصالحين و رحمة الله و بركاته .
‏‏1388/5/13‏‏
‏حسينعلى منتظرى 
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 15:24 توسط علیرضاسلطانی| |

پیروزی با اقتدار عالم بزرگ, اقتصاد دان بسیار معروف
دکتر احمدی نژاد بلا گرفته
در دهمین انتخابات  بسیارمنصفانه جمهوری اسلامی ایران
به مقام معظم
و ملت همیشه در صحنه ایران مبارک باد!

 

به همین مناسبت بنده به عنوان رسالت فرهنگی یک قطعه شعر در رسای قامت نارسای ریاست جمهوری بسیار منتخب ایران سروده ام که توسط گروه سرود احسان جونم اینا اجرا خواهد شد.( به کوری چشم همه اونایی که چش ندارن ببینن رییس جمهور محترم اراده کردن چهار سال یا حتی بیش تر از چهار سال دیگه  ریاست کنن)

 

من رو ویرون کنی ( منظور آرا ویران شده است)، آباد می شم( چون ما خودمون نمی دونیم به کی باید رای بدیم)
تو زندونم کنی( منظور بستن روزنامه های مخالف و کم کردن سرعت اینترنت و این ماجراهاست) ،
 آزاد می شم( منظور آزادی از قید و بند حرفهای جهان غرب است)
آره مجنون می شم وقتی که تلخی( مثل همین که بعد چهار سال خدمت صادقانه هنوز هم 24 میلیون رای میاریه ها)
یک کم شیرین بشی( این دیگه خصوصیه نمی شه گفت) ، فرهاد می شم( آتیییش!)
یک کم شیرین بشی ، فرهاد می شم (اینا تکرار همان موارد بالاست)
تو هر جا باشی دنبالت منم ، من (منظور اینه که توی هر استانی که بری دنبالتم)
دیگه تقدیر امسالت منم ، من( امسال درست نیست بخوانید "
چهار سال")
اگر حافظ ، اگر قهوه ، اگر رمل
بگیر ، می بینی تو فالت منم ، من( اینم که خودت دکتری دیگه : می گیری چی می گم)
می دونم عشق تو تاخیر داره ( منظور چن روز اتنخابات بود)
ولی اصرار من تاثیر داره (منظور نتیجه انتخابات بود)
تو هم دیوونه ی من می شی آخر
تب مجنون بدون واگیر داره ( از ما گفتن بود. دیگه)
خیال کردی همیشه مهلتی هست ( شما همیشه ی همیشه هم درست خیال نمی کنی دیگه دکتر!)
واسه نازت همیشه طاقتی هست (ما طاقت آوردیم ولی این مردم غرب زده سبز پوش طاقت نمی یارن دکتر جون)
اگر من عاشقت باشم ، درسته( آره, تو فقط بیا رییس جمهور خودم باش)
برای تو همیشه مهلتی هست (من می دونم دردت چیه آتیییش!)
تو هر جا باشی دنبالت منم ، من (باز اشاره به سفرهای استانی)
دیگه تقدیر امسالت منم ، من ( امسال رو دوباره چهار سال یا حتی بیشتر بخوانید)

 

اصلا می دونی چیه دکتر! من پیش نهاد می کنم مثل دوست عزیز مون  هو گو چاوز تو همم بیا و مردونه واستا و بشو رییس جمهور مادام العمر. مگه تو چیت از اون هوگو چاوز غرب زده کمتره؟ مسلمون نیستی که هستی. اقتصاد و اعداد و ارقام سرت نمی شه که می شه. دروغ بلد نیستی که بگی( روم به دیوار) که خوب انصافا بلد نیستی . بیست و چهار میلیون رای نمی یاری که میاری. شما قبول کن که رییس جمهور دایم بشی من خودم شخصا تک تک سبز پوش هارو راضی می کنم  که نه نگن. هر چند که می دونی که خیلی ها هم هستن که به تو نه نمی گن. باور نمی کنی ترانه ش رو هم سروده ام می خوای برات بخونم؟
راستی آقای احمدی نژاد خدایی. خودمونیم. ببینم کلک! این بیست و چهار میلیون و خورده ای رای رو از کجا کش رفتی؟
بگی؟ بگی؟ نه.بگی؟
خوب بگو دیگه آتیششش!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 13:26 توسط علیرضاسلطانی| |

 

 

مکالمه به زبان خودی!

 

از کلمات بیزار است
بادستانش حرف می زند
می گوید:
"رد بادبادکها را بگیر
نه تابلو خیابانها"

می گویم:
" پیش از آن که شاعر باشم
روزنامه نگار بودم
حرفهای بزرگی می زدم
و آدمهای بسیاری را می شناختم."

"پیش از آنکه شاعر باشم
فیلسوف بودم
با هر سیگار
بابی از فلسفه باز می شد
خاکستر می شد
به باد می رفت."

"پیش از آنکه شاعر باشم
عاشق بودم
عاشق دختری که در انتهای میز می نشست
و سیگار گوشه لبش روشن می شد
و با من حرف می زد
و در پایان هر جمله
به گوشی تلفن خیره می ماند."

"امروز اما روزنامه پخش می کنم
و گاه از همسایه ها انعام می گیرم
و گاه تکه های روزنامه دیروز را
به دیوار اتاقم می چسبانم
و تمام روز بین کلمات زندگی می کنم"

می گوید:
"پشت هر کلمه دروغی پنهان است
خواه گوشه تابلو خیابانها باشد
خواه روی دیوار اتاق خواب
خواه داخل دفتر یادداشتهای روزانه"

با دستانش حرف می زند
و از کلمات می گریزد
و دنبال رد بادبادکها
در آسمان نقاشی شده بر دیوار
به پرواز می آید.

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 10:21 توسط علیرضاسلطانی| |

 

به شانه ام که می زنی...

روی همان پله های همیشگی,
پشت همان خانه قدیمی,
کنار من نشسته ای
و دنیا را با من قسمت می کنی.

دریا در چشمهات
خورشید گوشه پیشانیت
من غروب را می نگرم.

و دلتنگم.
آه می کشم
 تو می خندی,
به شانه ام  می زنی  که دیوانه ام.
دیوانه ام!
دیوانه همان پله های قدیمی
که تو کنار من نشسته ای
و دنیا را با من قسمت می کنی
دنیا را با من قدم می زنی

با من قدم می زنی
در کوچه های تاریک شهر.
 و من, غمی نشسته در دلم
که با خنده تو طعم شراب می گیرد
غمی نشسته در دلم
که با دستان تو گرم می شود
آرام می گیرد.
من کودکی می شوم
که دامن چادر بلندت را رها نمی کنم
مبادا باد تو را از من بگیرد.

تو شانه می زنی
من سکندری می خورم.
برگهای پاییزی به باد می روند.
تو می خندی.
عابری از کنارمان می گذرد.

تا انتهای خیابان چیزی نمانده است!
و من, غمی نشسته در دلم ...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 14:45 توسط علیرضاسلطانی| |

 

گرگهایی که در دلم می دوند

برای چیزی که نیست بنویسم!
تا بازار پر شود از حرفهای بیهوده
تا بازار بیاشوبد از هیاهوی باد
تا بازار بسوزد در آه خیابان خوابها
تا بازار گر بگیرد در آتش گیسوان دخترکها
تا بازار بریزد از پاکوبی آدمها

برای چیزی که نیست بنویسم!
تا روزی خورشید از آسمان بیافتد
تا روزی کوهها بیاشوبند
تا روزی پرندگان, سنگ به دندان از راه برسند
تا روزی گاوهای وحشی به شهر بریزند
تا شهر به خیابان بریزد
رقص به اندام دختران بریزد
دشنام از زنگ صدای دیوانگان بریزد
باران ببارد.
باد بیاید.
شاید,
برای چیزی که نیست بنویسم,
که باشد!

شاید آرام بگیرند,
پرندگانی که در دلم بال می زنند.
شاید آرام بگیرند,
گرگهایی که در دلم می دوند.
شاید آرام بگیرند,
کرمهایی که در سرم می لولند.
شاید آرام بگیرند,
دشنامهایی که بر زبانم میرقصند.
شاید آرام بگیرند,
قدمهای بی سرانجامم.
آرام بگیرند,
آژیر بی قرار آمبولانسها
صدای قرآن مرده خانه ها
زنگ تلفنهای اضطراری
قارقار کلاغها

آرام بگیرد,
دلی که دیگر تنگ نیست.
چشمی که دیگر به راه نیست.

:"باید آرام بگیرد,
خاک سرد است."
مادرم این را می گوید.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:54 توسط علیرضاسلطانی| |

پیامبری که در راه است ...

گزارشهای خبری
با اشکهای مادرم کلید می خورند.
خبرگزاریها
لاشه برادرانم را تقسیم می کنند.
و نام خواهرانم
تیتر اول روزنامه های جهان می شوند.

ما هر روز در سرتاسر دنیا تکثیر می شویم.
هر روز در سرتاسر دنیا انکار!
و آب از آب تکان نمی خورد.
و ستاره ای از آسمان نمی افتد.
و این خورشید لعنتی هر روز از راه می رسد!

بی گدار به آب می زند این سگ لعنتی.
خورشیدی که از سرزمین های مقدس طلوع می کند
و در اقیانوس آرام به خواب می رود.

بی گدار به آب می زند این سگ لعنتی.
پیامبری که در اورشلیم ظهور می کند
و در سواحل کالیفرنیا اقامت دائم می گیرد.

بی گدار به آب می زند این سگ لعنتی
خبرنگاری که روز در کوچه پس کوچه های غزه پرسه می زند
و شب در گزارشهای ویژه خبری شعر می بافد.

بی گدار به آب می زند آقای رییس جمهور
این سگ لعنتی! که پشت میز بلندش
از ابراز تاسف حرف می زند.
و آب از آب تکان نمی خورد
و این خورشید لعنتی هر روز از راه می رسد!

برادرم! جنازه کودکانت را به خاک بسپار!
گیسوان خواهرت را از باد بگیر!
و خاکستر خانه ات را به رودها بسپار!

امروز پیامبری در راه است.
که از کنار خانه های سوخته خواهد گذشت.
که از کنار اشکهای ریخته خواهد گذشت.
که از کنار لاشه برادرانم خواهد گذشت.
و برایمان دعای خیر خواهد فرستاد!

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 9:21 توسط علیرضاسلطانی| |

- هنوز هم مثل کودکی از تاریکی  می ترسم -

 

دکمه های زندگی را باز می کند

پیراهنش را از تنش می کند مرد

دراز می کشد

مرگ چشمهای مرا سنگین می کند

دیواراتاق آبستن اتوبوس شبانه است

اتوبوسی که مرا خواهد برد

تا دشتهای دوردست زمین

تا جنگل

تا دریاچه

تا قایق

  قلاب ماهیگیری...

 

مرد لجنهای کف دریاچه را با دست کنار می زند

- " آخه احمق جون! آدم باید دلشو تو سینش نگه داره

نه اینکه ببنددش به نوک قلاب ماهیگیریو

پرتش کنه وسط دریاچه"

 

مرد لجنهای کف دریاچه را با دست کنار می زند

- " آخه احمق جون! آدم باید دلشو تو سینش نگه داره"

 

مرد،لجنهای کف دریاچه،" آخه احمق جون"

گم می شوند زیر سم گله بوفالوها

 

گله بوفالوها می آیند و می روند

درست مثل قطارهای نیمه شب

مثل کامیونهای گذری

مثل خاطرات فراموش شده دنیا

گله بوفالوها می آیند ومی روند

 

من صدای شکستن استخوانهایم را می شنوم

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 21:26 توسط علیرضاسلطانی| |

طرفدار صلح نیستم!

چیزی که این روزها زیاد می شنوم حرفه مفته! همه به هم می زنن. منم مجبور می شم بزنم. بین درسهایی هم که می خونیم از این حرفها هست تا دلت بخواد. روزنامه ها و اخبار که ظاهرا به خاطر حرف مفت زدن متولد شدن. حرف زدن محلی شده برای یادگیری روشهای نوین دله دزدی. چون همیشه یا در صدد پیچوندن هستیم یا در حال تمرین دروغهای پیشرفته یا در حال بد گویی از این و اون یا مشغول بحث های صد من یه غاز سیاسی. این وسط سر کی کلاه می ره خدا می دونه. خیلی وقتها هم این قدر دروغ می گیم که خودمون هم باورمون می شه. مسخره است ولی حقیقت داره! ما به خودمون هم دروغ می گیم! خوب چیز تازه ای هم نیست. اکثریت مردم مشکلات روانی دارن, چرا؟ چون در تنهایی وقتی به دروغهایی که گفتن فکر می کنن دچار سردرگمی درونی می شن به قول معروف با خودشون درگیری پیدا می کنن. اون جماعتی هم که دچار این مشکلات نیستن این قدر به خودشون دروغ گفتن که باورشون شده. یعنی یک لحظه در دروغهایی که دورو برشون پر شده تردید نمی کنن. حالا چرا دروغ ؟ من نمی فهمم. من اصلا سر در نمی یارم. اگه سیاست مدار باشن میشه گفت خوب شغلشونه. اگه سرمایه دار باشن میشه گفت سرمایه شون در خطره, مجبورن دروغ بگن. ولی بقیه مردم هیچ دلیلی برای دروغ ندارن.

مگه می شه شهدا با شهدا بجنگن؟
تو این چند وقت که نزدیک به یک سال می شه با خیلی از آدمهایی که به اسم مهاجر یا پناهنده یا هر چیز دیگه ای به این مملکت سفر کردن حرف زدم. آفریقایی هایی رو دیدم که از ترس کشته شدن فرار کردن. چرا؟ خودشون هم نمی دونن چرا؟ چون یه عده آدم از یه عده دیگه ای از آدمها خوششون نمی یاد. نه تنها هم دیگه رو می کشن بلکه سر زایمان بچه های هم دیگه رو می دزدن و سر می برن. چرا مگه اون بچه ای که هنوز یک ساعت از عمرش نگذشته چکار کرده که باید این بلا سرش بیاد؟ نمی دونم. توی میانمار یا برمه مردم حق زندگی کردنن ندارن حق تحصیل ندارن حق این که توی کشور خودشون مسافرت کنن ندارن, چرا؟ نمی دونم. وقتی می گم نمی دونم یعنی یک دلیل حتی غیر منطقی هم پیدا نکردم. توی آمریکا گزارشهایی هست که مسلمانها از مسلمانها فرار می کنن چرا؟ چون آقا توی کاباره رصد شده و مسلمونهای غیرتی حکم ارتدادش رو صادر کردن و دنبالشن که بکشنش. درباره ایران و افغانستان هم چیزی نمی گم که خلط مبحص پیش نیاد. فقط همینو بگم که کسی رو دیدم که از عراق آمده بود و به من گفت که خانواده شهیده! من خندم گرفت!( خدا از سر تقصیراتم بگذره) شاید اگه شما جای من بودید خنده تون نمی گرفت ولی حداقل به این موضوع فکر می کردید که آخه بابا کسایی که توی جنگ تحمیلی شهید شدن شهیدن اونهایی هم که برای عراق در همون سالها جنگیدن هم شهیدن؟! پس آخه مگه می شه شهدا با شهدا بجنگن؟ من نمی دونم.
من طرفدار هیچی نیستم و مخالف هیچ حزب و گروه و پارتی ای هم نیستم. یعنی با کسی کاری ندارم. به من ربطی نداره که کی چی می گه. هر کسی آزاده هر کاری که دوست داره انجام بده. نه طرفدار آزادی هستم. نه طرفدار دموکراسی هستم. نه طرفدار حقوق بشرم. نه طرفدار صلح ! چون همه این مزخرفات دروغهایی هستن که یه عده پشت تریبون ازش دم می زنن و یه عده دیگه به اسم آزادی, به اسم حقوق بشر, به اسم دین خون مردم رو می کنن توی شیشه! حسابشون با همون خدایی که ازش دم می زنن!

ما فقط دوست نیستیم!همین!
من گفتم که قرار ندارم که از چیزی طرفداری کنم و یا به کسی توهین کنم یا بیشتر از این حرف مفت بزنم. فقط می خواستم ببینم این وسط چی نصیب ما می شه؟ که قرارهم نیست چیزی از این شلم شوربا به ما برسه. کاری هم به زمین و آسمان و آفریقا و آمریکا و غرب وشرق ندارم. روی صحبت من با چن تا از بچه هایی که قبلا با هم دوست بودیم و یا الان با هم دوستیم و یا بعدا با هم دوست خواهیم شد. توی این چند وقت چیزی رو یاد گرفتم که در تمام عمرم خلافش رو تو گوشمون خونده بودن. چیزی که دلیل تمام کشتار دسته جمعی و فردی سراسر دنیاست که عایدیش هم توی جیب آقازاده های شرقی و غربی می ره. اون دروغ بزرگ که از وقتی پا به دنیا گذاشتیم توی خانواده توی کوچه توی بازار توی نماز جمعه توی کاباره پشت تریبون سیاستمدارها توی گوشمون خوندن کلمه مجهول الهویه دشمنی بوده. دشمن یعنی چی؟ چن جا که دم دست بود سر زدم تا یه معنی براش پیدا کنم. مثلا ادبیات فارسی به قول یکی از شارحان:
"در ادبیات ایران زمین از دشمن و دشمنی سخن بسیار رفته است. دشمن کسی است که در پندار و یا رفتار و کردار ،به ما آسیب می رساند ما از کردار دشمن می هراسیم. حسادت و بدسگالی نسبت به سرزمین دیگری و چیرگی بر آن از ویژگی های دشمن شناخته شده بود."
 و یا در لغتنامه معین چنین می خوانیم که:
"دژخیم (ص مرکب ) (از : دژ، به معني بد و زشت و درشت + خيم ، به معني خوي و خلق) بدخوي و بدطبيعت و بدروي . (برهان ). بدخصلت و زشت خو. (غياث ). بدخوي .بدخو. بدطبع. "
والبته در لغتنامه وبستر هم چنین آمده است:
"کسی که از او متنفر هستید. کسی که سلیقه ای مخالف شما دارد. کسی که با او در حال جنگ هستید. غریبه ای خارج از گروه شما."
خوب با توجه به این تعاریف اگر غریبه ای که نمی شناسیم رو وارد گروه خودمون کنیم یعنی که دیگه با ما دشمن نیست. یا اگر جنگ رو تعطیل کنیم دیگه کسی دشمن ما نیست. یا اگر بپذیریم که سلیقه مخالف ما هم هست( که یک امر بدیهیه) می شه جلوی دشمنی رو گرفت و براش راه حل پیدا کرد. و اگر با کسی که ازش متنفر هستیم دوستی نکنیم فکر کنم کافیه. یعنی شمایی که از من خوشت نمی یاد دلیل نداره که ما با هم دشمن باشیم. ما فقط دوست نیستیم. و این اصلا چیز عجیبی نیست. خیلی از آدمها با هم دوست نیستن والبته دشمن هم نیستن. خوب پس شدنیه! ولی نمی دونم چرا آدمها عاشق این هستن که با بقیه دشمنی کنن. البته این توهم بسیار واگیرداره و واقعا خطرناک. بسیار ساده است. ولی درکش سخته. اما اگه این دروغ بزرگ رو فراموش کنیم .اون وقت همه چیز زیبا می شه. همه آدمها دوست داشتنی می شن. می تونید همه رو دوست داشته باشید. و می تونید  توی خیابون قدم بزنید و به همه آدمها لبخند بزنید. من اینو دوست دارم. دوست دارم که آدمها به جای اینکه به فکر آزار هم باشن به فکر کمک به هم باشن. می دونم خنده داره . می دونم آدمهایی که این طوری حرف می زنن رو چی خطاب می کنن. ولی با همه اینها دوست دارم خنده دار و ابله باشم ولی در دنیایی زندگی کنم که هیچ کس دشمن کسی نیست. کسی به کسی از روی عمد آسیب نمی زنه. اگر دیگران اشتباه کردن می تونم بگم انسان جایز الخطاست. اشتباه می کنه. ولی ذات آدمها پاکه. کاری ندارم که دیگران چی می گن. دیگران خیلی حرفها می زنن. هر کسی به نفع خودش حرف می زنه. منم امروز به نفع خودم و دوستانم حرف می زنم. باور کنید همه آدمها مث هم هستن. هیچ کسی خونش از دیگران رنگین تر نیست. دنیا محل بسیار زیباییه اگر آدمها رو دوست بدارید. هیچ دژخیمی پشت درها نیست و به قول مولانا :

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

اگر به آدمها به چشم دشمن نگاه کنید دشمن می بینید. اگر به چشم دوست نگاه کنید دوست می بینید. حالا تصمیم با شماست. اگر می بینید که حرفهای من گویا نیست یا ناقص هستن یا مثل خودم شلخته هستن می تونیم به ترانه های پایین این نوشته رجوع کنید و اونها رو بخونید بعد تصمیم بگیرید.
حق یارتون!

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 1:59 توسط علیرضاسلطانی| |

از دور دست...

"جولیا گلد" ترانه سرا و خواننده که در یکی از شبکه های تلویزیونی کار می کند ترانه "از دور دست" را در سال 1985 نوشت. این ترانه در سال 1991 عنوان بهترین ترانه سال را به خود اختصاص داد. و البته من طی ماجرایی که در پست بعدی خواهم نوشت یک ماه پیش شنیدم و مثل دو ترانه قبلی تصمیم گرفتم که به فارسی برگردونمش تا بتونیم با هم بخونیمش و راجع بهش فکر کنیم.

از دور دنیا آبی و سبز می نماید
و برف روی قله کوهها, سفید
از دور اقیانوس به دیدار رود می رود
و عقابها به پرواز می آیند

از دور همه ساز موافق می زنند
و در سرزمین های مختلف انعکاس می یابد
این صدای امید و صدای صلح است
این صدای هر انسانی است

از دور دست همگی به اندازه کافی داریم
وهیچ کس محتاج نیست
و دیگر تفنگ نیست, بمب نیست, بیماری نیست
و دهانی گرسنه غذا نیست

از دور هر کدام سازی هستیم
که در یک دسته بزرگ به آواز می آییم
ساز امید را می نوازیم, ساز صلح را,
و این ترانه ها زمزمه هر انسانی است
خدا به ما می نگرد, خدا به ما می نگرد
از دور دست ها خدا به ما می نگرد

از دور ما با هم دوست هستیم
حتی اگر در جنگ باشیم
از دور دستها حتی نمی فهمم
این همه جنگ برای چیست

از دور همه ساز موافق می زنند
و در سرزمین های مختلف انعکاس می یابد
این امید امیدها است و عشق عشق ها است
این قلب هر انسانی است

این امید امیدها است و عشق عشق هااست
این ترانه هر انسانی است
خدا به ما می نگرد, خدا به ما می نگرد
از دور دست ها خدا به ما می نگرد
خدا به ما می نگرد, خدا به ما می نگرد
آه! از دور دست ها خدا به ما می نگرد

From a distance the world looks blue and green,
and the snow-capped mountains white.
From a distance the ocean meets the stream,
and the eagle takes to flight.

From a distance, there is harmony,
and it echoes through the land.
It's the voice of hope, it's the voice of peace,
it's the voice of every man.

From a distance we all have enough,
and no one is in need.
And there are no guns, no bombs, and no disease,
no hungry mouths to feed.

From a distance we are instruments
marching in a common band.
Playing songs of hope, playing songs of peace.
They're the songs of every man.
God is watching us. God is watching us.
God is watching us from a distance.

From a distance you look like my friend,
even though we are at war.
From a distance I just cannot comprehend
what all this fighting is for.

From a distance there is harmony,
and it echoes through the land.
And it's the hope of hopes, it's the love of loves,
it's the heart of every man.

It's the hope of hopes, it's the love of loves.
This is the song of every man.
And God is watching us, God is watching us,
God is watching us from a distance.
Oh, God is watching us, God is watching.
God is watching us from a distance

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 0:33 توسط علیرضاسلطانی| |

چن تا جاده..؟

اینم از باب دیلن. بازم تازه شنیدم. و خوشم اومد. شما هم بخونید آخرش می گم که جریان این ترانه ها چیه. ولی قبلش شما حدس بزنید که چی شده:

چن تا جاده رو یه آدم باید پشت سر بزاره
تا آدم صداش بزنن؟
 یه کبوتر سفیدچن تا دریا رو  باید پرواز کنه
تا کنار ساحل آروم بگیره؟
گلوله توپها چقدر باید پرواز کنن
تا ممنوع اعلام بشن؟
جواب سوال, دوست من! توی باد میرقصه
جواب سوال توی باد می رقصه

یه کوه باید چقدر عمر کنه
قبل از اینکه با دریاها یکی بشه؟
آدما چقدر باید عمر کنن
تا اجازه آزادی بگیرن؟
یه نفر چقدر می تونه صورتشو بگردونه
و ادعا کنه که چیزی ندیده؟
جواب سوال, دوست من! توی باد می رقصه
جواب سوال توی باد می رقصه

چقدر یه آدم باید سرشو بالا بگیره
تا بتونه آسمونو ببینه؟
یه آدم باید چن تا گوش داشته باشه
تا صدای گریه آدما رو بشنوه؟
چقدر آدم باید کشته بشه
تا اون بفهمه که آدما دارن می میرن؟
جواب سوال, دوست من! همین طوری توی باد می رقصه
جواب سوال توی باد می رقصه

 

How many roads must a man walk down
Before they call him a man
How many seas must a white dove sail
Before she sleeps in the sand
How many times must the cannonballs fly
Before they are forever banned
The answer, my friend, is blowing in the wind
The answer is blowing in the wind

How many years must a mountain exist
Before it is washed to the sea
How many years can some people exist
Before they're allowed to be free
How many times can a man turn his head
And pretend that he just doesn't see
The answer, my friend, is blowing in the wind
The answer is blowing in the wind

How many times must a man look up
Before he can see the sky
How many ears must one man have
Before he can hear people cry
How many deaths will it take till he knows
That too many people have died
The answer, my friend, is blowing in the wind
The answer is blowing in the wind

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 0:27 توسط علیرضاسلطانی| |

تصور کن...!

 روز هشتم دسامبر ۱۹۸۰ در حالیکه به آپارتمان خود در ساختمان داکوتا در شهر نیویورک برمی‌گشت به دست یکی از هواداران سابقش به ضرب سه گلوله کشته شد. جان اونو لنون,شهرتش با خواندن در گروه بیتلز شروع شد و تصور کن یکی از چند ترانه اوست! من تازه این ترانه رو شنیدم. خوشم اومد. سعی کردم به فارسی برش گردونم.


اگه امتحان کنی ساده است
تصور کن بهشتی وجود نداره
جهنمی هم زیر پامون نیست
بالا , فقط آسمونه و بس
تصور کن همه آدمها
برای امروز, زندگی می کنن

تصور کن کشورها نیستن
تصور کردنش سخت نیست
چیزی هم که به خاطرش بکشی یا کشته بشی وجود نداره
این همه مذاهب مختلف هم نیست
تصور کن همه آدمها
برای صلح زندگی می کنن

شاید بگی که من خیالاتی ام
اما من تنها نیستم
کاش یه روزی هم تو به من بپیوندی
و تمام دنیا یکی بشه

تصور کن که مال منو مال تویی در کار نیس
آزمندی نیس, گرسنه ای نیس
تمام مردم با هم برادرن
تصور کن همه مردم
دنیا رو با هم قسمت می کنن

شاید بگی که من خیالاتی ام
ولی من تنها نیستم
کاش تو هم یه روز به ما بپیوندی
و دنیا یک پیکر زندگی کنه

Imagine there's no heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today...

Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace...

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one

Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world...

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 23:40 توسط علیرضاسلطانی| |

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
بنماندش هیچش الا هوس قمار دیگر


از اولین باری که این ترانه رو شنیدم سالها می گذره! خیلی دوست داشتم که یه روز این ترانه رو ترجمه کنم. ولی بعد از مدتها وقتی چند هفته پیش به فارسی نوشتمش اصلا خوب نشد. مدام با اصل ترانه مقایسه اش می کردم. یه طوری می خواستم خودمو راضی کنم که بذارمش داخل وبلاگ اما نتونستم. به خاطر همین اصل شعر ترانه رو گذاشتم. حالا اینم ترجمه شعر: 

ورقا رو می چینه که خودشو آروم کنه
اما اونایی که بازی می کنن اینو نمی دونن
به خاطر پولی که می بره بازی نمی کنه
به خاطر آبرو هم بازی نمی کنه
ورقا رو می چینه که به جواب برسه
راز هندسه شانسو پیدا کنه
قانون گم شده احتمالو
عددایی که بازی رو رقم می زنن

می دونم پیک واسه سرباز فقط یه شمشیره
می دونم گیشنیز ,گرزه میدونه جنگه
می دونم الماس (خشت) تو این بازی معنی پول می ده
اما این یکی شکله دل من نیس!

شاید با سرباز الماس (خشت) بازی کنه
شاید بی بی پیک رو بخابونه
شاید شاه رو طوری تو دستش قایم کنه
که فراموش بشه

می دونم پیک واسه سرباز فقط یه شمشیره
می دونم گیشنیز ,گرزه میدونه جنگه
می دونم الماس (خشت) تو این بازی معنی پول می ده
اما این یکی شکله دل من نیس!
این شکلی نیس,این شکل دل من نیس!

اگه گفتم که دوستت دارم
شاید فکر کردی کاسه ای زیر نیم کاسه اس
اما من آدم هزار چهره ای نیستم
من یه دونه ماسک رو صورتم بیشتر ندارم
اونایی که حرف می زنن هیچی نمی دونن
حالا ببین چقدر می ارزن!
مث کسایی که هر جا می رسن تف می کنن به شانسشون
و کسایی که می ترسن ,می بازن..

می دونم پیک واسه سرباز فقط یه شمشیره
می دونم گیشنیز ,گرزه میدونه جنگه
می دونم الماس (خشت) تو این بازی معنی پول می ده
اما این یکی شکله دل من نیس!
این شکل دل من نیس!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 1:25 توسط علیرضاسلطانی| |

"Shape Of My Heart"

He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He doesn't play for the respect
He deals the cards to find the answer
The sacred geometry of chance
The hidden law of probable outcome
The numbers lead a dance

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart

He may play the jack of diamonds
He may lay the queen of spades
He may conceal a king in his hand
While the memory of it fades

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart
That's not the shape, the shape of my heart

And if I told you that I loved you
You'd maybe think there's something wrong
I'm not a man of too many faces
The mask I wear is one
Those who speak know nothing
And find out to their cost
Like those who curse their luck in too many places
And those who fear are lost

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart
That's not the shape of my heart

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 0:26 توسط علیرضاسلطانی| |

شب پاییزی همه دوستان بخیر!

در جهت اشاعه آیین مهر و مهر ورزی و توجه به هم نوع! ستاد تبلیغاتی این وبلاگ در نظر دارد با حمایت معنوی اقلیت ارواح محافظه کار دولت فدرال کانادا شما را به اولین مسابقه هوش دعوت کند. از تمامی علاقه مندان و داوطلبان دعوت می شود تا جوابهای صحیح یا حتی المقدور صحیح خود را تا پایان ساعت اداری روز دوشنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۸ در صفحه کامنتهای همین وبلاگ وارد کنند.

به ۴ نفر از برندگان این مسابقه به قید قرعه از طرف دولت ایالتی انتاریو تور سه ماه به استان انتاریو تعلق خواهد گرفت. 

و اما سوال مسابقه: نام کودکی که در تصویر بالای همین مطلب می بینید را بنویسید!

توجه داشته باشید که جواب صحیح به همراه لیست برندگان این مسابقه چهارشنبه ۵ نوامبر در همین صفحه اعلام خواهد گردید.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 0:17 توسط علیرضاسلطانی| |

 

فاصله ما چند نت ساده بیشتر نبود
ما به هم می رسیدیم
 دقیق تر اگر گوش می دادیم

حالا تو بخند!
من دنبال می کنم پنچ خط موازی را
که به سرانگشتان دست تو می رسند
یک شب در تن تو  آرام می گیرند
صبح روز بعد از دست دیگرت به راهشان ادامه می دهند
داستان به همین سادگی پیش می رود
تنها آخرین باری را که پنچ عابر سرگردان
- من و مسعود و اصغر و محمد و گروس -
در این قهوه خانه اطراق کردند, خاطرم نیست

این طلسم می شد بشکند
اگر کبوترانی که روی سیمهای برق نشسته اند
 جابجا  می شدند
اگر زمستانی که در دکلهای فولادی خانه کرده است
می شکست
اگر دوباره پنچ عابر سرگردان با هم از این کوچه می گذشتند

شاید اگر سکوت می کردیم
فقط با دستانمان حرف می زدیم
 زنگ نمی زد این آهنگ

شاید به اینجا نمی رسیدیم
که امروز با یک آهنگ
تو می رقصی
من گریه می کنم

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 2:0 توسط علیرضاسلطانی| |

 

از لابه لای کلمات دنیا

یکی نام تو را دوست می دارم

یکی واژه خوشبختی را

هر دو مرا به خنده وا می دارند

هر دو مرا به گریه می اندازند

*

دنیا چقدر مضحک است وقتی 

از کلمات دم دستی حرف می زنم

و خنده آور تر وقتی از کلمات بزرگتر

*

زنی با زنبیلی از کنار من می گذرد

زیباست!

زنی با کودکی در آغوش از کنار من می گذرد

زیباست!

زنی با قلاده سگی در دست از کنار من می گذرد

زیباست!

تمام آنچه می دانم همین است

زنها عاشق سگها می شوند

بچه می آورند

و با زنبیل از کنار خیابان خوابها می گذرند

*

عشق من!

این بار که از کنار من گذشتی

واژه ای تلخ بگو

تا با آن سیگاری روشن کنم

و دنیا را در دود

به پشت میز همان کافه همیشگی برگردانم

شاید داخل فنجان قهوه 

تصویر تازه ای پیدا کنیم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 21:13 توسط علیرضاسلطانی| |

خواهش می کنیم ما را در جام شراب خود ببین!

میخواهیم برویم  کناردریا. دریای کنار هنوز زیباست!

آه ! میدانیم از سبزه زار تا شالی زار هنوز زیباست!


عاشق جنگل و بوی ساحل هستیم .هوای یارو دیار به دلمان زده است!
عاشق جنگل و نم نم باران  است دلمان.
هر جایی که  با شیم نزدیک ایران است دلمان.
عاشق کویر و صحرا و بیابان است دلمان.
هر جایی که  با شیم نزدیک ایران است دلمان.

میخواهیم برویم  کناردریا. دریای کنار هنوز زیباست!

آه ! میدانیم از سبزه زار تا شالی زار هنوز زیباست!

عاشق جنگل و بوی ساحل هستیم . هوای یار و دیار به دلمان زده است.
میدانیم آن کسی  که دوستمان می داشت برای ما  بیقرار است.
با همان خاطره هایی که داشتیم بر سر راهمان چشم در راه است.


میدانیم آن کسی  که دوستمان می داشت ما را در جام خود می بیند.
داخل آن جام شراب را عرض می کنم.
ما را  دیوانه وار  در خواب خود می بیند.

میخواهیم برویم  کناردریا. دریای کنار هنوز زیباست!

آه ! میدانیم از سبزه زار تا شالی زار هنوز زیباست!

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 22:3 توسط علیرضاسلطانی| |

 

راجع به آبادانی ها زیاد شنیده بودم ولی خداییش چیزی ندیده بودم. همیشه تصورم این بود که مردم بیکارن و یه چیزایی به هم می بافن و می بندنش به یه جایی مثل آبادان. برای اینکه واضح تر بشه یه نمونه اش این :

یه روز یه پشه ای یه آبادانی رو نیش می زنه وقتی می خواد پرواز کنه این بیت رو می خونه :

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست!

البته من واقعا نمی دونم که خون آبادانی این بلا رو سر پشه ها می یاره یا نه. یا چقدر از این چیزایی که به آبادانی ها می بندن واقعیت داره ! فقط داستان اینه که توی مدرسه ای که الان درگیرش هستم یه پسر آبادانی هم درس می خونه و خداییش هم پسر خوب و خوش اخلاق و سالمیه! هیچ مشکلی نداره! فقط یه کم نسبت به خانومها محبت خاصی داره. این قدر که بین کانادایی ها به شماره ۳ معروف شده . حالا چرا شماره ۳ ؟ به خاطر اینکه همیشه با دو تا خانوم میاد و میره و خودش نفر سومه. ولی ما بهش می گیم جمال. چرا جمال؟ خوب به خاطر اینکه اسمش جماله. چند روز پیش با چن تا از دوستان انگلیسی زبان در حال مکالمه بودیم که زبانمون تقویت بشه. بحث کشید به فوتبال. کار ندارم به این که یکی از دوستان ما که از کشور میانمار آمده و مسلمان هم هست گیر داده بود که آقا الا و بلا به جای *ساکر باید بگید فوتبال. حالا چرا؟ به خاطر اینکه توی آسیا به ساکر می گن فوتبال و این بخشی از فرهنگ ماست . ما باید از فرهنگمون در برابر غربی ها دفاع کنیم. تازه دلیل زبانشناسی هم آورد که  فوتبال صحیح تره چون که معنی توپ و پا رو می ده و کلمه ساکر آمریکاییه و ما نباید از آمریکایی های خدانشناس پیروی کنیم.( مرگ بر جرج دبلیو بوش) البته خوب این چیزا گاهی وقتا پیش می یاد ما مسلمونا گاهی وفتا توهم توطئه بهمون دست می ده و حرفایی می زنیم که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمی شه. ولی راستش وقتی خوب فکر میکنم  می بینم که اکثر مواقع متوهم هستیم . مثلا گاهی هم پیش میاد که حس بشر دوستیمون گل می کنه وهمه چیز رو گل وبلبلی می بینیم و باز هم حرفایی می زنیم که  خر بال در می یاره . نمونه اش این که چن روز پیش رفته بودیم یه روستایی نزدیکیه واترلو به اسم سن جیکوب. خاصیت این روستا اینه که مردمش گروهی از مسیحی هایی هستند که سعی می کنن از تکنولوژی زیاد استفاده نکنن. به خاطر همین اکثرشون برق ندارن تلفون ندارن ماشین سوار نمی شن ویه سری مرام خاص خودشون رو دارن. خلاصه ما که اونجا رسیدیم کلی توضیحات مفصل راجع به نحوه زندگی این مردم که منو نایت خطاب می شن شنیدیم . بعد از ما سوال کردند که شما از کجا اومدید.  گفتیم از ایران. کلی ذوق کردند و چن تا عکس از سفر آیات عظام ایرانی به سن جیکوب رو به ما نشون دادن و نکته جالب این جا بود که یکی از علمای همراه در طول سفر فرموده بود : اهالی این روستا وقتی بمیرن به بهشت میرن. حالا چطور شده که بعد از این همه سال که گفتن فقط مسلمونا حق دارن وارد بهشت بشن ولا غیر: این عالم ربانی اجازه ورود به اهالی این روستا را داده از همون جو گرفته گی هست که صحبتش بود. بیچاره نه تنها من که اهالی روستا هم در عجب این جمله مانده بودند. و این جمله را با خط درشت روی دیوار نوشته بودند. حالا اصلا بحث ما این قصه ها نبود. داستان ما سر جمال عزیز بود که توی بحث فوتبالی ما شرکت کرده بود و وقتی نظرش رو راجع به فوتبال پرسیدند. بادی به غبغب انداخت و گفت که من از بچگی فوتبال بازی می کردم و عاشق فوتبالم .مردم آبادان هم همه اهل فوتبالن. و اصلا آبادان به فوتبال مشهوره . این قدر که همه تو ایران به آبادان می گن برزیل! 

 *( در زبان انگلیسی به فوتبال می گن ساکر!)

نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 1:12 توسط علیرضاسلطانی| |

تولدت مبارک!

عهد کرده بودم که غیر از شعر چیز دیگری اینجا ننویسم به همین خاطر این همه مدت در سکوت گذشت. ولی انگار که دچار بی هویتی مزمن شدم که نمی توونم بنویسم. این هم از همون دردهایی که می گن تو بلاد غریب آدم می گیره. ما که از رده خارج شدیم ولی خدا بقیه مسلمین رو در پناه خودش حفظ کنه. و مناسبت اینکه قلم فرسوده ما دوباره به عرصه ورق برگشت اینه که امروز تولد ملکه ویکتوریای عزیز است که خدا سایه پر مهرش رو از سر ملت مهاجر پرور کانادا کم نکنه. وگرنه دیگه اتباع کانادایی نمی تونن بدون ویزا وارد خاک اشراف زاده پرور انگلستان بشن و دلارهای بی زبون رو خرج کنن. به هر حال ما در این کشور آزاد به حقوق همه آدمها حتی ویکتوریای کبیر احترام می گذاریم و سالروز تولدشان را با دل و جان جشن می گیریم. باور نمی کنید ( و من هم باور نمی کردم) که تولد عمه ویکتوریا چقدر مهمه و چه جشن مفصلی می گیرن البته جای دوستان خالی ما هم رفتیم و در جشن رقص و پاکوبی و آتش بازی دوستان شرکت کردیم والبته از آنجایی که زیاد آشنایی با عمه ویکتوریا نداشتیم از فرصت استفاده کردیم و تولد آراد عزیز رو جشن گرفتیم.

حالا این که آراد کیه؟ بهانه این همه حرافیه من بود که به بهانه او دست به کیبورد بردم. آراد که چند روزی از تولدش نمی گذره شازده پسر علیرضا فرهادی فر عزیز و لیلا ولی الهی مهربان است. بدین وسیله این تولد فرخنده را به دوستان تبریک می گم. و البته یک شعر قدیمی هم دارم که اگر در خور باشد به آراد عزیز - آقای اردیبهشت - تقدیم می کنم.

....

وقتی هزار پرنده غمگین به هوا برخاست:

پشت پدر لرزید.

مادر درد می کشید.

 وکسی می گفت :"نوبرانه های کال بهار امروز رسیده است!"

جهان در دستهای خونی کودک مشت می شد.

....

وقتی هزار پرنده غمگین از آسمان فرود می آید .

پدر از پنجره بیمارستان به انتهای شهر می نگرد.

مادر آرام گرفته است.

اما هنوز خون لای شیار دست کودک باقیست:

- جنگ یا صلح؟

فصل اول کتاب همین است!

اما نیمه دوم  ...

جایی باید باشد.

پشت یک میز شیک:

- وقتی هزار پرنده غمگین کنار هم آرام گرفته اند-

بانوی من نشسته است

خیره به جعبه های کوچک رنگی

که پشت تمامشان نوشته اند: 

"عشق من تولدت مبارک!"

 

( بعد از چاپ این مطلب از اقصا نقاط ایران گوشمالی پر ملاتی به من دادن که آراد پسره نه دختر که من هم متن خودمو اصلاح کردم ولی شعر و نمی تونم دست کاری کنم...)

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 2:3 توسط علیرضاسلطانی| |

این گل پیشکش چشمای شما. روزتون بخیر!

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 2:7 توسط علیرضاسلطانی| |

 

...

ما کاری به حکم نداریم،حکم رو کاغذ مال محکمه است ،

اصلیت حکم مال خداست که ما و منش ریخته و گلریزون می کنیم واسه کسی که آزاد می شه از این چاردیواری که تموم دنیا چاردیواریه.

سلامتی سه تن ناموس و رفیق و وطن.

سلامتی سه کس زندونی و سرباز و بی کس.

سلامتی باغبونی که زمستونشو بیشتر از بهار دوست داره،

سلامتی آزادی...سلامتی زندونیهای بی ملاقاتی...

اینم دشت امروز ما. روزی رسیده است تعارفش کردم که هر کی عشقشه و حال می کنه نونشو با ما بشکنه. سایتون مستدام. عزت زیاد!

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 3:15 توسط علیرضاسلطانی| |

بهار

با یک شاخه گل از راه می رسد.

عاشق می شوی

و تمام سال غصه می خوری!

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 21:30 توسط علیرضاسلطانی| |

 

مبانی فلسفه این جانب

گاهی وقتی جونوری رو می بینم احساس همزاد پنداری پیدا می کنم. همین حس باعث می شه که سوالات عجیب و غریبی به سراغم بیاد برا بعضی هاش یه جوابایی پیدا می کنم ولی برای بعضی ها هم نه!

 

 

 

          راستی کسی می دونه که عاج به چه کار فیل می یاد؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 0:49 توسط علیرضاسلطانی| |

 

سلام!

برای خودم نه. برای دیگران هم نه. برای این می نویسم که فراموش نکنم که هستم برای اینکه فراموش نکنید که هستم. ولی این که چی بنویسم دیگه خیلی چندش آوره تا کی آدم می تونه بناله؟ چقدر بگم که دلتنگم. اصلا چرا این دلتنگی پایان نداره ؟ چرا نمی شه چیزه دیگه ای گفت؟ اصغر بهم گفت برات چیزی نمی نویسم چون دلتنگم. راست می گفت. تا کی می شه فقط نالید و غصه خورد و شکایت کرد. که چی بشه؟ فکر می کردم این جا اوضاع عوض می شه. فکر می کردم حداقل این طرف دنیا غم وغصه نیست اگر هم باشه یه جور دیگه است. ولی این جا هم جز دلتنگی نمی بینی. همه آدمهایی که این جا هستند از کشورهای مختلف اومدن و نقطه اشتراکشان دردهایی است که دارند. بین هم کلاسی ها کسی رو پیدا نکردم که درگیر این مسائل نباشه. دختری رو دیدم که از آفریقا آمده. از جنگ فرار کرده. خبری از خانواده خودش نداره. نه برادر ها نه خواهر ها نه پدر و مادر. پسری رو می شناسم که از اداره مهاجرت حقوق می گیره. یواشکی کار می کنه و همه پولش رو می فرسته برای خانوادش که چیزی برای خوردن داشته باشن. یک زن آلمانی رو می شناسم که فرار کردن. اومدن اینجا چون بهش انگه جاسوس بودن زدن. دختری هست که مسلمان بوده حالا زن یه کاتولیک شده با خانواده خودش قطع رابطه کرده و با خانواده شوهرش نمی تونه کنار بیاد. دختر دیگه ای هست که چن تا بچه قد و نیم قد داره از یک شوهر مسلمان و مجبوره چن جا کار کنه تا مخارجشون رو در بیارن. بازم هست ... بازم هست... ولی شاید برای خیلی ها این چیزها مهم نباشه و منم ادعا نمی کنم که حس انسان دوستیم عود کرده ولی اگر چیزی بخوام بنویسم غیر از حال و روز خودم چیزی نمی مونه. منم که طبق معمول یا دچار دلتنگی ام یا زرت و زرت به بن بست فلسفی می خورم. به خاطر همین حرفی برای گفتن ندارم. شعر هم به سراغم نمی یاد اگر می آمد خوب بود. حداقل برای یکی دو روز احساس مفید بودن می کردم. هرچند که توی شعر ها هم فقط بلدم بنالم. نالیدن تنها کاریه که بلدیم اون هم بحری است که هیچش کناره نیست. راستی امشب قراره برم دانشگاه واترلو . یه پاتوق پیدا کردم که چن نفر دور هم جم می شن مثنوی می خونن. خیلی خوبه مخصوصا که یه اقایی اونجا هست که خیلی به کارش وارده. خیلی علمی راجع به متون کهن حرف می زنه. ولی خوب یه سری دانشجوی از وسط آسمون افتاده هم توی جلسه هستن که بیشتر جلسه را سر این بحث می کنن که چرا مولوی این طوری شروع می کنه اون طوری تموم میکنه. چرا این جا خوب حرف می زنه اونجا بد حرف می زنه. چرا قافیه بلد نیست چرا....؟  خلاصه مولوی هم شده بازیچه دست چن تا دانشجو که همه چیزو با منطق شکم خودشون می سنجن. این هم از حال و روز زندگی ما در ینگه دنیا! دعا کنید روزهای دیگری بیاد با یه سری حرفهای دیگه .!!!

از نالیدن خسته ام!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 1:34 توسط علیرضاسلطانی| |

 

سلام!

من قول می دم که اگر اسماعیل وبلاگش رو راه انداخت دیگه چیزی ازش نقل قول نکنم ولی تا اون موقع معذورم بدارید. امروز هم تنها چیزی که دارم قسمتی از یک شعر اسماعیل است و بس بخوانید و لذت ببرید!

 

از که بگویم

برای چه بگویم

من شعر خواندن برای آدمهای کر را دوست میدارم

مثل مادر که گریه کردن برای آینه را دوست میدارد.

من از دنیای رنگها میترسم

مادر میگوید:صورتی رنگ خوب شدن زخمهای بزرگ است

اما من میدانم

هزار بار میدانم که زیر این التیام صورتی خندقی متلاشی از گوشت و خون وخیانت زندگی میکند

و گاهی فکر میکنم اجسام زنده شده اند و میخواهند خانه را ببلعند

من قیامت اجسام را دیده ام

من قیامت اجسام را وقتی که عاشقت شدم دیده ام...

اسماعیل نظری

نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 2:58 توسط علیرضاسلطانی| |

....

هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار میشودکه میداند باید از شیری تندتر بدود تا طعمه او نشود وشیری که میداند باید از آهویی تندتر بدود تا گرسته نماند.مهم نیست شیر باشی یا آهو .با طلوع هر آفتاب با تمام توان آماده دویدن باش.

(نلسون ماندلا)

امروز چیزی برای گفتن نداشتم ولی اسماعیل عزیز با فرستادن این پیغام وادارم کرد که این جملات رو بنویسم و پیغام اسماعیل رو با شما قسمت کنم. تا چی سهم ما بشه؟

عزت زیاد...

نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 1:57 توسط علیرضاسلطانی| |

 

پنجره های بخار گرفته قهوه خونه استاد شهریار

(۱)

"اینجا فقط برف میاد.
اگر هم قرار باشه ما شاعرا تصویرش کنیم ، منتظر میشیم بشینه ، باریدنش تموم شه. سیاه بشه و بعد تصویرسازی های تاریکمون رو شروع کنیم.
به هر حال فکر کنم جنساشونم فرق میکنه. ندیدم الماس سیا بشه.

لامصب اینجا الماس نمیاد.

ولی با همه اینا دوسش دارم. میدون انقلاب. چارراه ولیعصر. پل حافظ. پیچ شمرون.
سفره خونه آقابزرگ ، سفره خونه فانوس آبی ، قهوه خونه صوفی، قهوه خونه عیاران.
دوسش دارم خیابون نظری رو وقتی که میپبچم توش و می بینم از پشت پنجره های بخارگرفتش خودم و سالیاری رو که دود از دهنشون بیرون میاد.
دوسش دارم به خاطر این همه الماس پنهان در پیراهنش."

گروس عبدالملکیان

(۲)

"با اینکه دست از باران شسته ام

با اینکه آفتاب به خاک سیاه نشسته

اما انگشتانم تخم پنجره بین آجرها میکارند

واز بالای بلندترین خوابها کلاف ابریشمی ماه را باز میکنند

من امید به روزهای بهتری دارم

و به دیواری فکر میکنم که خستگی اش با دستهای تو در میشود

و خواب زنی را میبینم که روی کهکشان نشسته و ستاره ها را شیر میدهد

من امید به روزهای بهتری دارم..."

اسماعیل نظری

این دو تا از پیغمهایی بود که امروز خوندم. نمی دونم چقدر می ارزن ؟ نمی دونم اگر قرار بود اینها رو بفروشم با چقدر پول عوضشون می کردم. شاید با ده میلیون شاید با صد میلیون شاید با میلیارد. شاید واقعا می فروختمشون. آره شاید. مطمئن نیستم. ولی چیزی رو که مطمئن هستم اینه که اگر این پیغامها و دوستیها رو  قرار شد با دنیا عوض کنم می دونم که موقع عوض کردن دلم میلرزه. و مطمئن هستم که حتما پشیمون می شم از این کاری که کردم. خدا رو شکر می کنم که تو این وضعیت نیستم و آنچه که از عمر بی مایه خودم دارم بیش از اون چیزیه که در خورش بودم. 

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 2:52 توسط علیرضاسلطانی| |

 

روشنفکری به سبک ایرانی

 چیزی که اینجا می بینید نامه ای است در جواب یادداشت سینا بهمنش. می تونید برای در جریان قرار گرفتن کل ماجرا به وبلاگش (http://www.sinabehmanesh.blogfa.com/ ) مراجعه کنید.

سلام بر سینا بهمنش!
خوش حالم که در بین دوستانم  کسانی مثل تو را دارم که واقعا درد دارند و درد را می شناسند و چون تو همیشه به طور واضح وشفاف نظرات خودت را گفته و از آنچه حقیقت است دفاع می کنند. من شخصا هیچ وقت درباره این مسائل اظهار نظر نکردم . نمی دانم چرا ولی چیزی هست که با آن نگفته ها ونکرده های خودم را توجیه کنم. آن هم دورویی هم راه با پر رویی دوستانی است که دقیقا مصداق یک نان به نرخ روز خور درست و حسابی هستند . این دوستان خوب فرصت ها را می شناسند و از جادوی کلمات بیش از ما خبر دارند و خوب می دانند که کجا چه بگویند. برای این دوستان حقیقت آن چیزی است که می گویند نه آنچه که هست و چون هر روز چیز تازه ای می گویند حقیقت این دوستان هم هر روز تغییر می کند. این دوستان برای آن چه که می خواهند باشد حرف می زنند نه برای آنچه که هست. آنچه را که امروز می گویند فردا تاویل می کنند و پس فردا تاویل تازه ای می دهند و با توجه به این که در دنیای روشنفکری هم ساختار شکنی و تاویل متن مد است پس شما هیچ وقت نباید از این دوستان توقع داشته باشی که مردانه حرفی بزنند و بتوانند از آن دفاع کنند. و البته سینا جان این دوستان به آنچه که سنگش را به سینه می زنند هم ذره ای پابند نیستند و در خفا به همان توتم هایی که در انظار می پرستند می خندند. کم ندیدم آقایانی که پشت تریبون برای شاملو خودشان را جر می دادند ولی در محافل خودمانی به ریش نداشته ی شاملو می خندیدند. کم ندیدم اقایانی که به آتشی پیر و مراد می گفتند و پس از چندی ناسزا بارش کردند. و... بله سینا جان وقتی این دورویی ها را میبینیم با خودمان می گوییم بحث کنیم که چی بشود این دوستان به تنها چیزی که نمی اندیشند حقیقت است و تنهاچیزی که برایشان اهمیت دارد میزان توجه دیگران به خودشان است وگر نه اهل ادبیات را چه به جنجال و قال و مقال. آقای محمد قوچانی عزیز را نمی شناسم ولی هر که هست و هرچه هست برایش آرزوی موفقیت دارم و اگر ایشان این قدر کوچک هستند که با توسل به توهین و تحقیر دیگران می خواهند به جایی برسند خدایگانشان جزای خیر به ایشان بدهند. به ایشان بفرمایید همین راه را ادامه بدهند حتما طرفداران بسیاری پیدا می کنند چون امثال ایشان در دنیای ادبیات بسیار است و آدم کوتوله ها خیلی خوب به هم نان قرض می دهند. بسیاری از این اشخاص حتی از بی آبرویی هم واهمه ای ندارند که حتی استقبال هم می کنند. مصداق خبرنگارانی که در دوره اصلاحات دست به هر کاری می زدند که یک بار زندانی شوند تا همه جا جار بزنند که زندانی سیاسی بوده اند و در نتیجه خیلی خبرنگارند. خلاصه سینا جان زیاد هم غصه نخور آگر آقای محمد قوچانی شخصا 3 درصد (فقط وفقط 3 درصد)  به آنچه می گوید واقعا اعتقاد داشته باشد من یکی مخلصشم. ولی بدان و آگاه باش که این حرفها مال پشت تریبونه . این ها رو گفتم که بگم خیلی حال می کنم از این که دوستی مثل تو دارم ولی یک کم به فکر اعصاب خودت باش این بازی ها همش کشکه داداش . ادبیات رو امثال تو می سازن نه امثال قوچانی ها. قوچانی ها می تونند لمپنهای بزرگی بشن خوب وقتی استعدادش رو دارن بزار بشن والا همه حقیقت رو می دونند. حقیقت چیزی نیست که کسی فراموشش کنه.

 یا علی. عزت زیاد!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 1:24 توسط علیرضاسلطانی| |

...

کسی ماه را قسمت می کند

خاک اره های ماه بر جاده نشسته است

الماس می بارد.. الماس

زمین مخمل پوش ستاره هاست

الماس می بارد.. الماس

نور گیسوانش را شانه می کند

الماس می بارد.. الماس

بر سر عروس شهر قند می سابند

الماس می بارد.. الماس

برف پاک کن اتوبوسها برای مسافران دست تکان می دهند

الماس می بارد.. الماس

عابران با بینی های قرمز به هم لبخند می زنند

الماس می بارد.. الماس

کارگران در لباسهایشان کز کرده اند

الماس می بارد.. الماس

شیشه ماشینها تار و ترک خورده است

الماس می بارد.. الماس

هیچ مدرسه ای امروز باز نیست

کودکان به خیابان به کوچه باغها زده اند

الماس می بارد.. الماس

زنی با گیسوان سپید در باد می دود

الماس می بارد.. الماس

کبوتران آشتی پر می ریزند

الماس می بارد.. الماس

زنی با ساقهای روشن از سراشیب خیابان پایین می آید

الماس می بارد.. الماس

برف لبهای مرا بوسه باران می کند

و من امروز

چقدر عاشقم!

۱۱ فوریه ۲۰۰۸ واترلو

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 18:51 توسط علیرضاسلطانی| |

 

از میدان انقلاب

تا بلوار کشاورز...

از میدان تجریش

تا کوچه پس کوچه های زرگنده....

 

مردم تو را با چشمهات می خوانند

مرا به نام

ترا به نام می خوانند

مرا به دشنام

همه چیز به همین سادگی اتفاق می افتد

خیابان شریعتی

در انبوه ویترین مغازه ها گم شده است

در خیابان دولت

من با شاخه گلی

به سمت دیباجی قدم می زنم

 

زندگی !

چقدر زیبا!

چقدر دور! ....

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 1:32 توسط علیرضاسلطانی| |

 

 این ساختمان محترم هم که مشاهده می کنید مدرسه سنت لوییس است که برای فراگیری زبان محترم فرنگی بدانجا مراجعه می کنیم و می توانم به جرات بگو یم که دو سوم از روز را در این بیقوله سر می کنم گفتم تا دوستان خیال نکنند که ما کجا ها هستیم و چها می کنیم! تمام روز را داخل این خراب شده سر میکنیم . البته این تصویر هم مربوط به تابستان است که از سایت مدرسه محترمه کش رفته ایم.  

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 1:7 توسط علیرضاسلطانی| |

اینم ساعتی که هر روز کارامو باهاش تنظیم می کنم.  

اینم منم!! دیر رسیدی منم از ترس سرما در رفتم! منتها بیا دنبالم!

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 2:8 توسط علیرضاسلطانی| |

  

 سلام

.

.

.

.

یا علی!

نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 0:49 توسط علیرضاسلطانی| |

سلام بر صابر عزیز

سرمای شهرتونو به رخ ما می کشی ؟ دمت گرم مشتی ما که سرما خورده تیم با ما چرا؟ با جوانان ناز می کن ما که یه پامون لب بومه یه پامون تو لایبرری. این وسط داریم ... می خوریم اخوی! در ثانی تو به جای اینکه به ما دلداری بدی  داری غریب کشی می کنی. غم غربت بس نیست ؟ تازه باید هوشیار باشی . اختلاف دما بهانه است. توطئه استکبار جهانیه که می خواد بین ما فاصله بندازه. تو که سرت تو کاره. ها؟ ولی یه چیزی هم هست خداییش درسته که اینجا خارجه ولی خیلی باحاله. بی انصافیه اگر بگی سرمای اینجا رو می تونی جای دیگه پیدا کنی. به هر حال اینجا هر چقدر هم که سرمای اونجا رو نداشته باشه ولی حداقل سرماش خارجیه. می دونی چی میگم. سرماش آکبنده. مث سرمای ایران وارداتی نیس داداش. گرفتی؟ اونجا سرماش بنجله.

ولی با اینکه اینجا خیلی خوش می گذره (خیلی هم که نه ولی خب) واقعا ناراحتم که دوستی مثل تو رو دیگه نمی بینم. واقعا از این بابت خیلی برای خودم متاسفم. خیلی دوست داشتم که روزهای آخر یه گپ طولانی با هم بزنیم. اما حیف که این فرصت رو از دست دادم. شب آخر توی فرودگاه دیدمت بسیار خوشحال شدم و قصد داشتم که یه گپی با هم بزنیم ولی وقتی وارد گیت شدیم به ما گفتند که برای خروجی باید بریم یه سری سوال رو جواب بدیم به خاطر همین حتی نتونستیم چمدون هامون رو تحویل باربری بدیم. مجبور شدیم سری بریم قسمت خروجی. از تک تک ما بازجویی کردن. از چه مرزی اومدین؟ کی اومدین؟ چرا اومدین؟ تو این چند ساله کجا بودین؟ چیکار می کردین؟ کجا می خواین برین؟ برا چی می خواین برین؟ و .... این قدر سوال پیچمون کردن که فکر کردیم داریم می ریم زندان. تازه بعد از بازجویی قرنطینه مون کردن تا وقتی که سوار هواپیما شدیم. پرواز اول همش داشتم به این فکر می کردم که توی ایران این طوری رفتار کردن توی آلمان چه بلایی سرمون می یارن. اصلا حواسم به این نبود که اولین پرواز زندگیمو دارم تجربه می کنم. همش فکر بازجویی های بعدی و بازرسی های بعدی بودم تا اینکه رسیدیم فرانکفورت. شهری که شنیده بودم بسیار سختگیر هستند. ولی وارد فرودگاه که شدیم هیچ کس هیچ چیزی از ما نپرسید حتی کسی مدرکی هم از ما نخواست. اون جا هم باز استرس داشتم وقتی می دیدم که مثل یه شهروند معمولی با ما رفتار می کنن همش به این فکر می کردم که  اشتباهی اومدیم و هر ان امکان داره که پلیس از راه برسه و دوباره سین جیممون کنن. بالاخره مامورای هواپیمایی کانادا اومدن. برای کارت پرواز تو صف واستاده بودیم و منتظر بودم که هر ان یه دردسری درست شه. ولی  خلاف تصورم هیچ اتفاقی نیوفتاد. تازه چند نفر دیگه هم مثل ما تازه وارد بودن که زبان نمی دونستن. من که به هر حال یک کمی انگلیسی بلد بودم در نقش مترجم کنار مامور هواپیمایی واستاده بودم و ایفای نقش می کردم. داخل گیت یه اتفاقی افتاد که یک دفعه دلم ریخت. همون طوری که منتظر بودیم سوار هواپیما بشیم یکی از مامورای کنترل پرواز گیر داد به یه خانومی که با دو تا بچه کوچیک همسفر ما بودن و زبان هم نمی دونستن. من ترسیدم که لابد مشکلی پیش اومده و بعد از خانومه نوبت ماست.خانومه ازم پرسید که ماموره چی می گه؟ وقتی با ماموره حرف میزدم فهمیدم که می گه چون این خانوم بچه کوچیک همراهشه می تونه بره داخل هواپیما که خسته نشن. با خودم گفتم بابا ایول به مرامت. خلاصه توی هواپیمای کانادا هم تمام راه به خودم می گفتم چون این جا گیر ندادن لابد تو فرودگاه کانادا پوستمونو میکنن. ولی جالب این جا بود که وقتی رسیدیم تورنتو توی فرودگاه حتی چن تا ساک دستی هم که داشتیم رو هم نگشتن. اونجا بود که خیالم راحت شد. و وقتی از فرودگاه او مدیم بیرون تازه یاد تو و بچه ها اوفتادم که تا اونجا اومده بودین واین دریغ تا الان با منه.

نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 2:29 توسط علیرضاسلطانی| |

White Christmas

سرمای اینجا هم داستان خودش رو داره. چیز عجیبیه! البته چن  نفر ایرانی رو این جا دیدم که می گفتن مشابه این هوا رو تو کردستان یا آذربایجان دیدن ولی من به جرات می تونم بگم همچین هوایی رو هیچ وقت ندیده بودم. روزای اول از سرما حرف می زدن می گفتم خوب شاید به خاطر اینه که فکر می کنن مثلا تهران گرمه. به همه می گفتم دمای هوا زیاد فرقی نمی کنه. ولی تو این یکی دو روزه فهمیدم سرما یعنی چی. روز یکشنبه گفتن دمای هوا منفی۲۰ درجه است. همین طور هم بود بالاخره زمستونه دیگه! من با تصور این که دمای ۲۰ درجه زیر صفر رو تجربه کردم و می تونم باهاش کنار بیام از خونه زدم بیرون. همون طوری بود که فکر می کردم یعنی می تونستم تحملش کنم. ولی جای دوستان خالی وقتی وزش باد شروع شد احساس می کردم لایه لایه پوست صورتم داره کنده می شه. می خواستم دستام بکنم تو جیبم ولی دستام اصلا حس نداشتن. من که مغزم هنگ کرده بود نمی دونستم چه باید بکنم شانس آوردم پاهام به صورت غریزی به سمت خونه حمله ور شدن. توی خونه یک ساعتی کنار فن نشستم تا دوباره برگشتم به حالت عادی. 

نتیجه اخلاقی: ۱. غریزه با همه بدی هایی که داره ( البته می گن) گاهی وقتی این ور دنیا یه جاهایی به درد می خوره ۲. سرما گاهی وقت ها می تونه خیلی سرد تر از اون چیزی باشه که فکرش رو می کنی ۳. هیچ وقت توی ینگه دنیا کانون گرم خانواده رو ترک نکنید ۴. بازم می شه نوشت ولی به نظرم تا همین جا کافیه

البته وقتی برف می باره هوا رو می شه تحمل کرد ولی وقتی بارش برف قطع می شه و باد شروع به وزیدن می کنه اون وقت دیگه به قول بچه ها مسجد جای قدم زدن نیست. ولی خب خدا رو شکر که اکثر روزها برف می باره وبه هر حال می تونی ساعتی در روز رو بیرون قدم بزنی. مخصوصا ایام کریسمس قدم زدن خوب حالی داشت. برف می بارید . همه جا یک پارچه سفید بود.  تو خیابون ها هم همه چیز رو تزیین کرده بودن و آدم فکر می کرد هر آن امکان داره میکی موس رو توی خیابون ببینه. یعنی احساس می کردی که تو دنیای انیمیشنی داری راه می ری. این زیباترین تجربه ای بود که اینجا تا به حال داشتم.  البته فقط من نیستم که به این نتیجه اخلاقی  رسیدم  بلکه به خاطر همین کریسمس کانادا در تمام دنیا به کریسمس سفید مشهوره و خیلی از کانادین های محترم هم به داشتن چنین کریسمسی می بالند و ناگفته نماند که خیلی ها هم از این فرست  برای فروش انواع واقسام اقلام خانگی کمال استفاده رو می کنن.

خلاصه روح اخوان شاد که گفته بود هوا بس ناجوانمردانه سرد است.

نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 2:14 توسط علیرضاسلطانی| |

سرزمین سنجابها

امروز داخل کتابخونه یه قفسه پیدا کردم پر از کتابهای فارسی نمی دونید چقدر خوشحال شدم مخصوصا که بیشتر از نصف کتابها گزیده شعر بودند. گزینه اشعار شاملو فروغ اخوان ... و گزینه شعر قیصر. حالا احساس می کنم تنها نیستم. بازم می تونم توی خیابون راه برم کتاب شعر دستم بگیرم وبا صدای بلند بخونم. این حالت رو دوست دارم. راستی چند وقتی هم هست که سر کلاس می رم. اینم حس جالبی داره که بالاخره بعد از سالها دارم می رم مدرسه اما حیف که دوستام اینجا نیستن والا می تونستیم مدرسه رو قرق کنیم . کلی خوش بگذرونیم. راستی یه چیز جالبه دیگه هم کشف کردم بر خلاف تصور همه اینجا ازخلاف  و مسایلی که می تونید حدس بزنید خبری نیست. متاسفانه بی بندوباری هایی که هست مال ادمهایی که از کشورهای اسیایی میان اینجا. اگر توی خیابون کسی رو مست و پاتیل دیدید می تونید حدس بزنید از کجا اومده. درباره بقیه خلاف ها هم تا درصد بالایی این ماجرا صدق می کنه. باورم نمی شد وقتی فهمیدم که آمار فسادو فحشا تو این سرزمین کمتر از کشورهای مسلمون نشینه . چند نفر رو دیدم که از ترکیه اومده بودن و ناراحت بودن از اینکه این جا عشق وحال ندارن. می تونم بگم اون چرا که مسلمانان به زبان می آورند اینها عمل می کنند. نمی خوام تبلیغ کنم ولی این چیزها چیزهایی بود که تو این چند وقته دیدم وشنیدم و واقعا منو شوکه کرد. مثلا اگر توی خیابون به خانومی متلک بندازی یا الکل مصرف کنی یا قمار کنی مطمئنا یه شب تو اداره پلیس می خوابی. اینجا خیلی باید مراقب رفتارت با آدمها مخصوصا خانومها باشی چون با کوچکترین آزاری می ری پیش پلیس و دیگه جایی استخدامت نمی کنند  بهت خونه کرایه نمی دن و...  ( نتیجه اخلاقی: برای عشق وحال به کشورهای اسیا یی سفر کنید)

راستی مسجد هم اینجا زیاده ولی ...

بگذریم. خیلی وقته شعر ننوشتم ولی خیلی حال و هوای شعر رو دارم یه کم بهم کمک کنید که شعر بنویسم. می ترسم شعر یادم بره. برام شعر بنویسید. به دوستان هم بگین که بیان بهم کمک کنن. خلاصه همسایه ها یاری کنید که ما شوهر داری کنیم.

در آخر . واقعا دلم برای تک تک دوستام تنگ شده دلم برای تهران تنگ شده. باور نمی کنید یه روز قرار شد بریم آبشار نیاگارا رو ببینیم. تمام طول راه منتظر رسیدن بودم تا بالاخره بزرگترین آبشار دنیا رو ببینم. وقتی رسیدم واقعا پشیمون شدم چون از این آبشار هیبتی در ذهنم بود که وقتی رسیدیم فرو ریخت. نیاگارا اصلا شبیه تصورات من نبود. وقتی کنار نیاگارا که اون طرفش هم ایالت نیویورک بود قدم می زدیم به فامیلمون که کنار من بود گفتم ترجیح می دم که توی خیابون شریعتی قدم بزنم تا این جا. واقعا دلم برای شما و شهر محبوبم تهران تنگ شده.

نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 1:16 توسط علیرضاسلطانی| |

 

دنیای پس از مرگ

گفته بودم که درباره این طرف هیچ تصوری ندارم و درست مثل مرگ می مونه برام . حالا این طرفم و می تونم بگم که با همه اون حرفها ولی فکر می کردم راحت تر باشه. در تمام مدت هدفم این بود که به این جا برسم و حالا رسیدم. صبح داشتم فکر می کردم که اون آرامشی که توقع داشتم رو ندارم. چون این جا هم وضع همونه البته با یک شرایط بهتر ولی باز هم همون دعوای همیشگی کی چی داره هست. اینجا هم برای آدما مهمه که کجا کار می کنی . چقدر درآمد داری . از کجا اومدی. چه لباسی می پوشی و... یقینا اون دنیا هم همین وضع هست. پس به اون دوستانی که می خوان خودشونو بکشن تا راحت بشن می تونم بگم که زهی خیال باطل . اون دنیا هم همین آش و همین کاسس.

پیوند عزیر و دیگر دوستان توجه داشته باشید پست الکترونیک هایی که زیر یادداشت هاتون هست باز نمی شه . به چه دلیل من نمی دونم ولی جهت اطلاع عرض کردم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 3:52 توسط علیرضاسلطانی| |

سلام

امروز باد ما را با خود برد. به عبارت بهتر امروز بر باد رفتیم نمی دونید چه خبر بود امروز اگه شهردار شهر چند تا ژنراتور بادی داخل شهر نصب کرده بود می تونست امروز به اندازه مصرف یک سال کانادا برق تولید کنه ولی از دستش رفت. ماجرا اینه که امروز شدت باد این قدر زیاد بود که تصمیم نداشتم از خونه بزنم بیرون ولی با شدت گرفتن باد تصمیمم عوض شد چون ترسیدم آپارتمانی که داخلش زندگی می کنیم به باد بره به خاطر همین الان توی کتابخونه هستم . یادداشت شما رو خوندم ولی یه مشکلی که دارم اینه که جوابتون رو چه جوری بدم هم جواب محبتتون وهم جواب سوالاتتون رو چون اگر قرار باشه همه رو اینجه بنویسم وبلاگ می شه محل پاسخ به مسایل شرعی یا محل نامه های عاشقانه یا سلام و دلتنگی و از این حرفها . پس خواهشا یه نفر به دادم برسه و آدرس ایمیل بده که جواب ها و حال واحوالات خصوصی رو اونجا انجام بدیم واینجا بپردازیم به ... ( حالا یه چیزی هم برا اینجا پیدا می کنیم)

 

یا علی!

نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 4:56 توسط علیرضاسلطانی| |

 

سلام بر دوستداران و دوستان. روزگار عجیبیه. دارم زبان فرانسه می خونم  به انگلیسی حرف می زنم ولی به فارسی دوست می دارم. با این حال هنوز نفس می کشم. قبل از اینکه بیام اینجا به همه گفته بودم که بهترین زمان رو برای آمدن به اینجا انخاب کردیم. چون قبل از تعطیلات کریسمس می رسیم ولی اشتباه می کردم چون اینجا توی تعطیلات همه چی تعطیل بود. همه چی حتی آدمها.

یا علی!

نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 23:9 توسط علیرضاسلطانی| |

سلام بر همگی!

زندگی خوش می گذره؟ خدا رو شکر. اصغر ! به اون محمد لعنتی بگو یه سری به ما بزنه. راستی خودت خوبی ؟ جات خیلی خالیه هرچند که مرام ندارین ولی جاتون خالیه. شعراتو برام بنویس به محمدم بگو این کارو بکنه.

پیوند عزیز !خوبی؟ مواظب خودت باش دوس دارم وقتی جواب کنکور اومد خبر قبولی تو رو بشنوم . فهمیدی؟ پس حسابی بخون که خدای نکرده پشیمون نشی .

صمد تو خوبی؟ دستت درد نکنه! کلی حال می کنم که نوشته های تو رو می خونم . به عبدالله هم بگو ما هم از داستان کریسمس و سال نو چیزی نفهمیدیم ولی به هر صورت کریسمست مبارک!

اسماعیل! لیلا و رضای عزیز ! ممنونم از مهربونی شما. خیلی خوشحال شدم. اسماعیل شعراتو هر وقت وقت کردی برام بنویس. لیلا جان حتما به طاهره سلام مخصوص منو برسون.

چه روزگاریه نامه منم شده مث نامه های دوران تلگراف. معذرت می خوام ولی دستم کنده و فقط روزی یه ساعت می تونم از این کامپیوتر استفاده کنم.

دعا کنید برام. مرسی!

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 1:12 توسط علیرضاسلطانی| |

سلام!

امروز آمدم که به روز بشم اما وقتی پیغامهای شما رو دیدم باور نمی کنید که اشکم در آمد. یادش بخیر قیصر عزیز با رفتنش گریه کردن را به من آموخت .دارم گریه می کنم و همه اینایی که تو کتابخونه هستن دارن بر و بر نگام می کنن. این چن روزه همه جا تعطیله . تموم که شد زود  به زود به روز می شم. باید برم اشکای من و نگاههای مردم امون نمی دن. من می رم که بدون  شما ولی به یاد شما سیگار بکشم. یه نفر بهم سیگار بده!!!!!!!!!!!

تا بعد....

نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 22:34 توسط علیرضاسلطانی| |

 

به نام خدا

ممنونم از همه دوستان. تو این چند روز کامپیوتر پیدا نکردم که ازتون تشکر کنم. و باور نمی کنید اگر بگم که با چه مشقتی دارم تایپ می کنم. چون این کامپیوتر هم لیبل فارسی نداره و من باید کلی بگردم تا حروف رو پیدا کنم. البته سخت تر ار پیدا کردن کلمات برای سپاسگزاری نیست. واقعا ممنونم!

تو این چند روز خیلی ها پیغام گذاشتند که نتونستم جواب بدم. از همه معذرت می خوام. از پیوند عزیز که نتونستم ازش تشکر کنم. صابر عزیزم که حرفهاش دل گرمم می کنه. از حسین گلم که دوستش دارم و احسان دل نازکم که ... دلم برای همه تون تنگ شده. اینجا همه چیز خوبه اینقدر خوب که احساس می کنم به رحمت خدا نزدیک ترم. و تنها آرزوم اینه که کاش شما هم اینجا بودید اون وقت هیچ چیزی کم نداشتم. از طرف من به همه سلام برسونید و بگید یک نفر در سرزمین سنجابها دلتنگ شماست.

لاله قشنگم ! گفته بودی که شعرم رو بنویسم. به زودی این کارو می کنم چون نظرت و حرفت خیلی مهمه!

آگهی بازرگانی!

به زودی سفرنامه خودم رو به صورت کامل براتون می نویسم.

دوستتون دارم!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 3:11 توسط علیرضاسلطانی| |

شاید اون غریبه من باشم

 

خیلی ها ازم پرسیدن که خوشحالی. گفتم نمی دونم... واقعا هیچی به ذهنم نمی رسید ولی تازه کشف کردم که چه حسی دارم. احساس کسی رو که ساعت دقیق مرگش رو بهش گفتن در عین حال که منتظر اون لحظه است ولی ازش متنفره، تمام سعی اش اینه که از تمام لحظات استفاده کنه و بدتر از همه اینه که آدما باهاش مهربون می شن. نمی تونی با کسی دردودل کنی نه به خاطر این که کسی گوش نمی ده بلکه طوری با اشتیاق به حرفهات گوش می کنن که احساس می کنی هیچی نمی شنون.

 در هر صورت نه استرس دارم نه نگرانم والبته نه خوشحال در لحظه ای هستم که که فقط یه شعر می تونه آرومم کنه. باید یه شعر بنویسم. ولی می دونم که دیگه کسی نیست که گوش بده واز سر همدردی سری تکون بده. خدا بزرگه! خیالی نیست. ما که داریم می ریم دفعه بعد که همدیگه رو ببینیم شاید همو نشناختیم. اما تو رو خدا اگه یه روز یه غریبه بهتون سلام کرد جوابش رو بدید شاید اون غریبه من باشم.

نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:29 توسط علیرضاسلطانی| |



حرفی از زندگی ندارم

از مرگ چیزی سرم نمی شود

تنها به خیابانهایی خو گرفته ام که به خانه ختم می شوند

 

از اقیانوس چیزی شنیده ام

بزرگ وهولناک

اما من به تنگ کوچکی دل بسته ام

که بر تاقچه اتاق نشسته است و در دلش

 دو ماهی کوچک غمگین

لبخند می زند

 

آزادی

چقدر ترسناک بود

اگر دیوارهای اتاق نبود

 

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 16:51 توسط علیرضاسلطانی| |

دوستت دارم!

          چون گرگی

                 پرنده کوچکی را

 

تو از آن منی!

          چون پرنده کوچکی

                               گرگی را

 

اما درسرت هوای پرواز داری

 

بیا تقسیم کنیم

        آسمانها از آن تو

                 زمین مال من...

 

برو

برای همیشه...

 

اما راستی

تو که تاابد نمی توانی درآسمان بمانی

 

برمی گردی ...

می دانم!

 

نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 15:14 توسط علیرضاسلطانی| |

- هنوز هم مثل کودکی از تاریکی شبها می ترسم -

 

دکمه های زندگی را باز می کند

پیراهنش را از تنش می کند مرد

دراز می کشد

مرگ چشمهای مرا سنگین می کند

دیواراتاق آبستن اتوبوس شبانه است

اتوبوسی که مرا خواهد برد

تا دشتهای دوردست زمین

تا جنگل

تا دریاچه

تا قایق

  قلاب ماهیگیری...

 

مرد لجنهای کف دریاچه را با دست کنار می زند

- " آخه احمق جون! آدم باید دلشو تو سینش نگه داره

نه اینکه ببنددش به نوک قلاب ماهیگیریو

پرتش کنه وسط دریاچه"

 

مرد لجنهای کف دریاچه را با دست کنار می زند

- " آخه احمق جون! آدم باید دلشو تو سینش نگه داره"

 

مرد،لجنهای کف دریاچه،" آخه احمق جون"

گم می شوند زیر سم گله بوفالوها

 

گله بوفالوها می آیند

درست مثل قطارهای نیمه شب

مثل کامیونهای گذری

مثل خاطرات فراموش شده دنیا

گله بوفالوها می آیند ومی روند

 

من صدای شکستن استخوانهایم را می شنوم

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 15:46 توسط علیرضاسلطانی| |

 

 

 

این پارک محدوده آرزوهای من است

که بنشینم

که قدم بزنم

که سیگار بشم

که شعر ببافم

نه برای پرنده ای که روی شاخه درختان نشسته است

نه برای رفتگری که گرم جارو زدن است

برای زنان ومردانی که

کنار هم می نشینند

کنار هم قدم می زنند

کنار هم شعر می خوانند...

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 12:26 توسط علیرضاسلطانی| |

 

- اگر حرف می زد یقینا بیشتر از انسانها حرف برای گفتن داشت-

 

 

درختان دلتنگ

به آوازهای کوچه بازاری بادها دلخوشند

و حجم هیچ طوفانی آنان را به تفکر وا نخواهد داشت

 

سجاده ات را باز کن

امروز به آنان اقتدا خواهیم کرد

وخواهیم ایستاد

با گیسوانی آشفته در باد

وقامتی خمیده زیر سنگینی سالها سکوت

 

درختان دلتنگ

عاشق که می شوند

سکوت می کنند

وزیر باران اشک می ریزند

وبه آوازهای کوچه بازاری بادها به رقص می آیند

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 12:25 توسط علیرضاسلطانی| |

 

این هم به یاد روزهای رفته دنیا!

چه خوابها ديده ام
چه خوابها
براي امروز
براي فردا
براي روزهاي آتي دنيا



دو صندلي،كه عاشقانه
رو در روي هم نشسته اند


 
دو جفت جاي پا
نزديك تر از هميشه
نزديك تر از هميشه به دريا



نتهاي سيم گيتار من
             كه مفتخرند
             كلمات تو را به رقص دعوت كنند


لبهاي من
            لبهاي شرمگين تو
           گرم از گناهي كه نكرده اند



چه خوابها ديده بودم
چه خوابها
براي ديروز
براي امروز
و يا ...  .

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 16:0 توسط علیرضاسلطانی| |


Design By : Night Skin