بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!
ادبی
پیامبری که در راه است ... گزارشهای خبری ما هر روز در سرتاسر دنیا تکثیر می شویم. بی گدار به آب می زند این سگ لعنتی. بی گدار به آب می زند این سگ لعنتی. بی گدار به آب می زند این سگ لعنتی بی گدار به آب می زند آقای رییس جمهور برادرم! جنازه کودکانت را به خاک بسپار! امروز پیامبری در راه است. دکمه های زندگی را باز می کند پیراهنش را از تنش می کند مرد دراز می کشد مرگ چشمهای مرا سنگین می کند دیواراتاق آبستن اتوبوس شبانه است اتوبوسی که مرا خواهد برد تا دشتهای دوردست زمین تا جنگل تا دریاچه تا قایق قلاب ماهیگیری... مرد لجنهای کف دریاچه را با دست کنار می زند - " آخه احمق جون! آدم باید دلشو تو سینش نگه داره نه اینکه ببنددش به نوک قلاب ماهیگیریو پرتش کنه وسط دریاچه" مرد لجنهای کف دریاچه را با دست کنار می زند - " آخه احمق جون! آدم باید دلشو تو سینش نگه داره" مرد،لجنهای کف دریاچه،" آخه احمق جون" گم می شوند زیر سم گله بوفالوها گله بوفالوها می آیند و می روند درست مثل قطارهای نیمه شب مثل کامیونهای گذری مثل خاطرات فراموش شده دنیا گله بوفالوها می آیند ومی روند من صدای شکستن استخوانهایم را می شنوم
با اشکهای مادرم کلید می خورند.
خبرگزاریها
لاشه برادرانم را تقسیم می کنند.
و نام خواهرانم
تیتر اول روزنامه های جهان می شوند.
هر روز در سرتاسر دنیا انکار!
و آب از آب تکان نمی خورد.
و ستاره ای از آسمان نمی افتد.
و این خورشید لعنتی هر روز از راه می رسد!
خورشیدی که از سرزمین های مقدس طلوع می کند
و در اقیانوس آرام به خواب می رود.
پیامبری که در اورشلیم ظهور می کند
و در سواحل کالیفرنیا اقامت دائم می گیرد.
خبرنگاری که روز در کوچه پس کوچه های غزه پرسه می زند
و شب در گزارشهای ویژه خبری شعر می بافد.
این سگ لعنتی! که پشت میز بلندش
از ابراز تاسف حرف می زند.
و آب از آب تکان نمی خورد
و این خورشید لعنتی هر روز از راه می رسد!
گیسوان خواهرت را از باد بگیر!
و خاکستر خانه ات را به رودها بسپار!
که از کنار خانه های سوخته خواهد گذشت.
که از کنار اشکهای ریخته خواهد گذشت.
که از کنار لاشه برادرانم خواهد گذشت.
و برایمان دعای خیر خواهد فرستاد!
| Design By : Night Skin |
