بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!
ادبی
- هنوز هم مثل کودکی از تاریکی شبها می ترسم - دکمه های زندگی را باز می کند پیراهنش را از تنش می کند مرد دراز می کشد مرگ چشمهای مرا سنگین می کند دیواراتاق آبستن اتوبوس شبانه است اتوبوسی که مرا خواهد برد تا دشتهای دوردست زمین تا جنگل تا دریاچه تا قایق قلاب ماهیگیری... مرد لجنهای کف دریاچه را با دست کنار می زند - " آخه احمق جون! آدم باید دلشو تو سینش نگه داره نه اینکه ببنددش به نوک قلاب ماهیگیریو پرتش کنه وسط دریاچه" مرد لجنهای کف دریاچه را با دست کنار می زند - " آخه احمق جون! آدم باید دلشو تو سینش نگه داره" مرد،لجنهای کف دریاچه،" آخه احمق جون" گم می شوند زیر سم گله بوفالوها گله بوفالوها می آیند درست مثل قطارهای نیمه شب مثل کامیونهای گذری مثل خاطرات فراموش شده دنیا گله بوفالوها می آیند ومی روند من صدای شکستن استخوانهایم را می شنوم این پارک محدوده آرزوهای من است که بنشینم که قدم بزنم که سیگار بشم که شعر ببافم نه برای پرنده ای که روی شاخه درختان نشسته است نه برای رفتگری که گرم جارو زدن است برای زنان ومردانی که کنار هم می نشینند کنار هم قدم می زنند کنار هم شعر می خوانند... - اگر حرف می زد یقینا بیشتر از انسانها حرف برای گفتن داشت- درختان دلتنگ به آوازهای کوچه بازاری بادها دلخوشند و حجم هیچ طوفانی آنان را به تفکر وا نخواهد داشت سجاده ات را باز کن امروز به آنان اقتدا خواهیم کرد وخواهیم ایستاد با گیسوانی آشفته در باد وقامتی خمیده زیر سنگینی سالها سکوت درختان دلتنگ عاشق که می شوند سکوت می کنند وزیر باران اشک می ریزند وبه آوازهای کوچه بازاری بادها به رقص می آیند این هم به یاد روزهای رفته دنیا! چه خوابها ديده ام تعطیلات بهار 85 بود که هواپیماهای آمریکایی خاک عراق را می نواخت این شعر در همان روزگار متولد شد برایم سرود پیروزی بخوان به بدرقه نگاه تو محتاجم از تو جدا نمی شوم نمی توانم از تو جدا شوم من در نگاه تو گم می شوم ودر سینه های تو نفس می کشم برایم سرود پیروزی بخوان بگذار ابرهای بهاری ببارند بگذارپرندگان بهاری در آسمان به پرواز درآیند وتخم آتش در دل زمین بکارند بگذار بمبها با سطح خاک آشنا شوند این خاک خاکستر پدران من وتوست چگونه زانو بزنیم آنگاه که پدرانمان ایستاده اند در هیاتی از آتش وخاکستر ما زنده می مانیم آنگونه که پدرانمان مانده اند آنگونه که درختان می مانند این سرزمین را دوباره می سازیم آن گونه که تو می خواهی آن گونه که دختران ایل می خواهند * پس از من لاشه های مرا در کوچه پس کوچه های شهر جستجو کن زخمهایی که بر تنم می بینی چشمهایی هستند در انتظار تو سینه ام را بشکاف درون سینه ام سیبی دارم - سرخ - چون رنگ لبهای تو که روزی با دندانهای تو آواز می خوانند و آن روز من در رگهای تو جاری خواهم شد در سینه های تو نفس خواهم کشید با سر انگشتان تو مشت می شویم و فریاد می زنیم برایم سرود پیروزی بخوان دموكراسي با بمبهاي كادو پيچ شده علي باباچاهي 20 آبان در كنگان متولد شد. او كه خودش را به عنوان شاعر، نويسنده و منتقد به جامعه ادبي معرفي كرده است در دوران دبيرستان با راهنمايي فريدون توللي به دنياي شعر پا گذاشته و تحصيلات دانشگاهياش را در رشته زبان و ادبيات فارسي در دانشگاه شيراز به پايان برده است.از او مجموعه شعرهايي با عنوان: «در بيتكيهگاهي» (1346)، «جهان و روشناييهاي غمناك» (1349)، «از نسل آفتاب» (1352)، «آواي دريامردان » (1368)، «گزينه اشعار» (1369)، «منزلهاي دريا بينشان است» (1376)، «نم نم بارانم» (1375)، «عقل عذابم ميدهد» (1379)، «قيافهام كه خيلي مشكوك است» (1381)، «رفته بودم به صيد نهنگ» (1382)، «گزيده اشعار» (1383) به چاپ رسيده است. او همچنين در حوزه پژوهش و نقد ادبي آثاري منتشري كرده است كه برخي از آنها «شروهسرايي در جنوب ايران» (1368)، «گزارههاي منفرد» در دو جلد (3كتاب) (1376 تا 1380)، «سه دهه شاعران حرفهاي» (1381)، «اين بانگ دلاويز» (1384) و «تاريخ شفاهي ادبيات معاصر ايران» (1384) است. ما اسطوره ميسازيم كه بشكنيمش پروين سلاجقه استاد دانشگاه و منتقد ادبي تا به حال كتابهاي مختلفي در زمينه نقد شعر و داستان منتشر كرده است. از آثار او ميتوان به «صداي خط خوردن مشق: نقد آثار هوشنگ مرادي كرماني»، «فرهنگ تحليلي نمادها در سبك هندي با عنايت به بيدل دهلوي و صائب تبريزي: پاياننامه 1500صفحهاي دكترا»، «اميرزاده كاشيها: نقد و بررسي كامل كارنامه شعري احمد شاملو» و چند كتاب ديگر اشاره كرد. من با اينكه شعر دهان به دهان بچرخد و همه جا را طي كند و يك شبه به همه جا سرايت كند مخالفم چرا كه چنين شعري براي اينكه ويژگيهاي اينگونه داشته باشد قطعاً معناگراست كه عدهاي آن را ميپذيرند و به همين دليل است همه درگير آن ميشوند چون معناهاي آشنا، موسيقي آشنا، واژههاي آشنا در توليد آن نقش دارند و مردم جامعه هم اسير اين قضيه ميشوند كه به قول شاملو زبان مشترك ماست و همه با ابعاد مختلف آن آشنا هستند و اين فضاهاي آشنا تكرار ميشوند اما آيا اين دليل براي يك شعر خوب كافي است؟ شعر خوب از نظر من شعري است كه شنونده را تكان ميدهد يكي از بزرگان ميگويد وقتي چيزي ميخوانم كه احساس ميكنم قسمتي از سرم جدا ميشود ميفهمم كه با يك شعر خوب سر و كار دارم. اما ما در شعر هنجارهاي شناخته شده و معناهاي آشنا را نميتوانيم كنار بگذاريم. شعر ما عملاً معنا محور است و توليد معناهاي آشنا در كنار چيزهاي ديگر مثل عروض، دايره واژگاني آشنا و غيره طعمهايي آشنا هستند كه به مذاق ما خوش مينشيند و خب هميشه طعمهاي تازه و غريب هستند كه از آن لذت نميبريم و اين يك مساله است شما حتي در شعر مدرن ما مثل شعرهاي نيما و شاملو هم با اينكه ساختاري مدرن دارند باز هم طعمهاي آشناي كلاسيك و درگيري شكل كلاسيك را ميبينيد كه به شدت درگير معنا هستند. فقدان تفكر در فرهنگ ايراني عنايت سميعي متولد سال 1323 است. ليسانس ادبيات دراماتيك از دانشكده هنرهاي دراماتيك دارد. در طول دوره ادبياش، بيشتر بر نقد متمركز بوده و تاكنون دهها مقاله از او در نشريههاي مختلف به چاپ رسيده است. كتابي با نام بازخواني 2 منظومه دارد كه در آن به سرودههاي سهراب سپهري و فروغ فرخزاد پرداخته است. در سال 1384 مجموعه شعري به نام شاديانه روز بهتر(نشر آگه) از او به چاپ رسيده است. -اين كار در ابتدا يك اثر فانتزي بود ولي بعدها براي من وديگران تبديل به تراژدي شد- بگذاريد وبگذريد از من! من در قلعه حيوانات زندگي مي كنم با زن زيادي جلال عشق مي ورزم آه، عروسك پشت پرده من! مادلن! دوباره كلاويه ها را به رقص بيار مي خواهم آواز بخوانم مي خواهم صد سال تنهايي خود را رو در روي جوخه آتش با سرهنگ آئورليانو بوئنديا قسمت كنم بگذاريد وبگذريد از من كيم؟ چيم؟ شهريار شهر سنگستان؟ نه رت باتلر بر باد رفته؟ نه شبحي شايد لاي قفسه هاي كتاب موريانه اي كه داستانهاي شما را مي جود ونشخوار مي كند بگذاريد وبگذريد از من من كنار همين بوف كور مي مانم ودود افيون را نشخوار مي كنم بهشت گمشده از آن شما مرا همين بس كه در كمدي الهي سرگردان بمانم. چشمهایش آرام چون جنگلی با درختهای چند هزار ساله که در پناه ساقهای نیرومندشان گرگها زاد وولد می کنند ژرف چون اقیانوسی که سالهاست موجودات بدوی به آرام ترین خواب دنیا برده است شیرین چون عسل کوهساران آنگاه که سرریز می شوند از کندوها وخرسهای گرسنه را به دریوزه وا می دارند من انسانی بدوی هستم که در جنگل چشمهای تو به دنیا آمده ام ودر آغوششان به آرام ترین خواب دنیا رفته ام وبارها وبارها از عسل کوهسارانش نوشیده ام چشمهای تو چشمهای تو رنگین کمانی از رنگهای ناشناخته دنیا آرام، ژرف، شیرین و هولناک چشمهای تو اورانیوم غنی شده اند ومن انسانی متمدن که سالهاست قدم می زنم سیگار می کشم و به این می اندیشم " چگونه می شود آنها را مهار کرد"
ين لي (Yan Li) از شاعران و نگارگران پيشتاز چيني است كه عضو اصلي در گروه ستارگان از گروههاي پيشتاز هنر مدرن در چين است. وي در سفري كه به ايران داشت، در انجمن شاعران ايران نيز حضور يافت. كه اين حضور بهانهاي شد براي گفتگو. معني شعر از نگاه شما چيست؟ قواعدی که در جان ماست - دليل گرايش عمومي به ترانه چيست؟ - به یاد مردی که کنار خیابان می خوابید وماه لای دفتر کهنه اش می پوسید- نمیدانم آدمها را می شود قسمت کرد يا نه؟ علی رضا سلطانی پشت ديوار هاي شهر، آفتاب نزده، سگي قدم ميزند. لاي علفهاي هرز دنبال جاي پاهايي آشنا ميگردد.گشت زدن كار هميشگي سگهاست ولي اين طوري اش را تا به حال تجربه نكرده بود. امروز چيزي پيدا نكرده است، شايد فردا. فردا وعده هر روز سگهاست. شايد آفتاب طلوع كند ومرغابيها آسمان را پر كنند. سرو صداي تير اندازي ها جنگل را به لرزه بياندازد، ولاشه مرغابيها يك يك بر زمين بيافتد، سگها دنبال شكار بو بكشند ،بدوندوبا دهانهاي پر برگردند. سگ باصداي هر تير به سمت جنگل مي دود، بو مي كشد، اما هر بار با زباني آويزان بر مي گردد. اوفقط عادت كرده است كه بدود. به آسمان چشم مي دوزد. ردمرغابيها را مي گيرد.منتظر مي ماند. اينبار نبايد دست خالي برگردد. چند تير شليك مي شود.رد مرغابيهايي كه بر زمين مي افتد را مي گيرد. سگها مي دوندو او هم. پرنده اي بال مي زند. درد ميكشد.لاي شاخه درخت گير كرده است. هنوز بر زمين نيفتاده است، شايد تا هوا تاريك شود روي شاخه بماند. درد دارد ولي بايد خودش را نگه دارد. از افتادن ميترسد. هر چند كه افتاده است وفاصله اي تا زمين ندارد ولي همين چند متر را هم بايد حفظ كند.فكر كردن به دندان سگها ترس بر اندامش مي افكند. به ياد مي آورد كه دوستان بسياري را در همين جنگل از دست داده است. مرغابيهايي كه ميان آسمان گاه با يك صداي مهيب براي هميشه گم ميشدند. ولي او هيچ وقت چنين سرنوشتي را باور نمي كرد. نه هيچ وقت پيش نمي آيد.او فصلها زندگي مي كند و پس از چند بار جفت گيري جوجه هاي بسياري را بزرگ مي كند. به جوجه ها پرواز مي آموزد. وچقدر غم انگيز است روزي كه يكي از جوجه ها كه تازه به بال زدن در آسمان عادت كرده است با يك صداي مهيب غيب مي شود.نمي دانست در آن روز چه بايد بكند.بارها از ديگران پرسيده بود اما هيچ كس جواب درستي در ذهن نداشت. بعضي به فكر فرو ميرفتند وپس از چند لحظه ناغافل بال مي زدند ومي پريدند. برخي مي خنديدند واوج مي گرفتند وبرخي به گريه ميافتادند. باد مي وزد.شاخه ها به هم ميخورند، مرغابي با تمام وجود چنگ به شاخه اي مي زند كه از آن آويزان مانده است. باور نمي كند كه اين باد اورا از پاي در آورد.فصل جفت گيري نرسيده ،هنوز وقت هست. نبايد بميرد. ماده هاي بسياري منتظر فصل جفت گيري اند.حتما چند پرنده اي هستند كه منتظر او مي مانند. نمي خواهد كسي را چشم انتظار بگذارد. امسال حتما باديگر مرغابيها دنبال غذا خواهد رفت وبا شكار به خانه بر ميگردد.جو جه ها بايد سير شوند، ولي انگار سير شدني نيستند، باز بايد به شكار برود. اگر نباشد جوجه ها از گرسنگي خواهند مرد. باد آرام گرفته است. شاخه ها آرام گرفته اند، هياهوي سگها لرزه بر تن مرغابي مي اندازد. هر از گاهي صدايي جهنمي مرغابيهاي ديگري را به زمين مي اندازد وتصور روزهاي دور را بيشتر در ذهن او زنده مي كند. سال بعد ماده جوان ديگري، تخم مي گذارد واو بايد باز به شكار برود. ولي توان مرغابي كم كم تمام مي شود. خون زيادي از او رفته است. پرهاش خوني شده اند. شاخه اي كه به آن چنگ زده است، با لخته هاي خون آغشته شده است. از زير شاخه خون تازه قطره قطره مي چكد. خيره مي شود به لخته خوني كه روي شاخه است. خون تازه كم كم جمع مي شود و قطره تازه اي از شاخه جدا مي شود. قطره خون را دنبال ميكند. قطره مستقيم وبا سرعت به سمت زمين حركت مي كند. به زمين مي خورد. مرغابي سرش گيج مي رود. چشمانش سياهي ميكنند.بايد خودش را روي شاخه نگهدارد. صداي سگها نزديك است. فصل جفت گيري از راه مي رسد.بايد براي جوجه ها دنبال شكار برود. حسي شبيه خواب وجودش را ميگيرد. حس پرواز دارد ولي توان بال زدن در خود نمي بيند. خود را بين آسمان و زمين رها كرده است. به زمين ميخورد. دردش چند برابر مي شود. خود را تكان مي دهد، بال ميزند.فايده اي ندارد صداي سگها در سرش مي پيچد. نه، سگي از راه نخواهد رسيد، فصل جفت گيري نزديك ست.ترس تمام وجودش را گرفته، منتظر هيچ سگي نيست، سگها نبايد بدانند كه او اينجاست. درد بالهايش را از او گرفته است. بايد پنهان شود اما انگار برهوت است.هيچ بته اي نيست. جنگل پر است از درختهايي بلندي كه گويا با وجود آنها هيچ گياهي اجازه رشد در اين قلمرو را ندارد. حس غريبي پيدا كرده است گويا اين لحظه را پيش از اين ديده است. شايد خاطره اي دور در ذهنش مرور مي شود. روزي كه تازه پر درآورده بود ومي خواست پرواز كند. از بالاي ستوني كه لانه شان آنجا بود پايين افتاده بود. همين تصوير را ديده بود. دالانهايي با ستونهاي بلند و زمين برهوت دورشان. آن روز هم همين حس را داشت ونمي دانست چه بر سرش خواهد آمد. ترس را همان روز آموخته بود. حالا يادش آمد ترسناكترين چيزي كه مي شناخت همين صحنه بود؛ برهوتي با ستونهاي بلند. تنش سرد شد. حالا برابرش بر زمين افتاده بود وگاه سايه سگها را مي ديد كه با سرو صداي زياد اين طرف و آن طرف مي روند. اين سگهاي لعنتي زياد مي شوند، كم مي شوند، ولي نبايد او را ببينند. نمي داند از اين معركه چگونه فرار خواهد كرد ولي مي داند كه شب به زودي از راه مي رسد وآن وقت او وهمه مرغابي ها در امان هستند. چرا شب از راه نمي رسد؟ انگار خورشيد درحال غروب است. سگهاي لعنتي خسته نمي شوند از اين همه خود شيريني. مرگ بر شما. تنش درد مي كند وبا دقت گوش سپرده است مبادا چيزي به او نزديك شود. به فصل جفت گيري مي انديشد، به پرنده اي كه همپاي او در آسمان بال خواهد زد. بال مي زند واينبار نه با ديگر پرنده ها ونه تنها، اينبار با كسي بال مي زند كه دوستش دارد. صداي سگها كمتر شده است.و ديگر صداي شليك تير به گوش نمي رسد. ديگر دلگرم شده است.هميشه همين طور است، اول صداها گم مي شوند، بعد سگهاي لعنتي وبعد هم آزادي. بايد مقاومت كند. به فصل جفت گيري فكر مي كند، به اينكه بايد با ديگر مرغابيهاي نر بجنگد تا جفت خود را بيابد. حتما سخت خواهد جنگيد وپيروز خواهد شد. پيروزي را با غرور به جفت خود نشان خواهد داد وديگر مرغابيها او را به رسميت خواهد شناخت وجفت او از اينكه در كنار اوست خوشحال خواهد بود. طاقتش از بين رفته است اما خيالش آسوده است. هيچ سگي اين اطراف نيست. هوا تاريك شده است. حالا احساس امنيت مي كند و مي تواند بيشتر به روزهاي آينده فكر كند. چشمهايش سنگين شده اند. ضعف دارد. با اينكه هنوز زود است ولي حس خواب در تنش رخنه كرده است. بدون اينكه بخواهد با آرزوي روزهاي بعد به خواب ميرود. صبح جنگل در سكوت عجيبي بود.لاشه پرنده اي پاي يك درخت جوان حشرات وكرمها را به خود مشغول كرده بودو پشت ديوار هاي شهر،آفتاب نزده سگي قدم مي زد. لاي هرزه علفها دنبال جاي پايي آشنا مي گشت. همين طور كه علفها را زير پا له مي كرد، به لاشه مرغابي مي انديشيد. مرغابي احمق! اگر نصيب من مي شدي حالا حداقل پيش اربابم مشغول چرت زدن بودم.
چه خوابها
براي امروز
براي فردا
براي روزهاي آتي دنيا
دو صندلي،كه عاشقانه
رو در روي هم نشسته اند
دو جفت جاي پا
نزديك تر از هميشه
نزديك تر از هميشه به دريا
نتهاي سيم گيتار من
كه مفتخرند
كلمات تو را به رقص دعوت كنند
لبهاي من
لبهاي شرمگين تو
گرم از گناهي كه نكرده اند
چه خوابها ديده بودم
چه خوابها
براي ديروز
براي امروز
و يا ... .
آيا به اين مساله كه هنرها و به طور خاص شعر و نقاشي داراي فصول مشتركي هستند معتقديد؟
من فكر ميكنم همه هنرها هر چند پنهان، فصول مشتركي با هم دارند اما اين دو هنر وجه اشتراك آشكارتري با هم دارند. به رغم اينكه مضامين همزماني در شعر و نقاشي ميتواند وجود داشته باشد ولي موارد خاص تكنيك، مثل عينيتگرايي و مسائلي مانند بيان شك و انكار و استهزا را در نقاشي و شعر سادهتر ميتوان نشان داد. وقتي به يك اثر كوبيسم مانند ورونيكا از پيكاسو توجه ميكنيم، ميبينيم كه اينجا جنگ به تصوير كشيده شده است. منتها تصوير نه لزوما رئال و واقعگرايانه بلكه با تحريف صوري واقعيتها يك واقعيت ماندگار ديگري را بيان ميكند كه واقعيت هنري ناميده ميشود. همچنين در شعر، خاصه در اشعار غير متعارف اينگونه بيان و اينگونه فضاسازي وجود دارد. همچنين در شعرهاي جدي كه درباره جنگ ايران و عراق سروده شدهاند، يعني در واقع شعر جنگ كه جنبه تبليغاتي و جنبه تهييجي ندارد بلكه بعد از اتمام جنگ بوده، با سرودههايي مواجه هستيم كه مولفههاي جنگ يا به عبارت ديگر پرتو شعارهاي جنگ يا تاثيرات حاصل از آن و ساير خصلتهاي نهفته در جنگ به نوعي در آنها نمايان است، گرچه ممكن است آنها را سوررئاليستي بناميم و با سبك كوبيسم پيكاسو انطباق صددرصد نداشته باشد ولي بحث هم بحث سبكي نيست بلكه بحث وجوه مشتركهاست كه در اشعار جدي معاصر ميتوان شواهد بسياري را براي اين نظر پيدا كرد.
تاثيرات تحول اجتماعي و سياسي بر هنرهاي شعر و نقاشي و تاثير اين دو هنر بر اين تحولات چقدر قابل توجه و بررسي است؟
شايد بتوان در جاهايي به صورت مقطعي اين مورد را سراغ گرفت ولي در ادبيات جنگ تاثير نوعي از شعر تهييجي را در تحرك فضاي جنگ ميشد احساس كرد، حال چه با عنوان نوحهسرايي يا حماسي و يا به صورت روايي بوده باشد، ما اين تاثير را ميبينيم كه البته با موسيقي همراه ميشده. البته اينكه آيا اينها شعر جدي جنگ هست يا نه بحث ديگري است، مشهودترين نمونه را ميتوان در ادبيات روسيه ديد البته شعر و شاعر اينجا كمي از هم جدا ميشوند.
مثال ديگر دوره مشروطيت در ايران است كه در نوع تهييج مردم و اطلاعرساني و بيداري آنها نقش محسوسي را ايفا كرده است ولي به نظر من در عصر رسانههاي فراگير يعني عصر حاضر اگر در سطح جهاني تاثير اين دو هنر را روي جامعه بررسي كنيم تاثيري ميبينيم كه با نوعي تمكين همراه است، يعني تفويض نوعي مسالمت است يا بيان نوعي تساهل و مدارا و ميبينيم كه با اين تجهيزات و اين سياستهاي ريز و درشتي كه در سطح جهان جاري است كه مثلا دموكراسي را با بمبهاي كادو پيچ شده حواله فلان ملت ميكنند و انتظار رويش دموكراسي را دارند به نظر ميرسد كه موازنهها به شدت تغيير كرده است. البته وارد بحثهاي فلسفي نميشوم. مثلا رسانههاي مخرب به قدري تاثيرهاي خود را روي اذهان مردم جهان گذاشتهاند كه ملتها را به دو دسته متقاطع رودرروي هم تقسيم كردهاند. در حالي كه يك گفتمان دروني در بين ملتها جاري است، البته تا زماني كه حكومتهاي مردمستيز يا سياستهاي كلان در پي تخريب و تحريف اين گفتمان بر نيامده باشند.
در تحولات اجتماعي تاثير شعر بيشتر است يا نقاشي؟
نميخواهم اينها را در دو كفه ترازو قرار دهم. همانطور كه گفتم اگر خيلي قدرت داشته باشند اين دو پديده (شعر و نقاشي) بتوانند لحظاتي از درگيريها و دغدغههايي را كه بر انسان امروز تحميل شده است پس بزنند و يك درنگ هستيشناسانه به انسان تحويل بدهند و در نهايت هم اين كار را انجام ميدهند. مسلماً اگر بخواهيم ميزان تاثيرگذاري شعر و نقاشي را مقايسه كنيم من فكر ميكنم كه در نقاشي نوعي اشرافيت ناخواسته تعبيه شده است و اگر توجه كنيم در گالريها آدمهاي پابرهنه و ژنده كم ميبينيم يا اصلاً نميبينيم. افرادي كه به گالريها ميآيند نهايتاً روشنفكر هستند. خريداران آثار هنري در دنيا آدمهاي معمولي نيستند. بهنظر من شعر كه با همه سر و كار دارد و به عنوان يك سنت پردامنه ادبي به كار گرفته شده طبعاً اثرگذاري آن بيشتر است چون ما از كودكي لالايي ميشنويم در صورتي كه كودك شايد در سني باشد كه معني الفاظ را هم نشناسد اما با ريتمي كه در ترانهها هست كودك به خواب ميرود يا آرام ميشود.
توجه كنيد به دوره مشروطيت كه اگر به شعر به عنوان يك رسانه هم نگاه كنيم حامل پيامهاي فوريتري بوده است. اين سرعت تاثيرگذاري شعر و درنگ بر نقاشي در لحظات فراغت منافي يكديگر نيستند. يكديگر را نفي نميكنند، هر ژانر ادبي مقداري امكان را در اختيار وجهي از جامعه قرار ميدهد. آرزوي ما اين است كه اگر اقشار مختلف مردم به تدريج به جايي برسند كه گالريهاي نقاشي هم جاي افرادي كه پز روشنفكري ندارند يا پز فيلسوفمآبانه به خود نميگيرند باشد، يعني ارتقاي فرهنگي داده شود كه كارگر هم بتواند نقاشي و شعر آوانگارد را درك نمايد اما اينكه چطور اين اتفاق خواهد افتاد بحثي است كه در اين مجال نميگنجد.
تاثير نقاشي و شعر بر يكديگر چگونه است؟
البته اين ميتواند عنواني براي يك بررسي پردامنه باشد. اينها در موارد خاصي تاثيرپذير و تاثيرگذار بر يكديگر هستند. مثلاً اگر به خوشهچينان فرانسوا ميده نگاه كنيم فضاي رئالي از زناني كه در حال درو كردن هستند روبهروي ماست و ميبينيم كه در شعر هم اين موضوع به نحوي وجود دارد. در مقطعي از زمان اينها مثالهاي فصل مشترك شعر و نقاشي را بيان ميكنند، همان حرفي كه پيش از اين گفته شد و نه تاثيرگذاري را. اين مساله خيلي پيچيده است كه بررسي كنيم كه اثر پيكاسو چقدر تاثير روي شعراي ما دارد ولي آنچه مسلم است تاثير خاص روي ذهنيتهاي خاص دارد. در سرزمين خودمان شعر و اهل كلمه بيشتر به سراغ نقاشي ميروند تا ژرفاي آن را درك كنند و نقاشها كمتر عنايت به اين سو دارند بنابراين بحث تاثيرپذيري و تاثيرگذاري را كمي پس ميزنند و بحث ژرفكاوي را پيش ميكشند. يعني هر چقدر يك شاعر بتواند از آثار آوانگارد نقاشي و آثار اصيل نقاشي متاثر شود سوژههاي فراتر از آن اثر در وي منتشر ميشود و اين وجه مثبتي است كه در تاثيرپذيري احساس ميكند. فكر ميكنم كمتر بايد به اين مساله بپردازيم كه چقدر اين دو بر هم تاثيرگذار بودهاند مگر اينكه اين موضوع عنوان پروژه خاصي باشد كه آن هم در مقطع خاصي مورد بررسي قرار بگيرد. به نظر من بيشتر نوعي مكالمه و نوعي مفاهمه بين شعر و نقاشي وجود دارد.
تصوير در شعر چه جايگاهي دارد؟
تصوير نه مختص شعر هست و نه مختص نقاشي و نه مختص هنرهاي ديگري مثل سينما بلكه بايد اينگونه نگريست كه همه عرصهها بهويژه عرصه مورد بحث ما هر كدام زبان و كاربرد خاص خود را دارد. برخي معتقدند كه شعر به ياري واژگان ساخته ميشود و به تصوير نياز ندارد ولي من معتقدم كه حتي اين نگاه ضد تصوير در شعر، خود يك تصوير پديد ميآورد. تصوير چيز ملموسي نيست كه در شعر بتوان به دنبال آن گشت بلكه چيزي مجرد است كه برآيند كاركرد واژگان است. البته مواردي استاندارد مانند تشبيه سمبلسازي مثل استعاره در شعر وجود دارد كه اينها يك نوع تصويرسازي را به دست ميدهند ولي همانطور كه گفته شد تداعيهايي كه در غير تصويريترين جملات شعر متبادر ميشود، خود نوعي تصوير است. در يك نقاشي خوب طبيعي است كه اين كار را فيالمثل رنگ انجام ميدهد. مثلا يكي از تابلوهاي كلودمونه نوعي تداعي نمايي و حالتهايي براساس طلوع آفتاب است. يا حتي در تابلوي طبيعت بيجان پل سزان با تصوير عينيتري روبهرو هستيم يعني تصوير در نقاشي داراي عينيت بيشتري نسبت به شعر است، در شعر حضور مجرد و انتزاعي وجود دارد جز در مواردي مثل تشبيه و استعاره كه اصلا كارشان نوعي تصويرسازي است.
صنايع ادبي در نقاشي قابل استفاده هستند؟ صنايعي مانند ايهام، تلميح و ...؟
به طور كلي ما نقاشي فيگوراتيو داريم و شعر واقعگرا هم داريم. اين دو، روبهروي يكديگر، به گونهاي همديگر را تداعي ميكنند ولي اينجا ايجاز كميت و كيفيت خاص خودش را در شعر و نقاشي بيان ميكند. اصلا ايجاز يك حكم ثابت و ابدي در شعر نيست و برخي شعرها طولاني نيز هستند. مثلا نظامي كمبود ايجاز شعري را با ديگر عناصر خود شعر جبران ميكند. كلا هر آنچه گفتم به جاي خود ولي اين پرگويي او و اضافه رنگ در شعر و نقاشي طبيعتا كسالتآور خواهد بود. اين دعوت به نوعي فرمگرايي محض نيست حال آنكه فرمگرايي از نظر حضور تاريخي خود در مقاطعي آموزنده بوده و هست.
آيا اين تناسبها و تناظرهايي كه در شعر و نقاشي به طور جداگانه و به زبان خود وجود دارد، به معني اين است كه نبايد به وسيله نوعي فرمشكني و ساختار شكني در هم كوبيده شوند، يعني تناسبها جاي خودشان را به تضادها بدهند؟
تناظر شكل نميگيرد بلكه تضادها و پارادوكسها و تناقضها و خيلي جنبههاي ديگر هست كه ميتواند در شعر و نقاشي، جداگانه و با زبان خود وجود داشته باشد. البته فرم به جاي خود، تناسب به جاي خود، تناظر به جاي خود، اينها احكام ازلي در شعر و نقاشي نيستند بلكه آنتيتزهاي خود را هم بنا به جبر هنري پذيرا خواهند بود.
اوضاع شعر امروز ايران را چگونه ميبينيد؟
با اينكه در شعر بعد از انقلاب فقط مخاطب بودهام و كاري جدي روي آنها انجام ندادهام اما در مجموع وضعيت شعر ايران شديدا دچار تشتت است.دغدغههاي زباني و فرمي خواسته است تبديل به يك جريان شود كه متاسفانه موفق نبوده است، به مجرد اينكه تغييري رخ ميدهد و اتفاقي در شعر ميافتد به سرعت تبديل به كليشه ميشود و اين كليشه هم به سرعت مورد تقليد سايرين قرار ميگيرد. البته بحث گريز از معنا هم كه در اوايل قرن بيستم در شعر جهان مطرح شد در ايران مورد استقبال قرار گرفته اما هيچگاه به صورت جدي مطرح نشده است.
چرا كه زندگي ما درگير معناست و شاعران هم اگرچه تلاش ميكنند تا به معناگريزي برسند راه به جايي نميبرند. اگر بخواهيم شعر بعد از انقلاب را قسمت كنيم، ميتوان دو محور را در نظر گرفت؛ اول دستهاي هستند كه دغدغه معنا دارند و معناهاي فرهنگي و مذهبي روز را مطرح و آثاري آرمانگرا خلق ميكنند. دوم روشنفكرها هستند كه خيلي دچار تشتت بودهاند. چرا كه سعي كردهاند آثاري معناگريز خلق كنند. دسته اول كارشان توليد معناست كه البته در بسياري آثار دچار شعارزدگي شدهاند. روشنفكران هم كه هميشه دچار گريز از معناهاي مرسوم بودهاند. البته بايدتوجه كنيم وقتي كه معنا را از اثر ميگيريم مجبوريم چيزي جايگزين آن كنيم. اكثراً تلاش داشتهاند كه فرمهاي زباني را پر و بال بدهند و حتي سعي كنند كه آن را جايگزين معنا كنند. كاري كه حتي نيما هم انجام نداد. پس ميبينيم كه شعر نيما هم وابسته به معناست. امروز دغدغه فرم و زبان دغدغه شعر روشنفكري است و شعر روشنفكر ما همچنان دست و پا ميزند. البته گاهي جرقههاي پيروزي ديده ميشود اما نه به اندازهاي كه بتواند به انسجام رسيده و جريانساز شود.
در بين آثار مختلف، شعر خوب هم ميبينيم اما در مجموع شعر خوبي نميتوانيم پيدا كنيم، به همين دليل شعر الان ما شاخه شاخه است و ميبينيم كه چنين جريانهايي كنار هم كار ميكنند اما هيچوقت حركت منسجمي را نميسازند.
اگر از من بپرسند كه شاعر شاخصي را نام ببرم نميتوانم بگويم كدام شاعر، اما ميتوانم بگويم كدام شعر از كدام شاعر. به عبارت ديگر تكوتوك، شعر خوب پيدا ميشود ولي شعري كه قائم به ذات باشد و تبديل به جريان شود نيست و نميتوان شاعر جريانساز پيدا كرد.
توجه كنيد كه در شروع قرن بيستم فوتوريستها و آكهايستها با آنكه تعدادشان حتي گاهي از شش هفت نفر بيشتر نميشدند باز تبديل به جريان شدند و توانستند خود را ثبت كنند.
چرا اشعاري كه همهگير ميشوند در این روزها دیده نمی شوند و از اينگونه آثار نميبينيم؟
با اين احوال تعريف شما از شعر چيست؟
نميشود از شعر تعريفي ارائه داد. اين از شاخصههاي هنر كلاسيك است كه ميخواهد از هر چيزي تعريفي ارائه كند. چگونه ميشود سرشت يك پديده را كه به شيوهاي خاص جلوه ميكند تعريف كرد مثلاً چگونه ميتوانيم لطافت باران را تعريف كنيم. شعر بايد مثل باران ببارد و شايد فقط بتوانيم عناصري از آن را بشماريم. به عبارت ديگر هنر گريز پاست و به تعريف تن نميدهد و اگر ما تعريفي از آن ارائه كنيم و اثري از آن تعريف بيرون بزند ميتوانيم بگوييم كه اين هنر نيست؟ من ميتوانم بگويم كه شاخصه يك شعر خوب انسجام است و اين انسجام يعني هارموني بين اجزا. همه اجزا و عناصر آن بايد درست مثل ذات باران در هم تنيده شود و از خود اثري بر جا بگذارد؟
شايد خودش مانا نباشد ولي اثر من بايد مانا باشد مثل اميرزاده كاشيها. در موسيقي هم همينطور يعني براي موسيقي هم نميتوان تعريفي قائل شد. حالا بحثي ديگري پيش ميآيد كه آيا ميزان تاثيرگذاري شعري مثل اميرزادهكاشيها بر همگان يكسان است؟
يعني به اين ميرسيم كه ميزان درك از هنر را چه ميدانيم؟ عاميانگي يا تاثيرگذاري بين عام و نخبگان با هم يا فقط نخبگان؟ مثل همان تعريفي كه شفيعيكدكني دارد كه شعر هم معنا محور است هم ساختار محور. مثل شعر حافظ كه لايههاي مختلفي دارد و البته همه لايههاي آن آشناست و از حيطه فرهنگ ما دور نميشود و در لايههاي مختلف هم نخبگان و هم عامه مردم را تحتتاثير قرار مي دهد اما شعر بيدل اينگونه نيست و به تعاريف شعر هم از قضا نزديكتر است.
چرا اوضاع شعر اينقدر دچار تشتت است؟
آنچه من ميبينم اين است كه شعر معاصر ما جداي از آنچه در جامعه ما ميگذاردنيست. دور از ذهن است كه ما در مسائل ديگر تشتت داشته باشيم و اينجا نداشته باشيم.اگر بخواهيم اين اوضاع را آسيبشناسي كنيم بايد توجه كنيم كه منتقدان مدعي ما هنوز درگير سنت حاشيهپردازي در ادبيات هستند و حتي روشنفكرهاي ما كه خيلي هم مدعي هستند خيلي هم غافلند از اينكه حرفهايي كه ميزنند و كارهايي كه ميكنند را بعداً بايد جوابگو باشند و عمل كنند. همانطور كه ميبينيم نقد منتقدين امروز جداي از منيت نيست ما در جامعهاي زندگي ميكنيم كه به شدت درگير يك جور فرهنگ مويدومرادي است و در نهايت همه چيز با من تمام ميشود. حتي مدرنترين منتقدان ما سعي بر اين دارند كه خود را اثبات كنند و ديگران را نقد كنند. مثلاً بنياد گلشيري ميگويد من و ديگران ميگويند من.
البته نقد ادبي خيلي كارها براي انجام دارد و ابزارمند هم هست و ميتواند راهگشا باشد اما چون پديده نويي است و ما تا به حال نقد نداشتيم و اگر بوده پژوهشهايي در زمينههاي مختلف بوده كه نقد را تقليل ميداده است به پيدا كردن ريشههاي جامعهشناختي و شناخت شخصيت مولف و بيوگرافي شاعر و جايي براي نقد علمي و معطوف به متن نبوده.ما مشكل شعر نداريم مشكل شاعر داريم، دنبال كسي هستيم كه بزرگش كنيم. منتظريم ببينيم كدام شاعر پرچم را برميدارد كه ما هم گردش جمع شويم. فرهنگ ما فرهنگي اسطورهساز است ما اسطوره ميسازيم كه بشكنيمش.
بسياري كمتحركي شعر امروز را به دليل فقدان نقد مطلوب ميدانند، رابطه نقد و شعر را در چه اندازه تاثيرگذار بر يكديگر ميدانيد؟
حوزه نقد از حوزه شعر كاملا جداست، بدين معني كه شعر كمتر عرصه تفكر و بيشتر محل عرضه تخيل است، در حالي كه نقد محلي براي تفكر و تامل در باب آثار هنري و شعر است. بنابراين در دوره يا جامعهاي ميتواند نقد نباشد ولي شعر در حد بالا جريان و تداوم داشته باشد مثل دوره شعر كلاسيك كه آثار درخشاني در آن حوزه پديد آمد. در حالي كه نقد به معناي مدرن آن وجود نداشت حتي كساني مثل شمس قيس رازي بيشتر به اصول عروض پرداختهاند نه به نقد آنها.
با اين احوال آيا جريان نقد امروز را مطلوب ارزيابي ميكنيد يا خير؟
متاسفانه امروز منتقدي همشأن منتقدان خارجي نداريم و علت آن هم فقدان تفكر در فرهنگ ايراني است كه ميشود سوابق آن را در سوابق تاريخيمان بررسي كرد البته تفكر در معناي يوناني آن مدنظر است. ما در طول تاريخ نوعي تفكر از جنس نگاه امثال فارابي و ابنسينا داريم، كه اين افراد بيشتر شارح گفتههاي يوناني بودند و شرح آنها هم بيشتر معطوف به مسائل ديني ميشد. اين در حالي است كه فلسفه يوناني يك نوع آزادانديشي مطلق بود و منحصر به مسائل ديني نميشد.
يعني ما در شعر ايراني نميتوانيم توقع نقد تاثيرگذار داشته باشيم؟
البته ما نقدهاي تاثيرگذار داريم منتها تاثيرگذاري از نوع اقتدارگرايانه آن، كه اشخاص با اقتدار كامل با آثار ادبي روبهرو ميشوند و جريان ادبي را تحتتاثير قرار ميدهند. يعني به عبارت ديگر بايد بررسي كنيم كه وقتي در دورهاي چند نفر تاثيرگذار هستند آيا اين تاثيرگذاري ناشي از اقتدار او يا ناشي از تفكر و نوع نگاه اوست. مثلا كسي مثل آل احمد متفكر نيست بلكه از موضع برتر به نقد پرداخته و اتفاقا نقد او هم مقبول جامعه ميشود. اما امروز آدمهايي در اين حوزه كار ميكنند كه در آغاز راه هستند و به همين دليل اقتداري هم از آنان ديده نميشود مثلا من از پروين سلاجقه نقدي خواندم كه در دوره ما بسيار كمنظير بود اما شيوه بيان او به شكلي نبود كه توقع بسياري را برآورده كند به اين معني كه اين نقد عامهپسند نبود.
اين نقد اقتدارگرايانه كه اتفاقا به قول شما عامهپسند هم هست آيا خوب و مثبت ارزيابي ميشود؟
خير، به شدت منفي است و ميتواند يك دوره را تحتتاثير خود درآورد و جامعه ادبي را به انحراف بكشاند ولي طبيعت فرهنگي ما اينگونه است كه نقد اقتدارگرايانه از اشخاص معيني را مورد استقبال قرار ميدهد.
چه چيزي باعث ميشود كه اين معادله بههم بخورد و صورتي منطقي پيدا كند؟
اين تغيير بايد با خودآگاهي تاريخي صورت بگيرد و نميتوان براي آن نسخهاي لحظهاي و آني پيچيد.
به هر حال بايد راهكار و راهحلي براي آن مشخص كرد كه از يك نقطهاي اين روند شكل بگيرد؟ يا بايد ابزاري براي آن فراهم كرد.
يك ابزار نيست بلكه عوامل گوناگوني هست كه آن هم از عهده يك شخص برنميآيد بايد تحولي اتفاق بيفتد كه محورهايي به عنوان گفتوگو پديدار شود و پس از آنكه اين گفتوگوها شكل گرفت، جنس خود آنها مشخص ميكند كه آيا مناظرهاند يا تكگويي و رو كمكني كما اينكه در اين روزگار ميبينيم بسياري از گفتوگوها بيشتر رو كمكني هستند و نيت از بحث نپرداختن به نقد بلكه پرداختن به مسائل حاشيهاي است. به هر حال آنچه بايد اتفاق بيفتد مسائلي نيست كه كسي بتواند به جامعه پيشنهاد كند، بلكه اين اتفاقات بايد از يك جوشش فرهنگي قد علم كند و راهحلها از لايههاي مختلف فرهنگي بيرون بيايد. وگرنه اينكه دنبال ابزاري بگرديم كه پيش از ما در غرب جوابگو بوده و حالا ما به تقليد از غرب آنها را سرلوحه كارمان قرار بدهيم، راهي از پيش نميبريم. ميتوانيم اصولي رفتار كنيم كه نقد ايراني داشته باشيم. به نظرم اين نقد بايد از دل تفكر ايراني پديدار شود. تا وقتي تفكر ايراني شكل نگيرد چيزي به عنوان نقد مستقل به وجود نخواهد آمد.
اين گفتگوي كوتاه بر خلاف مختصر بودن خود حاوي نكات مهمي در باب معرفي هنر و شعر ايران به جهان است، كه بايد مورد توجه اهل قلم و انديشه قرار بگيرد. در روزگاري كه همه داد از هنر و شعر جهاني ميزنند شعر فارسي و هنر ايراني با پشتوانه چندين هزار ساله خود درگير كلاف سردرگمي و پيله خودبيني گزارشهاي كاري - اداري، نظريه پردازيهاي باري به هر جهت و تنگ نظريها و .... قرار گرفته است، و حاصل اين آشوب هم چيزي جز گمنامي هنر و شعر ايراني نيست.
اين گفتگو مي توانست تاثيرگذارتر باشد. چرا كه يك شاعر سرشناس چيني به عنوان يك مخاطب جدي شعر ايراني مي توانست چشم انداز تازه اي به شعر ايراني باشد كه متاسفانه به دليل فقدان ارتباط هنري و ادبي ايران با ديگر جوامع دنيا از جمله جامعه فرهنگي و ادبي چين به صورت كاملا مختصر و فرماليته انجام شد.
منظور از فقدان ارتباط نبود گسترهاي است كه در آن هنرمند و شاعر ايراني معرفي شود و ما بتوانيم نظرخواهيهايمان را به نتيجه برسانيم.
* شعر نگاه و انديشه آدمها نسبت به اجتماع، جامعه و طبيعت است.
شعر ايران را چقدر ميشناسيد و چگونه ارزيابي ميكنيد؟
* در چين ترجمههاي شعرهاي ايراني بسيار كم و محدود است، به همين دليل مطالعه زيادي نسبت به آن ندارم و تعداد محدودي از اشعار ايراني را مطالعه كردهام. اخيرا كتابهاي معدودي از گزيده شعر ايران به چيني ترجمه و منتشر شده كه با علاقه آنها را خواندهام، اما به اين دليل كه اين آثار محدود بودهاند در حال حاضر چيزي از آنها را در ذهن ندارم.
با اين احوال آيا ميتوانيد شعر ايراني و چيني را مقايسه كنيد؟
* ميتوان گفت كه شعر ايراني و چيني هر دو با طبيعت سر و كار دارند كه نسبت به موقعيت و شرايط جغرافياييشان قابل مقايسه نيستند، چون شرايط متفاوت و فضاي متفاوتي نسبت به يكديگر دارند. اما درباره اينكه اشعار ايراني از نظر فلسفي و انديشگي چگونه عمل ميكنند بايد بيشتر مطالعه كنم تا بتوانم جواب درستي به آن بدهم.
هنر ايراني را چگونه ميبينيد؟
* باز هم حرف زيادي براي گفتن ندارم. چرا كه فقط سه گالري از هنرمندان ايراني را ديدهام كه دو گالري آثار نقاشي و يك گالري هم مختص طراحي گرافيك بود. اما به هر حال ميتوانم بگويم كه در تهران بسيار شگفت زده شدم وقتي كه از موزه هنرهاي معاصر ديدن كردم. چرا كه تابلوها و آثار زيادي از سراسر دنيا كه مربوط به هنر مدرن ميشد را در موزه ديدم و غبطه خوردم كه چنين مجموعهاي را در چين نداريم. يعني مردم ايران در اين مورد نسبت به مردم چين خوش شانستر هستند.
سفرتان به ايران چگونه بود؟
* من خيلي خوشحالم كه فرصت داشتم به ايران سفر كنم. در اين سفر من ايران را كشف كردم. كشوري با شاعران بسياري كه به ارزشهاي زندگي و فلسفه واقفند و دغدغه آن را دارند. ايران تاريخي طولاني در شعر دارد و به همين دليل مردم با شعر آشنا هستند و آن را دوست دارند . من آينده روشني را براي اين سرزمين پيش بيني ميكنم چرا كه همه چيز بر پايه فرهنگ پا گرفته و هر آنچه كه بر پايه فرهنگ بنا شود روز به زور ترقي خواهد كرد.
براي معرفي شعر و هنر ايراني به نظر شما چه بايد كرد؟
* اميدوارم كه در آينده اين فرصت فراهم شود تا با همكاري اساتيد ايراني بتوانم مجموعهاي گزيده و جامع از آثار ايراني را به چيني ترجمه و چاپ كنم. اين يكي از كارهايي است كه براي معرفي هنر و شعر ايراني بايد انجام گيرد.
آيا مجددا به ايران سفر خواهيد كرد؟
* اميدوارم سال آينده يا در فرصتي ديگر بتوانم مجددا به ايران سفر كنم و بهتر و بيشتر با فرهنگ و هنر ايراني آشنا شوم. چرا كه در اين سفر ميسر نشد كه با مجامع ادبي و هنري ارتباط درخور توجهي داشته باشم.
* اگر به رسانههاي عمومي و خصوصي، از جنبه همه گير بودن و همه كس فهم بودن توجه كنيم، درمييابيم كه بين طبقه فرهيختهاي كه طلايهداران سلسله آدميزاد هستند و جماعت پيام گيرندگان، تبادلي مثل گذشتهها وجود دارد. ليكن به تناسب و تقاضاي وسايل موجود بهترين راه و سادهترين راه و زيباترين شيوه را انتخاب ميكنند تا به اين وسيله پيامهايشان را برسانند. اگر به معني و مفهوم ترانهها در همه جهان توجه شده باشد, ترانهها ديگر حرفهاي عاشقانه يك طرفه يا دو طرفه نيست. ترانهها مشمول و مملو از مسايل اجتماعي, عرفاني, علمي و سياسي و... است. اي بسا در آينده بعضي از فلاسفه بعضي از اهل علم, بعضي از متفكران و معلمان اجتماع اين شيوه را براي تربيت انتخاب كنند. به دليل اين كه با يك ترانه شما مفهومي را به تعداد كثيري از انسانها انتقال مي دهيد كه حداقل دو ويژگي قديمي در آن وجود دارد؛ همان دو ويژگياي كه در شعر و منشا آن است اول تخيل، تخيلي كه با تعقل و تجربه نسبت داشته باشد، خويشاوند باشد و تخيل هم به معني تعليق صفت، آن است كه سه برابر و چهار برابر تاثيرگذار خواهد بود چرا كه صداي خوش هم كلام را همراهي ميكند، موزيك هم کلام را همراهي ميكند, گاهي تصوير هم همراهي ميكند و پيام گيرنده با يك كليتي طرف است كه مطلب را هم ميبيند، هم ميشنود، هم حس ميكند و در عين حال لذت هم ميبرد.
- آيا گرايش به ترانه، رسانگي شعر را تاييد ميكند؟
* البته از قديم، فرهنگ شفاهي بر فرهنگ كتبي غلبه داشته است. فرهنگ كتابتي تحميلي بود و تبديلي بود كه به اندازۀ سودمنديهايش، زيان هم با خود آورد. انسان را از هم گسيخت، اصناف به وجود آمدند، صاحبان اطلاع به وجود آمدند، هر گروهي از گروه ديگر با تقسيم كردن و ايجاد اصطلاحاتشان مرزهايي گذاشتند و آدم عادي را هم به حيطه اقتدارشان راه ندادند. يعني مردم نه فيلسوف بودند، نه عارف و اديب. فرهنگ فولكلور و عاميانه كه گاهي هم با توهين از آن ياد ميشود (هرچند كه همه ذخيرهها از نزد همين مردم ميآيد) به چيزي گرفته نميشد. حال اين پيام دهنده است كه بايد بكوشد و دل پيام گيرنده را كه عموم مردم هستند، با هنر و با كلماتي شيرين و پيامهايي درست به دست آورد و فهم و درايت صحيح و كافي را در اختيار آنها قرار دهد.
البته ترانههاي لاابالي و پوچ با اين تعداد توليدي كه امروز در سطح جهان ميبينيم، كنار خواهد رفت. يعني فهم و درايت مردم در تشخيص خوب و بد اين متاع، آن قدر بالا خواهد رفت كه ترانهسرا كم از شاعر قصيده سراي قرن 5 و 6 ايران و عرب نخواهد بود.
- تاثير ترانه بر ديگر قالبهاي شعري چگونه خواهد بود؟
* قطعا اين قالبها را تحت الشعاع خود قرار خواهد داد. فرض كنيد قصيده فقط به عنوان يك جنس عتيقه نگهداري خواهد شد كه گاهي سروده و به رخ كشيده شود تنها به اين منظوركه شاعر نشان دهد توانايي انجام كارهاي بزرگي كه خاقاني و رودكي هم ميكردند را دارد. در واقع كسي نيست كه صلهاي بدهد و صلهاي بگيرد. اصلا آن چه كه توليد ميشود كالا و متاع فرهنگي به حساب ميآيد و قيمت گذاري خاصي براي آن در نظر گرفته شده است. اين نوعي ارزش گذاري است، ولي ارزش گذاري معنايي را نوع ديگري بايد تعريف كرد كه اين جا مجال بحث نيست.
- چرا امروز خروج بر وزن وقافيه به بهانه سرودن قالب ترانه مد شده است؟
* فكر نميكنم اين مورد همگاني و هميشگي باشد. نكتهاي را در اين جا متذكر ميشوم و آن اين كه شايد اگر يك چنين كاري هم انجام ميشود، بر ميگردد به تجددي كه چندي پيش, از 200، 300 سال پيش آغاز شد كه احساس ميكردند از منزلي كه هستند بايد حركت كنند اما نميدانستند بايد به كجا بروند. ما در روزگاري زندگي ميكنيم كه همه مفهوم عدل را در تساوي، تقارن و توازن مي دانند. ما ميدانيم كه عدل در موسيقي آن قدر اهميت دارد كه در رياضي. به اين دليل كه اين دو ساخت رياضي دارند و هر جا كه موسيقي تجلي كند رياضي هم هست و امروز هم وقتي ميرسيم به شخصيتي مثل فيزيكدانهاي بزرگ مثلا از انيشتين به اين طرف، به كشف تقارنهايي در جان جهان مي رسيم. تقارنهايي نه از آن جنس كه بشود به آساني نسبت خيالات به آن داد و از آن عبور كرد. اگر ديروز عارفي از تقارن حرف ميزد، ميگفتند بيشتر از خيالات استفاده كرده است ولي امروز وقتي «هايزن برگ» اين حرف را ميزند وقتي شخصيتهايي در اين حد از ساخت و پرداخت جهان كه از زيباترين تعادلها، تساويها، تقارنها و كلماتي از اين دست برخوردار است سخن ميگويند, معلوم ميشود كه اين امر مسالهاي فطري و بنيادي بوده و ابداع و اختراع سليقه چند آدم با ذوق نيست كه بتوانيم آن را انكار كنيم. ما موسيقي را در صورتي كه گوش نواز و مطبوع باشد، دوست داريم و تنها موسيقي آن وقت گوش نواز است كه با قواعد موسيقي به گوش برسد، قواعدي كه در جان ماست و اكتسابي نيست. قواعدي كه با تپش دل، با ضربان نبض با باد و با صداي پرنده و با همه تعادلها و تقارنهايي كه در جهان وجود دارد در ارتباط است و آن را با شير مادر به ما نوشاندهاند. شايد اين بلندپروازيها و زيادهرويها از كم سوادي و بي سوادي باشد اصولا خروج از وزن و حتي قافيه - قافيه از وزن جدا نيست - نشانگر سهل انگاري شاعر است. هميشه روي افراط و تفريط نميشود حساب كرد. آن چه كه غلط باشد به سرانجام نميرسد اما آثار درست مطمئنا پشتوانه اي با نام فطرت انسان و گوش تميز سلسلۀ آدميان دارد.
بعضیها تو
بعضیها من
بعضیها روح سرگردان ما
تو از کدام دسته ای؛
از آنانی که پشت به ديوار
و رو در روی جوخه آتش می ايستند
يا از آنانی که در امتداد افق از پشت تير میخورند؟
چه فرق می کند؟
تقدير مقدر آفتاب این است که هميشه در خون به خواب می رود.
عجيب است «رويا»!عجيب!
ما از هر طرفی که به ديوار پشت می کنيم
روبرويمان ديوار ديگری می ايستد.
و حتی ارتفاع فريادهامان از سقف اين سلول تجاوز نمیکند.
اما تو که هر روز چشمانت رو به آسمان باز میشود
دعاهايمان مستوجب اجابت نيستند.
تنها کسی را پيدا کن که به فريادهامان گوش بسپارد...
| Design By : Night Skin |

