بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!
ادبی
مکالمه به زبان خودی! از کلمات بیزار است می گویم: "پیش از آنکه شاعر باشم "پیش از آنکه شاعر باشم "امروز اما روزنامه پخش می کنم می گوید: با دستانش حرف می زند
بادستانش حرف می زند
می گوید:
"رد بادبادکها را بگیر
نه تابلو خیابانها"
" پیش از آن که شاعر باشم
روزنامه نگار بودم
حرفهای بزرگی می زدم
و آدمهای بسیاری را می شناختم."
فیلسوف بودم
با هر سیگار
بابی از فلسفه باز می شد
خاکستر می شد
به باد می رفت."
عاشق بودم
عاشق دختری که در انتهای میز می نشست
و سیگار گوشه لبش روشن می شد
و با من حرف می زد
و در پایان هر جمله
به گوشی تلفن خیره می ماند."
و گاه از همسایه ها انعام می گیرم
و گاه تکه های روزنامه دیروز را
به دیوار اتاقم می چسبانم
و تمام روز بین کلمات زندگی می کنم"
"پشت هر کلمه دروغی پنهان است
خواه گوشه تابلو خیابانها باشد
خواه روی دیوار اتاق خواب
خواه داخل دفتر یادداشتهای روزانه"
و از کلمات می گریزد
و دنبال رد بادبادکها
در آسمان نقاشی شده بر دیوار
به پرواز می آید.
| Design By : Night Skin |

