بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!
ادبی
فاصله ما چند نت ساده بیشتر نبود حالا تو بخند! این طلسم می شد بشکند شاید اگر سکوت می کردیم شاید به اینجا نمی رسیدیم 





ما به هم می رسیدیم
دقیق تر اگر گوش می دادیم
من دنبال می کنم پنچ خط موازی را
که به سرانگشتان دست تو می رسند
یک شب در تن تو آرام می گیرند
صبح روز بعد از دست دیگرت به راهشان ادامه می دهند
داستان به همین سادگی پیش می رود
تنها آخرین باری را که پنچ عابر سرگردان
- من و مسعود و اصغر و محمد و گروس -
در این قهوه خانه اطراق کردند, خاطرم نیست
اگر کبوترانی که روی سیمهای برق نشسته اند
جابجا می شدند
اگر زمستانی که در دکلهای فولادی خانه کرده است
می شکست
اگر دوباره پنچ عابر سرگردان با هم از این کوچه می گذشتند
فقط با دستانمان حرف می زدیم
زنگ نمی زد این آهنگ
که امروز با یک آهنگ
تو می رقصی
من گریه می کنم
| Design By : Night Skin |

