تبليغاتX
بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!


بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!

ادبی

 

مبانی فلسفه این جانب

گاهی وقتی جونوری رو می بینم احساس همزاد پنداری پیدا می کنم. همین حس باعث می شه که سوالات عجیب و غریبی به سراغم بیاد برا بعضی هاش یه جوابایی پیدا می کنم ولی برای بعضی ها هم نه!

 

 

 

          راستی کسی می دونه که عاج به چه کار فیل می یاد؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 0:49 توسط علیرضاسلطانی| |

 

سلام!

برای خودم نه. برای دیگران هم نه. برای این می نویسم که فراموش نکنم که هستم برای اینکه فراموش نکنید که هستم. ولی این که چی بنویسم دیگه خیلی چندش آوره تا کی آدم می تونه بناله؟ چقدر بگم که دلتنگم. اصلا چرا این دلتنگی پایان نداره ؟ چرا نمی شه چیزه دیگه ای گفت؟ اصغر بهم گفت برات چیزی نمی نویسم چون دلتنگم. راست می گفت. تا کی می شه فقط نالید و غصه خورد و شکایت کرد. که چی بشه؟ فکر می کردم این جا اوضاع عوض می شه. فکر می کردم حداقل این طرف دنیا غم وغصه نیست اگر هم باشه یه جور دیگه است. ولی این جا هم جز دلتنگی نمی بینی. همه آدمهایی که این جا هستند از کشورهای مختلف اومدن و نقطه اشتراکشان دردهایی است که دارند. بین هم کلاسی ها کسی رو پیدا نکردم که درگیر این مسائل نباشه. دختری رو دیدم که از آفریقا آمده. از جنگ فرار کرده. خبری از خانواده خودش نداره. نه برادر ها نه خواهر ها نه پدر و مادر. پسری رو می شناسم که از اداره مهاجرت حقوق می گیره. یواشکی کار می کنه و همه پولش رو می فرسته برای خانوادش که چیزی برای خوردن داشته باشن. یک زن آلمانی رو می شناسم که فرار کردن. اومدن اینجا چون بهش انگه جاسوس بودن زدن. دختری هست که مسلمان بوده حالا زن یه کاتولیک شده با خانواده خودش قطع رابطه کرده و با خانواده شوهرش نمی تونه کنار بیاد. دختر دیگه ای هست که چن تا بچه قد و نیم قد داره از یک شوهر مسلمان و مجبوره چن جا کار کنه تا مخارجشون رو در بیارن. بازم هست ... بازم هست... ولی شاید برای خیلی ها این چیزها مهم نباشه و منم ادعا نمی کنم که حس انسان دوستیم عود کرده ولی اگر چیزی بخوام بنویسم غیر از حال و روز خودم چیزی نمی مونه. منم که طبق معمول یا دچار دلتنگی ام یا زرت و زرت به بن بست فلسفی می خورم. به خاطر همین حرفی برای گفتن ندارم. شعر هم به سراغم نمی یاد اگر می آمد خوب بود. حداقل برای یکی دو روز احساس مفید بودن می کردم. هرچند که توی شعر ها هم فقط بلدم بنالم. نالیدن تنها کاریه که بلدیم اون هم بحری است که هیچش کناره نیست. راستی امشب قراره برم دانشگاه واترلو . یه پاتوق پیدا کردم که چن نفر دور هم جم می شن مثنوی می خونن. خیلی خوبه مخصوصا که یه اقایی اونجا هست که خیلی به کارش وارده. خیلی علمی راجع به متون کهن حرف می زنه. ولی خوب یه سری دانشجوی از وسط آسمون افتاده هم توی جلسه هستن که بیشتر جلسه را سر این بحث می کنن که چرا مولوی این طوری شروع می کنه اون طوری تموم میکنه. چرا این جا خوب حرف می زنه اونجا بد حرف می زنه. چرا قافیه بلد نیست چرا....؟  خلاصه مولوی هم شده بازیچه دست چن تا دانشجو که همه چیزو با منطق شکم خودشون می سنجن. این هم از حال و روز زندگی ما در ینگه دنیا! دعا کنید روزهای دیگری بیاد با یه سری حرفهای دیگه .!!!

از نالیدن خسته ام!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 1:34 توسط علیرضاسلطانی| |

 

سلام!

من قول می دم که اگر اسماعیل وبلاگش رو راه انداخت دیگه چیزی ازش نقل قول نکنم ولی تا اون موقع معذورم بدارید. امروز هم تنها چیزی که دارم قسمتی از یک شعر اسماعیل است و بس بخوانید و لذت ببرید!

 

از که بگویم

برای چه بگویم

من شعر خواندن برای آدمهای کر را دوست میدارم

مثل مادر که گریه کردن برای آینه را دوست میدارد.

من از دنیای رنگها میترسم

مادر میگوید:صورتی رنگ خوب شدن زخمهای بزرگ است

اما من میدانم

هزار بار میدانم که زیر این التیام صورتی خندقی متلاشی از گوشت و خون وخیانت زندگی میکند

و گاهی فکر میکنم اجسام زنده شده اند و میخواهند خانه را ببلعند

من قیامت اجسام را دیده ام

من قیامت اجسام را وقتی که عاشقت شدم دیده ام...

اسماعیل نظری

نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 2:58 توسط علیرضاسلطانی| |

....

هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار میشودکه میداند باید از شیری تندتر بدود تا طعمه او نشود وشیری که میداند باید از آهویی تندتر بدود تا گرسته نماند.مهم نیست شیر باشی یا آهو .با طلوع هر آفتاب با تمام توان آماده دویدن باش.

(نلسون ماندلا)

امروز چیزی برای گفتن نداشتم ولی اسماعیل عزیز با فرستادن این پیغام وادارم کرد که این جملات رو بنویسم و پیغام اسماعیل رو با شما قسمت کنم. تا چی سهم ما بشه؟

عزت زیاد...

نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 1:57 توسط علیرضاسلطانی| |

 

پنجره های بخار گرفته قهوه خونه استاد شهریار

(۱)

"اینجا فقط برف میاد.
اگر هم قرار باشه ما شاعرا تصویرش کنیم ، منتظر میشیم بشینه ، باریدنش تموم شه. سیاه بشه و بعد تصویرسازی های تاریکمون رو شروع کنیم.
به هر حال فکر کنم جنساشونم فرق میکنه. ندیدم الماس سیا بشه.

لامصب اینجا الماس نمیاد.

ولی با همه اینا دوسش دارم. میدون انقلاب. چارراه ولیعصر. پل حافظ. پیچ شمرون.
سفره خونه آقابزرگ ، سفره خونه فانوس آبی ، قهوه خونه صوفی، قهوه خونه عیاران.
دوسش دارم خیابون نظری رو وقتی که میپبچم توش و می بینم از پشت پنجره های بخارگرفتش خودم و سالیاری رو که دود از دهنشون بیرون میاد.
دوسش دارم به خاطر این همه الماس پنهان در پیراهنش."

گروس عبدالملکیان

(۲)

"با اینکه دست از باران شسته ام

با اینکه آفتاب به خاک سیاه نشسته

اما انگشتانم تخم پنجره بین آجرها میکارند

واز بالای بلندترین خوابها کلاف ابریشمی ماه را باز میکنند

من امید به روزهای بهتری دارم

و به دیواری فکر میکنم که خستگی اش با دستهای تو در میشود

و خواب زنی را میبینم که روی کهکشان نشسته و ستاره ها را شیر میدهد

من امید به روزهای بهتری دارم..."

اسماعیل نظری

این دو تا از پیغمهایی بود که امروز خوندم. نمی دونم چقدر می ارزن ؟ نمی دونم اگر قرار بود اینها رو بفروشم با چقدر پول عوضشون می کردم. شاید با ده میلیون شاید با صد میلیون شاید با میلیارد. شاید واقعا می فروختمشون. آره شاید. مطمئن نیستم. ولی چیزی رو که مطمئن هستم اینه که اگر این پیغامها و دوستیها رو  قرار شد با دنیا عوض کنم می دونم که موقع عوض کردن دلم میلرزه. و مطمئن هستم که حتما پشیمون می شم از این کاری که کردم. خدا رو شکر می کنم که تو این وضعیت نیستم و آنچه که از عمر بی مایه خودم دارم بیش از اون چیزیه که در خورش بودم. 

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 2:52 توسط علیرضاسلطانی| |


Design By : Night Skin