بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!
ادبی
به شانه ام که می زنی... روی همان پله های همیشگی, دریا در چشمهات و دلتنگم. با من قدم می زنی تو شانه می زنی تا انتهای خیابان چیزی نمانده است!
پشت همان خانه قدیمی,
کنار من نشسته ای
و دنیا را با من قسمت می کنی.
خورشید گوشه پیشانیت
من غروب را می نگرم.
آه می کشم
تو می خندی,
به شانه ام می زنی که دیوانه ام.
دیوانه ام!
دیوانه همان پله های قدیمی
که تو کنار من نشسته ای
و دنیا را با من قسمت می کنی
دنیا را با من قدم می زنی
در کوچه های تاریک شهر.
و من, غمی نشسته در دلم
که با خنده تو طعم شراب می گیرد
غمی نشسته در دلم
که با دستان تو گرم می شود
آرام می گیرد.
من کودکی می شوم
که دامن چادر بلندت را رها نمی کنم
مبادا باد تو را از من بگیرد.
من سکندری می خورم.
برگهای پاییزی به باد می روند.
تو می خندی.
عابری از کنارمان می گذرد.
و من, غمی نشسته در دلم ...
| Design By : Night Skin |

