تبليغاتX
بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!


بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!

ادبی

 

به شانه ام که می زنی...

روی همان پله های همیشگی,
پشت همان خانه قدیمی,
کنار من نشسته ای
و دنیا را با من قسمت می کنی.

دریا در چشمهات
خورشید گوشه پیشانیت
من غروب را می نگرم.

و دلتنگم.
آه می کشم
 تو می خندی,
به شانه ام  می زنی  که دیوانه ام.
دیوانه ام!
دیوانه همان پله های قدیمی
که تو کنار من نشسته ای
و دنیا را با من قسمت می کنی
دنیا را با من قدم می زنی

با من قدم می زنی
در کوچه های تاریک شهر.
 و من, غمی نشسته در دلم
که با خنده تو طعم شراب می گیرد
غمی نشسته در دلم
که با دستان تو گرم می شود
آرام می گیرد.
من کودکی می شوم
که دامن چادر بلندت را رها نمی کنم
مبادا باد تو را از من بگیرد.

تو شانه می زنی
من سکندری می خورم.
برگهای پاییزی به باد می روند.
تو می خندی.
عابری از کنارمان می گذرد.

تا انتهای خیابان چیزی نمانده است!
و من, غمی نشسته در دلم ...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 14:45 توسط علیرضاسلطانی| |


Design By : Night Skin