بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!
ادبی
حرفی از زندگی
ندارم از مرگ چیزی
سرم نمی شود تنها به
خیابانهایی خو گرفته ام که به خانه ختم می شوند از اقیانوس
چیزی شنیده ام بزرگ وهولناک اما من به تنگ
کوچکی دل بسته ام که بر تاقچه اتاق
نشسته است و در دلش دو ماهی کوچک غمگین لبخند می زند آزادی چقدر ترسناک
بود اگر دیوارهای
اتاق نبود
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت
16:51 توسط علیرضاسلطانی| |
| Design By : Night Skin |

