تبليغاتX
بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!


بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!

ادبی

 

فاصله ما چند نت ساده بیشتر نبود
ما به هم می رسیدیم
 دقیق تر اگر گوش می دادیم

حالا تو بخند!
من دنبال می کنم پنچ خط موازی را
که به سرانگشتان دست تو می رسند
یک شب در تن تو  آرام می گیرند
صبح روز بعد از دست دیگرت به راهشان ادامه می دهند
داستان به همین سادگی پیش می رود
تنها آخرین باری را که پنچ عابر سرگردان
- من و مسعود و اصغر و محمد و گروس -
در این قهوه خانه اطراق کردند, خاطرم نیست

این طلسم می شد بشکند
اگر کبوترانی که روی سیمهای برق نشسته اند
 جابجا  می شدند
اگر زمستانی که در دکلهای فولادی خانه کرده است
می شکست
اگر دوباره پنچ عابر سرگردان با هم از این کوچه می گذشتند

شاید اگر سکوت می کردیم
فقط با دستانمان حرف می زدیم
 زنگ نمی زد این آهنگ

شاید به اینجا نمی رسیدیم
که امروز با یک آهنگ
تو می رقصی
من گریه می کنم

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 2:0 توسط علیرضاسلطانی| |


Design By : Night Skin