بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!
ادبی
امروز داخل کتابخونه یه قفسه پیدا کردم پر از کتابهای فارسی نمی دونید چقدر خوشحال شدم مخصوصا که بیشتر از نصف کتابها گزیده شعر بودند. گزینه اشعار شاملو فروغ اخوان ... و گزینه شعر قیصر. حالا احساس می کنم تنها نیستم. بازم می تونم توی خیابون راه برم کتاب شعر دستم بگیرم وبا صدای بلند بخونم. این حالت رو دوست دارم. راستی چند وقتی هم هست که سر کلاس می رم. اینم حس جالبی داره که بالاخره بعد از سالها دارم می رم مدرسه اما حیف که دوستام اینجا نیستن والا می تونستیم مدرسه رو قرق کنیم . کلی خوش بگذرونیم. راستی یه چیز جالبه دیگه هم کشف کردم بر خلاف تصور همه اینجا ازخلاف و مسایلی که می تونید حدس بزنید خبری نیست. متاسفانه بی بندوباری هایی که هست مال ادمهایی که از کشورهای اسیایی میان اینجا. اگر توی خیابون کسی رو مست و پاتیل دیدید می تونید حدس بزنید از کجا اومده. درباره بقیه خلاف ها هم تا درصد بالایی این ماجرا صدق می کنه. باورم نمی شد وقتی فهمیدم که آمار فسادو فحشا تو این سرزمین کمتر از کشورهای مسلمون نشینه . چند نفر رو دیدم که از ترکیه اومده بودن و ناراحت بودن از اینکه این جا عشق وحال ندارن. می تونم بگم اون چرا که مسلمانان به زبان می آورند اینها عمل می کنند. نمی خوام تبلیغ کنم ولی این چیزها چیزهایی بود که تو این چند وقته دیدم وشنیدم و واقعا منو شوکه کرد. مثلا اگر توی خیابون به خانومی متلک بندازی یا الکل مصرف کنی یا قمار کنی مطمئنا یه شب تو اداره پلیس می خوابی. اینجا خیلی باید مراقب رفتارت با آدمها مخصوصا خانومها باشی چون با کوچکترین آزاری می ری پیش پلیس و دیگه جایی استخدامت نمی کنند بهت خونه کرایه نمی دن و... ( نتیجه اخلاقی: برای عشق وحال به کشورهای اسیا یی سفر کنید) راستی مسجد هم اینجا زیاده ولی ... بگذریم. خیلی وقته شعر ننوشتم ولی خیلی حال و هوای شعر رو دارم یه کم بهم کمک کنید که شعر بنویسم. می ترسم شعر یادم بره. برام شعر بنویسید. به دوستان هم بگین که بیان بهم کمک کنن. خلاصه همسایه ها یاری کنید که ما شوهر داری کنیم. در آخر . واقعا دلم برای تک تک دوستام تنگ شده دلم برای تهران تنگ شده. باور نمی کنید یه روز قرار شد بریم آبشار نیاگارا رو ببینیم. تمام طول راه منتظر رسیدن بودم تا بالاخره بزرگترین آبشار دنیا رو ببینم. وقتی رسیدم واقعا پشیمون شدم چون از این آبشار هیبتی در ذهنم بود که وقتی رسیدیم فرو ریخت. نیاگارا اصلا شبیه تصورات من نبود. وقتی کنار نیاگارا که اون طرفش هم ایالت نیویورک بود قدم می زدیم به فامیلمون که کنار من بود گفتم ترجیح می دم که توی خیابون شریعتی قدم بزنم تا این جا. واقعا دلم برای شما و شهر محبوبم تهران تنگ شده. دنیای پس از مرگ گفته بودم که درباره این طرف هیچ تصوری ندارم و درست مثل مرگ می مونه برام . حالا این طرفم و می تونم بگم که با همه اون حرفها ولی فکر می کردم راحت تر باشه. در تمام مدت هدفم این بود که به این جا برسم و حالا رسیدم. صبح داشتم فکر می کردم که اون آرامشی که توقع داشتم رو ندارم. چون این جا هم وضع همونه البته با یک شرایط بهتر ولی باز هم همون دعوای همیشگی کی چی داره هست. اینجا هم برای آدما مهمه که کجا کار می کنی . چقدر درآمد داری . از کجا اومدی. چه لباسی می پوشی و... یقینا اون دنیا هم همین وضع هست. پس به اون دوستانی که می خوان خودشونو بکشن تا راحت بشن می تونم بگم که زهی خیال باطل . اون دنیا هم همین آش و همین کاسس. پیوند عزیر و دیگر دوستان توجه داشته باشید پست الکترونیک هایی که زیر یادداشت هاتون هست باز نمی شه . به چه دلیل من نمی دونم ولی جهت اطلاع عرض کردم. امروز باد ما را با خود برد. به عبارت بهتر امروز بر باد رفتیم نمی دونید چه خبر بود امروز اگه شهردار شهر چند تا ژنراتور بادی داخل شهر نصب کرده بود می تونست امروز به اندازه مصرف یک سال کانادا برق تولید کنه ولی از دستش رفت. ماجرا اینه که امروز شدت باد این قدر زیاد بود که تصمیم نداشتم از خونه بزنم بیرون ولی با شدت گرفتن باد تصمیمم عوض شد چون ترسیدم آپارتمانی که داخلش زندگی می کنیم به باد بره به خاطر همین الان توی کتابخونه هستم . یادداشت شما رو خوندم ولی یه مشکلی که دارم اینه که جوابتون رو چه جوری بدم هم جواب محبتتون وهم جواب سوالاتتون رو چون اگر قرار باشه همه رو اینجه بنویسم وبلاگ می شه محل پاسخ به مسایل شرعی یا محل نامه های عاشقانه یا سلام و دلتنگی و از این حرفها . پس خواهشا یه نفر به دادم برسه و آدرس ایمیل بده که جواب ها و حال واحوالات خصوصی رو اونجا انجام بدیم واینجا بپردازیم به ... ( حالا یه چیزی هم برا اینجا پیدا می کنیم) یا علی! سلام بر دوستداران و دوستان. روزگار عجیبیه. دارم زبان فرانسه می خونم به انگلیسی حرف می زنم ولی به فارسی دوست می دارم. با این حال هنوز نفس می کشم. قبل از اینکه بیام اینجا به همه گفته بودم که بهترین زمان رو برای آمدن به اینجا انخاب کردیم. چون قبل از تعطیلات کریسمس می رسیم ولی اشتباه می کردم چون اینجا توی تعطیلات همه چی تعطیل بود. همه چی حتی آدمها. یا علی! زندگی خوش می گذره؟ خدا رو شکر. اصغر ! به اون محمد لعنتی بگو یه سری به ما بزنه. راستی خودت خوبی ؟ جات خیلی خالیه هرچند که مرام ندارین ولی جاتون خالیه. شعراتو برام بنویس به محمدم بگو این کارو بکنه. پیوند عزیز !خوبی؟ مواظب خودت باش دوس دارم وقتی جواب کنکور اومد خبر قبولی تو رو بشنوم . فهمیدی؟ پس حسابی بخون که خدای نکرده پشیمون نشی . صمد تو خوبی؟ دستت درد نکنه! کلی حال می کنم که نوشته های تو رو می خونم . به عبدالله هم بگو ما هم از داستان کریسمس و سال نو چیزی نفهمیدیم ولی به هر صورت کریسمست مبارک! اسماعیل! لیلا و رضای عزیز ! ممنونم از مهربونی شما. خیلی خوشحال شدم. اسماعیل شعراتو هر وقت وقت کردی برام بنویس. لیلا جان حتما به طاهره سلام مخصوص منو برسون. چه روزگاریه نامه منم شده مث نامه های دوران تلگراف. معذرت می خوام ولی دستم کنده و فقط روزی یه ساعت می تونم از این کامپیوتر استفاده کنم. دعا کنید برام. مرسی! امروز آمدم که به روز بشم اما وقتی پیغامهای شما رو دیدم باور نمی کنید که اشکم در آمد. یادش بخیر قیصر عزیز با رفتنش گریه کردن را به من آموخت .دارم گریه می کنم و همه اینایی که تو کتابخونه هستن دارن بر و بر نگام می کنن. این چن روزه همه جا تعطیله . تموم که شد زود به زود به روز می شم. باید برم اشکای من و نگاههای مردم امون نمی دن. من می رم که بدون شما ولی به یاد شما سیگار بکشم. یه نفر بهم سیگار بده!!!!!!!!!!! تا بعد....
| Design By : Night Skin |

