تبليغاتX
بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!


بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!

ادبی

 

به نام خدا

ممنونم از همه دوستان. تو این چند روز کامپیوتر پیدا نکردم که ازتون تشکر کنم. و باور نمی کنید اگر بگم که با چه مشقتی دارم تایپ می کنم. چون این کامپیوتر هم لیبل فارسی نداره و من باید کلی بگردم تا حروف رو پیدا کنم. البته سخت تر ار پیدا کردن کلمات برای سپاسگزاری نیست. واقعا ممنونم!

تو این چند روز خیلی ها پیغام گذاشتند که نتونستم جواب بدم. از همه معذرت می خوام. از پیوند عزیز که نتونستم ازش تشکر کنم. صابر عزیزم که حرفهاش دل گرمم می کنه. از حسین گلم که دوستش دارم و احسان دل نازکم که ... دلم برای همه تون تنگ شده. اینجا همه چیز خوبه اینقدر خوب که احساس می کنم به رحمت خدا نزدیک ترم. و تنها آرزوم اینه که کاش شما هم اینجا بودید اون وقت هیچ چیزی کم نداشتم. از طرف من به همه سلام برسونید و بگید یک نفر در سرزمین سنجابها دلتنگ شماست.

لاله قشنگم ! گفته بودی که شعرم رو بنویسم. به زودی این کارو می کنم چون نظرت و حرفت خیلی مهمه!

آگهی بازرگانی!

به زودی سفرنامه خودم رو به صورت کامل براتون می نویسم.

دوستتون دارم!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 3:11 توسط علیرضاسلطانی| |

شاید اون غریبه من باشم

 

خیلی ها ازم پرسیدن که خوشحالی. گفتم نمی دونم... واقعا هیچی به ذهنم نمی رسید ولی تازه کشف کردم که چه حسی دارم. احساس کسی رو که ساعت دقیق مرگش رو بهش گفتن در عین حال که منتظر اون لحظه است ولی ازش متنفره، تمام سعی اش اینه که از تمام لحظات استفاده کنه و بدتر از همه اینه که آدما باهاش مهربون می شن. نمی تونی با کسی دردودل کنی نه به خاطر این که کسی گوش نمی ده بلکه طوری با اشتیاق به حرفهات گوش می کنن که احساس می کنی هیچی نمی شنون.

 در هر صورت نه استرس دارم نه نگرانم والبته نه خوشحال در لحظه ای هستم که که فقط یه شعر می تونه آرومم کنه. باید یه شعر بنویسم. ولی می دونم که دیگه کسی نیست که گوش بده واز سر همدردی سری تکون بده. خدا بزرگه! خیالی نیست. ما که داریم می ریم دفعه بعد که همدیگه رو ببینیم شاید همو نشناختیم. اما تو رو خدا اگه یه روز یه غریبه بهتون سلام کرد جوابش رو بدید شاید اون غریبه من باشم.

نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:29 توسط علیرضاسلطانی| |


Design By : Night Skin