تبليغاتX
بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!


بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!

ادبی

 

گرگهایی که در دلم می دوند

برای چیزی که نیست بنویسم!
تا بازار پر شود از حرفهای بیهوده
تا بازار بیاشوبد از هیاهوی باد
تا بازار بسوزد در آه خیابان خوابها
تا بازار گر بگیرد در آتش گیسوان دخترکها
تا بازار بریزد از پاکوبی آدمها

برای چیزی که نیست بنویسم!
تا روزی خورشید از آسمان بیافتد
تا روزی کوهها بیاشوبند
تا روزی پرندگان, سنگ به دندان از راه برسند
تا روزی گاوهای وحشی به شهر بریزند
تا شهر به خیابان بریزد
رقص به اندام دختران بریزد
دشنام از زنگ صدای دیوانگان بریزد
باران ببارد.
باد بیاید.
شاید,
برای چیزی که نیست بنویسم,
که باشد!

شاید آرام بگیرند,
پرندگانی که در دلم بال می زنند.
شاید آرام بگیرند,
گرگهایی که در دلم می دوند.
شاید آرام بگیرند,
کرمهایی که در سرم می لولند.
شاید آرام بگیرند,
دشنامهایی که بر زبانم میرقصند.
شاید آرام بگیرند,
قدمهای بی سرانجامم.
آرام بگیرند,
آژیر بی قرار آمبولانسها
صدای قرآن مرده خانه ها
زنگ تلفنهای اضطراری
قارقار کلاغها

آرام بگیرد,
دلی که دیگر تنگ نیست.
چشمی که دیگر به راه نیست.

:"باید آرام بگیرد,
خاک سرد است."
مادرم این را می گوید.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:54 توسط علیرضاسلطانی| |


Design By : Night Skin