تبليغاتX
بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!


بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!

ادبی

 

از لابه لای کلمات دنیا

یکی نام تو را دوست می دارم

یکی واژه خوشبختی را

هر دو مرا به خنده وا می دارند

هر دو مرا به گریه می اندازند

*

دنیا چقدر مضحک است وقتی 

از کلمات دم دستی حرف می زنم

و خنده آور تر وقتی از کلمات بزرگتر

*

زنی با زنبیلی از کنار من می گذرد

زیباست!

زنی با کودکی در آغوش از کنار من می گذرد

زیباست!

زنی با قلاده سگی در دست از کنار من می گذرد

زیباست!

تمام آنچه می دانم همین است

زنها عاشق سگها می شوند

بچه می آورند

و با زنبیل از کنار خیابان خوابها می گذرند

*

عشق من!

این بار که از کنار من گذشتی

واژه ای تلخ بگو

تا با آن سیگاری روشن کنم

و دنیا را در دود

به پشت میز همان کافه همیشگی برگردانم

شاید داخل فنجان قهوه 

تصویر تازه ای پیدا کنیم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 21:13 توسط علیرضاسلطانی| |


Design By : Night Skin