تبليغاتX
بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!


بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!

ادبی

 

روشنفکری به سبک ایرانی

 چیزی که اینجا می بینید نامه ای است در جواب یادداشت سینا بهمنش. می تونید برای در جریان قرار گرفتن کل ماجرا به وبلاگش (http://www.sinabehmanesh.blogfa.com/ ) مراجعه کنید.

سلام بر سینا بهمنش!
خوش حالم که در بین دوستانم  کسانی مثل تو را دارم که واقعا درد دارند و درد را می شناسند و چون تو همیشه به طور واضح وشفاف نظرات خودت را گفته و از آنچه حقیقت است دفاع می کنند. من شخصا هیچ وقت درباره این مسائل اظهار نظر نکردم . نمی دانم چرا ولی چیزی هست که با آن نگفته ها ونکرده های خودم را توجیه کنم. آن هم دورویی هم راه با پر رویی دوستانی است که دقیقا مصداق یک نان به نرخ روز خور درست و حسابی هستند . این دوستان خوب فرصت ها را می شناسند و از جادوی کلمات بیش از ما خبر دارند و خوب می دانند که کجا چه بگویند. برای این دوستان حقیقت آن چیزی است که می گویند نه آنچه که هست و چون هر روز چیز تازه ای می گویند حقیقت این دوستان هم هر روز تغییر می کند. این دوستان برای آن چه که می خواهند باشد حرف می زنند نه برای آنچه که هست. آنچه را که امروز می گویند فردا تاویل می کنند و پس فردا تاویل تازه ای می دهند و با توجه به این که در دنیای روشنفکری هم ساختار شکنی و تاویل متن مد است پس شما هیچ وقت نباید از این دوستان توقع داشته باشی که مردانه حرفی بزنند و بتوانند از آن دفاع کنند. و البته سینا جان این دوستان به آنچه که سنگش را به سینه می زنند هم ذره ای پابند نیستند و در خفا به همان توتم هایی که در انظار می پرستند می خندند. کم ندیدم آقایانی که پشت تریبون برای شاملو خودشان را جر می دادند ولی در محافل خودمانی به ریش نداشته ی شاملو می خندیدند. کم ندیدم اقایانی که به آتشی پیر و مراد می گفتند و پس از چندی ناسزا بارش کردند. و... بله سینا جان وقتی این دورویی ها را میبینیم با خودمان می گوییم بحث کنیم که چی بشود این دوستان به تنها چیزی که نمی اندیشند حقیقت است و تنهاچیزی که برایشان اهمیت دارد میزان توجه دیگران به خودشان است وگر نه اهل ادبیات را چه به جنجال و قال و مقال. آقای محمد قوچانی عزیز را نمی شناسم ولی هر که هست و هرچه هست برایش آرزوی موفقیت دارم و اگر ایشان این قدر کوچک هستند که با توسل به توهین و تحقیر دیگران می خواهند به جایی برسند خدایگانشان جزای خیر به ایشان بدهند. به ایشان بفرمایید همین راه را ادامه بدهند حتما طرفداران بسیاری پیدا می کنند چون امثال ایشان در دنیای ادبیات بسیار است و آدم کوتوله ها خیلی خوب به هم نان قرض می دهند. بسیاری از این اشخاص حتی از بی آبرویی هم واهمه ای ندارند که حتی استقبال هم می کنند. مصداق خبرنگارانی که در دوره اصلاحات دست به هر کاری می زدند که یک بار زندانی شوند تا همه جا جار بزنند که زندانی سیاسی بوده اند و در نتیجه خیلی خبرنگارند. خلاصه سینا جان زیاد هم غصه نخور آگر آقای محمد قوچانی شخصا 3 درصد (فقط وفقط 3 درصد)  به آنچه می گوید واقعا اعتقاد داشته باشد من یکی مخلصشم. ولی بدان و آگاه باش که این حرفها مال پشت تریبونه . این ها رو گفتم که بگم خیلی حال می کنم از این که دوستی مثل تو دارم ولی یک کم به فکر اعصاب خودت باش این بازی ها همش کشکه داداش . ادبیات رو امثال تو می سازن نه امثال قوچانی ها. قوچانی ها می تونند لمپنهای بزرگی بشن خوب وقتی استعدادش رو دارن بزار بشن والا همه حقیقت رو می دونند. حقیقت چیزی نیست که کسی فراموشش کنه.

 یا علی. عزت زیاد!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 1:24 توسط علیرضاسلطانی| |

...

کسی ماه را قسمت می کند

خاک اره های ماه بر جاده نشسته است

الماس می بارد.. الماس

زمین مخمل پوش ستاره هاست

الماس می بارد.. الماس

نور گیسوانش را شانه می کند

الماس می بارد.. الماس

بر سر عروس شهر قند می سابند

الماس می بارد.. الماس

برف پاک کن اتوبوسها برای مسافران دست تکان می دهند

الماس می بارد.. الماس

عابران با بینی های قرمز به هم لبخند می زنند

الماس می بارد.. الماس

کارگران در لباسهایشان کز کرده اند

الماس می بارد.. الماس

شیشه ماشینها تار و ترک خورده است

الماس می بارد.. الماس

هیچ مدرسه ای امروز باز نیست

کودکان به خیابان به کوچه باغها زده اند

الماس می بارد.. الماس

زنی با گیسوان سپید در باد می دود

الماس می بارد.. الماس

کبوتران آشتی پر می ریزند

الماس می بارد.. الماس

زنی با ساقهای روشن از سراشیب خیابان پایین می آید

الماس می بارد.. الماس

برف لبهای مرا بوسه باران می کند

و من امروز

چقدر عاشقم!

۱۱ فوریه ۲۰۰۸ واترلو

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 18:51 توسط علیرضاسلطانی| |

 

از میدان انقلاب

تا بلوار کشاورز...

از میدان تجریش

تا کوچه پس کوچه های زرگنده....

 

مردم تو را با چشمهات می خوانند

مرا به نام

ترا به نام می خوانند

مرا به دشنام

همه چیز به همین سادگی اتفاق می افتد

خیابان شریعتی

در انبوه ویترین مغازه ها گم شده است

در خیابان دولت

من با شاخه گلی

به سمت دیباجی قدم می زنم

 

زندگی !

چقدر زیبا!

چقدر دور! ....

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 1:32 توسط علیرضاسلطانی| |

 

 این ساختمان محترم هم که مشاهده می کنید مدرسه سنت لوییس است که برای فراگیری زبان محترم فرنگی بدانجا مراجعه می کنیم و می توانم به جرات بگو یم که دو سوم از روز را در این بیقوله سر می کنم گفتم تا دوستان خیال نکنند که ما کجا ها هستیم و چها می کنیم! تمام روز را داخل این خراب شده سر میکنیم . البته این تصویر هم مربوط به تابستان است که از سایت مدرسه محترمه کش رفته ایم.  

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 1:7 توسط علیرضاسلطانی| |

اینم ساعتی که هر روز کارامو باهاش تنظیم می کنم.  

اینم منم!! دیر رسیدی منم از ترس سرما در رفتم! منتها بیا دنبالم!

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 2:8 توسط علیرضاسلطانی| |

  

 سلام

.

.

.

.

یا علی!

نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 0:49 توسط علیرضاسلطانی| |

سلام بر صابر عزیز

سرمای شهرتونو به رخ ما می کشی ؟ دمت گرم مشتی ما که سرما خورده تیم با ما چرا؟ با جوانان ناز می کن ما که یه پامون لب بومه یه پامون تو لایبرری. این وسط داریم ... می خوریم اخوی! در ثانی تو به جای اینکه به ما دلداری بدی  داری غریب کشی می کنی. غم غربت بس نیست ؟ تازه باید هوشیار باشی . اختلاف دما بهانه است. توطئه استکبار جهانیه که می خواد بین ما فاصله بندازه. تو که سرت تو کاره. ها؟ ولی یه چیزی هم هست خداییش درسته که اینجا خارجه ولی خیلی باحاله. بی انصافیه اگر بگی سرمای اینجا رو می تونی جای دیگه پیدا کنی. به هر حال اینجا هر چقدر هم که سرمای اونجا رو نداشته باشه ولی حداقل سرماش خارجیه. می دونی چی میگم. سرماش آکبنده. مث سرمای ایران وارداتی نیس داداش. گرفتی؟ اونجا سرماش بنجله.

ولی با اینکه اینجا خیلی خوش می گذره (خیلی هم که نه ولی خب) واقعا ناراحتم که دوستی مثل تو رو دیگه نمی بینم. واقعا از این بابت خیلی برای خودم متاسفم. خیلی دوست داشتم که روزهای آخر یه گپ طولانی با هم بزنیم. اما حیف که این فرصت رو از دست دادم. شب آخر توی فرودگاه دیدمت بسیار خوشحال شدم و قصد داشتم که یه گپی با هم بزنیم ولی وقتی وارد گیت شدیم به ما گفتند که برای خروجی باید بریم یه سری سوال رو جواب بدیم به خاطر همین حتی نتونستیم چمدون هامون رو تحویل باربری بدیم. مجبور شدیم سری بریم قسمت خروجی. از تک تک ما بازجویی کردن. از چه مرزی اومدین؟ کی اومدین؟ چرا اومدین؟ تو این چند ساله کجا بودین؟ چیکار می کردین؟ کجا می خواین برین؟ برا چی می خواین برین؟ و .... این قدر سوال پیچمون کردن که فکر کردیم داریم می ریم زندان. تازه بعد از بازجویی قرنطینه مون کردن تا وقتی که سوار هواپیما شدیم. پرواز اول همش داشتم به این فکر می کردم که توی ایران این طوری رفتار کردن توی آلمان چه بلایی سرمون می یارن. اصلا حواسم به این نبود که اولین پرواز زندگیمو دارم تجربه می کنم. همش فکر بازجویی های بعدی و بازرسی های بعدی بودم تا اینکه رسیدیم فرانکفورت. شهری که شنیده بودم بسیار سختگیر هستند. ولی وارد فرودگاه که شدیم هیچ کس هیچ چیزی از ما نپرسید حتی کسی مدرکی هم از ما نخواست. اون جا هم باز استرس داشتم وقتی می دیدم که مثل یه شهروند معمولی با ما رفتار می کنن همش به این فکر می کردم که  اشتباهی اومدیم و هر ان امکان داره که پلیس از راه برسه و دوباره سین جیممون کنن. بالاخره مامورای هواپیمایی کانادا اومدن. برای کارت پرواز تو صف واستاده بودیم و منتظر بودم که هر ان یه دردسری درست شه. ولی  خلاف تصورم هیچ اتفاقی نیوفتاد. تازه چند نفر دیگه هم مثل ما تازه وارد بودن که زبان نمی دونستن. من که به هر حال یک کمی انگلیسی بلد بودم در نقش مترجم کنار مامور هواپیمایی واستاده بودم و ایفای نقش می کردم. داخل گیت یه اتفاقی افتاد که یک دفعه دلم ریخت. همون طوری که منتظر بودیم سوار هواپیما بشیم یکی از مامورای کنترل پرواز گیر داد به یه خانومی که با دو تا بچه کوچیک همسفر ما بودن و زبان هم نمی دونستن. من ترسیدم که لابد مشکلی پیش اومده و بعد از خانومه نوبت ماست.خانومه ازم پرسید که ماموره چی می گه؟ وقتی با ماموره حرف میزدم فهمیدم که می گه چون این خانوم بچه کوچیک همراهشه می تونه بره داخل هواپیما که خسته نشن. با خودم گفتم بابا ایول به مرامت. خلاصه توی هواپیمای کانادا هم تمام راه به خودم می گفتم چون این جا گیر ندادن لابد تو فرودگاه کانادا پوستمونو میکنن. ولی جالب این جا بود که وقتی رسیدیم تورنتو توی فرودگاه حتی چن تا ساک دستی هم که داشتیم رو هم نگشتن. اونجا بود که خیالم راحت شد. و وقتی از فرودگاه او مدیم بیرون تازه یاد تو و بچه ها اوفتادم که تا اونجا اومده بودین واین دریغ تا الان با منه.

نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 2:29 توسط علیرضاسلطانی| |

White Christmas

سرمای اینجا هم داستان خودش رو داره. چیز عجیبیه! البته چن  نفر ایرانی رو این جا دیدم که می گفتن مشابه این هوا رو تو کردستان یا آذربایجان دیدن ولی من به جرات می تونم بگم همچین هوایی رو هیچ وقت ندیده بودم. روزای اول از سرما حرف می زدن می گفتم خوب شاید به خاطر اینه که فکر می کنن مثلا تهران گرمه. به همه می گفتم دمای هوا زیاد فرقی نمی کنه. ولی تو این یکی دو روزه فهمیدم سرما یعنی چی. روز یکشنبه گفتن دمای هوا منفی۲۰ درجه است. همین طور هم بود بالاخره زمستونه دیگه! من با تصور این که دمای ۲۰ درجه زیر صفر رو تجربه کردم و می تونم باهاش کنار بیام از خونه زدم بیرون. همون طوری بود که فکر می کردم یعنی می تونستم تحملش کنم. ولی جای دوستان خالی وقتی وزش باد شروع شد احساس می کردم لایه لایه پوست صورتم داره کنده می شه. می خواستم دستام بکنم تو جیبم ولی دستام اصلا حس نداشتن. من که مغزم هنگ کرده بود نمی دونستم چه باید بکنم شانس آوردم پاهام به صورت غریزی به سمت خونه حمله ور شدن. توی خونه یک ساعتی کنار فن نشستم تا دوباره برگشتم به حالت عادی. 

نتیجه اخلاقی: ۱. غریزه با همه بدی هایی که داره ( البته می گن) گاهی وقتی این ور دنیا یه جاهایی به درد می خوره ۲. سرما گاهی وقت ها می تونه خیلی سرد تر از اون چیزی باشه که فکرش رو می کنی ۳. هیچ وقت توی ینگه دنیا کانون گرم خانواده رو ترک نکنید ۴. بازم می شه نوشت ولی به نظرم تا همین جا کافیه

البته وقتی برف می باره هوا رو می شه تحمل کرد ولی وقتی بارش برف قطع می شه و باد شروع به وزیدن می کنه اون وقت دیگه به قول بچه ها مسجد جای قدم زدن نیست. ولی خب خدا رو شکر که اکثر روزها برف می باره وبه هر حال می تونی ساعتی در روز رو بیرون قدم بزنی. مخصوصا ایام کریسمس قدم زدن خوب حالی داشت. برف می بارید . همه جا یک پارچه سفید بود.  تو خیابون ها هم همه چیز رو تزیین کرده بودن و آدم فکر می کرد هر آن امکان داره میکی موس رو توی خیابون ببینه. یعنی احساس می کردی که تو دنیای انیمیشنی داری راه می ری. این زیباترین تجربه ای بود که اینجا تا به حال داشتم.  البته فقط من نیستم که به این نتیجه اخلاقی  رسیدم  بلکه به خاطر همین کریسمس کانادا در تمام دنیا به کریسمس سفید مشهوره و خیلی از کانادین های محترم هم به داشتن چنین کریسمسی می بالند و ناگفته نماند که خیلی ها هم از این فرست  برای فروش انواع واقسام اقلام خانگی کمال استفاده رو می کنن.

خلاصه روح اخوان شاد که گفته بود هوا بس ناجوانمردانه سرد است.

نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 2:14 توسط علیرضاسلطانی| |


Design By : Night Skin