تبليغاتX
بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!


بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!

ادبی

 

 

مکالمه به زبان خودی!

 

از کلمات بیزار است
بادستانش حرف می زند
می گوید:
"رد بادبادکها را بگیر
نه تابلو خیابانها"

می گویم:
" پیش از آن که شاعر باشم
روزنامه نگار بودم
حرفهای بزرگی می زدم
و آدمهای بسیاری را می شناختم."

"پیش از آنکه شاعر باشم
فیلسوف بودم
با هر سیگار
بابی از فلسفه باز می شد
خاکستر می شد
به باد می رفت."

"پیش از آنکه شاعر باشم
عاشق بودم
عاشق دختری که در انتهای میز می نشست
و سیگار گوشه لبش روشن می شد
و با من حرف می زد
و در پایان هر جمله
به گوشی تلفن خیره می ماند."

"امروز اما روزنامه پخش می کنم
و گاه از همسایه ها انعام می گیرم
و گاه تکه های روزنامه دیروز را
به دیوار اتاقم می چسبانم
و تمام روز بین کلمات زندگی می کنم"

می گوید:
"پشت هر کلمه دروغی پنهان است
خواه گوشه تابلو خیابانها باشد
خواه روی دیوار اتاق خواب
خواه داخل دفتر یادداشتهای روزانه"

با دستانش حرف می زند
و از کلمات می گریزد
و دنبال رد بادبادکها
در آسمان نقاشی شده بر دیوار
به پرواز می آید.

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 10:21 توسط علیرضاسلطانی| |


Design By : Night Skin