تبليغاتX
بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!


بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!

ادبی

پیروزی با اقتدار عالم بزرگ, اقتصاد دان بسیار معروف
دکتر احمدی نژاد بلا گرفته
در دهمین انتخابات  بسیارمنصفانه جمهوری اسلامی ایران
به مقام معظم
و ملت همیشه در صحنه ایران مبارک باد!

 

به همین مناسبت بنده به عنوان رسالت فرهنگی یک قطعه شعر در رسای قامت نارسای ریاست جمهوری بسیار منتخب ایران سروده ام که توسط گروه سرود احسان جونم اینا اجرا خواهد شد.( به کوری چشم همه اونایی که چش ندارن ببینن رییس جمهور محترم اراده کردن چهار سال یا حتی بیش تر از چهار سال دیگه  ریاست کنن)

 

من رو ویرون کنی ( منظور آرا ویران شده است)، آباد می شم( چون ما خودمون نمی دونیم به کی باید رای بدیم)
تو زندونم کنی( منظور بستن روزنامه های مخالف و کم کردن سرعت اینترنت و این ماجراهاست) ،
 آزاد می شم( منظور آزادی از قید و بند حرفهای جهان غرب است)
آره مجنون می شم وقتی که تلخی( مثل همین که بعد چهار سال خدمت صادقانه هنوز هم 24 میلیون رای میاریه ها)
یک کم شیرین بشی( این دیگه خصوصیه نمی شه گفت) ، فرهاد می شم( آتیییش!)
یک کم شیرین بشی ، فرهاد می شم (اینا تکرار همان موارد بالاست)
تو هر جا باشی دنبالت منم ، من (منظور اینه که توی هر استانی که بری دنبالتم)
دیگه تقدیر امسالت منم ، من( امسال درست نیست بخوانید "
چهار سال")
اگر حافظ ، اگر قهوه ، اگر رمل
بگیر ، می بینی تو فالت منم ، من( اینم که خودت دکتری دیگه : می گیری چی می گم)
می دونم عشق تو تاخیر داره ( منظور چن روز اتنخابات بود)
ولی اصرار من تاثیر داره (منظور نتیجه انتخابات بود)
تو هم دیوونه ی من می شی آخر
تب مجنون بدون واگیر داره ( از ما گفتن بود. دیگه)
خیال کردی همیشه مهلتی هست ( شما همیشه ی همیشه هم درست خیال نمی کنی دیگه دکتر!)
واسه نازت همیشه طاقتی هست (ما طاقت آوردیم ولی این مردم غرب زده سبز پوش طاقت نمی یارن دکتر جون)
اگر من عاشقت باشم ، درسته( آره, تو فقط بیا رییس جمهور خودم باش)
برای تو همیشه مهلتی هست (من می دونم دردت چیه آتیییش!)
تو هر جا باشی دنبالت منم ، من (باز اشاره به سفرهای استانی)
دیگه تقدیر امسالت منم ، من ( امسال رو دوباره چهار سال یا حتی بیشتر بخوانید)

 

اصلا می دونی چیه دکتر! من پیش نهاد می کنم مثل دوست عزیز مون  هو گو چاوز تو همم بیا و مردونه واستا و بشو رییس جمهور مادام العمر. مگه تو چیت از اون هوگو چاوز غرب زده کمتره؟ مسلمون نیستی که هستی. اقتصاد و اعداد و ارقام سرت نمی شه که می شه. دروغ بلد نیستی که بگی( روم به دیوار) که خوب انصافا بلد نیستی . بیست و چهار میلیون رای نمی یاری که میاری. شما قبول کن که رییس جمهور دایم بشی من خودم شخصا تک تک سبز پوش هارو راضی می کنم  که نه نگن. هر چند که می دونی که خیلی ها هم هستن که به تو نه نمی گن. باور نمی کنی ترانه ش رو هم سروده ام می خوای برات بخونم؟
راستی آقای احمدی نژاد خدایی. خودمونیم. ببینم کلک! این بیست و چهار میلیون و خورده ای رای رو از کجا کش رفتی؟
بگی؟ بگی؟ نه.بگی؟
خوب بگو دیگه آتیششش!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 13:26 توسط علیرضاسلطانی| |

 

 

مکالمه به زبان خودی!

 

از کلمات بیزار است
بادستانش حرف می زند
می گوید:
"رد بادبادکها را بگیر
نه تابلو خیابانها"

می گویم:
" پیش از آن که شاعر باشم
روزنامه نگار بودم
حرفهای بزرگی می زدم
و آدمهای بسیاری را می شناختم."

"پیش از آنکه شاعر باشم
فیلسوف بودم
با هر سیگار
بابی از فلسفه باز می شد
خاکستر می شد
به باد می رفت."

"پیش از آنکه شاعر باشم
عاشق بودم
عاشق دختری که در انتهای میز می نشست
و سیگار گوشه لبش روشن می شد
و با من حرف می زد
و در پایان هر جمله
به گوشی تلفن خیره می ماند."

"امروز اما روزنامه پخش می کنم
و گاه از همسایه ها انعام می گیرم
و گاه تکه های روزنامه دیروز را
به دیوار اتاقم می چسبانم
و تمام روز بین کلمات زندگی می کنم"

می گوید:
"پشت هر کلمه دروغی پنهان است
خواه گوشه تابلو خیابانها باشد
خواه روی دیوار اتاق خواب
خواه داخل دفتر یادداشتهای روزانه"

با دستانش حرف می زند
و از کلمات می گریزد
و دنبال رد بادبادکها
در آسمان نقاشی شده بر دیوار
به پرواز می آید.

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 10:21 توسط علیرضاسلطانی| |

 

به شانه ام که می زنی...

روی همان پله های همیشگی,
پشت همان خانه قدیمی,
کنار من نشسته ای
و دنیا را با من قسمت می کنی.

دریا در چشمهات
خورشید گوشه پیشانیت
من غروب را می نگرم.

و دلتنگم.
آه می کشم
 تو می خندی,
به شانه ام  می زنی  که دیوانه ام.
دیوانه ام!
دیوانه همان پله های قدیمی
که تو کنار من نشسته ای
و دنیا را با من قسمت می کنی
دنیا را با من قدم می زنی

با من قدم می زنی
در کوچه های تاریک شهر.
 و من, غمی نشسته در دلم
که با خنده تو طعم شراب می گیرد
غمی نشسته در دلم
که با دستان تو گرم می شود
آرام می گیرد.
من کودکی می شوم
که دامن چادر بلندت را رها نمی کنم
مبادا باد تو را از من بگیرد.

تو شانه می زنی
من سکندری می خورم.
برگهای پاییزی به باد می روند.
تو می خندی.
عابری از کنارمان می گذرد.

تا انتهای خیابان چیزی نمانده است!
و من, غمی نشسته در دلم ...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 14:45 توسط علیرضاسلطانی| |

 

گرگهایی که در دلم می دوند

برای چیزی که نیست بنویسم!
تا بازار پر شود از حرفهای بیهوده
تا بازار بیاشوبد از هیاهوی باد
تا بازار بسوزد در آه خیابان خوابها
تا بازار گر بگیرد در آتش گیسوان دخترکها
تا بازار بریزد از پاکوبی آدمها

برای چیزی که نیست بنویسم!
تا روزی خورشید از آسمان بیافتد
تا روزی کوهها بیاشوبند
تا روزی پرندگان, سنگ به دندان از راه برسند
تا روزی گاوهای وحشی به شهر بریزند
تا شهر به خیابان بریزد
رقص به اندام دختران بریزد
دشنام از زنگ صدای دیوانگان بریزد
باران ببارد.
باد بیاید.
شاید,
برای چیزی که نیست بنویسم,
که باشد!

شاید آرام بگیرند,
پرندگانی که در دلم بال می زنند.
شاید آرام بگیرند,
گرگهایی که در دلم می دوند.
شاید آرام بگیرند,
کرمهایی که در سرم می لولند.
شاید آرام بگیرند,
دشنامهایی که بر زبانم میرقصند.
شاید آرام بگیرند,
قدمهای بی سرانجامم.
آرام بگیرند,
آژیر بی قرار آمبولانسها
صدای قرآن مرده خانه ها
زنگ تلفنهای اضطراری
قارقار کلاغها

آرام بگیرد,
دلی که دیگر تنگ نیست.
چشمی که دیگر به راه نیست.

:"باید آرام بگیرد,
خاک سرد است."
مادرم این را می گوید.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:54 توسط علیرضاسلطانی| |

پیامبری که در راه است ...

گزارشهای خبری
با اشکهای مادرم کلید می خورند.
خبرگزاریها
لاشه برادرانم را تقسیم می کنند.
و نام خواهرانم
تیتر اول روزنامه های جهان می شوند.

ما هر روز در سرتاسر دنیا تکثیر می شویم.
هر روز در سرتاسر دنیا انکار!
و آب از آب تکان نمی خورد.
و ستاره ای از آسمان نمی افتد.
و این خورشید لعنتی هر روز از راه می رسد!

بی گدار به آب می زند این سگ لعنتی.
خورشیدی که از سرزمین های مقدس طلوع می کند
و در اقیانوس آرام به خواب می رود.

بی گدار به آب می زند این سگ لعنتی.
پیامبری که در اورشلیم ظهور می کند
و در سواحل کالیفرنیا اقامت دائم می گیرد.

بی گدار به آب می زند این سگ لعنتی
خبرنگاری که روز در کوچه پس کوچه های غزه پرسه می زند
و شب در گزارشهای ویژه خبری شعر می بافد.

بی گدار به آب می زند آقای رییس جمهور
این سگ لعنتی! که پشت میز بلندش
از ابراز تاسف حرف می زند.
و آب از آب تکان نمی خورد
و این خورشید لعنتی هر روز از راه می رسد!

برادرم! جنازه کودکانت را به خاک بسپار!
گیسوان خواهرت را از باد بگیر!
و خاکستر خانه ات را به رودها بسپار!

امروز پیامبری در راه است.
که از کنار خانه های سوخته خواهد گذشت.
که از کنار اشکهای ریخته خواهد گذشت.
که از کنار لاشه برادرانم خواهد گذشت.
و برایمان دعای خیر خواهد فرستاد!

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 9:21 توسط علیرضاسلطانی| |

- هنوز هم مثل کودکی از تاریکی  می ترسم -

 

دکمه های زندگی را باز می کند

پیراهنش را از تنش می کند مرد

دراز می کشد

مرگ چشمهای مرا سنگین می کند

دیواراتاق آبستن اتوبوس شبانه است

اتوبوسی که مرا خواهد برد

تا دشتهای دوردست زمین

تا جنگل

تا دریاچه

تا قایق

  قلاب ماهیگیری...

 

مرد لجنهای کف دریاچه را با دست کنار می زند

- " آخه احمق جون! آدم باید دلشو تو سینش نگه داره

نه اینکه ببنددش به نوک قلاب ماهیگیریو

پرتش کنه وسط دریاچه"

 

مرد لجنهای کف دریاچه را با دست کنار می زند

- " آخه احمق جون! آدم باید دلشو تو سینش نگه داره"

 

مرد،لجنهای کف دریاچه،" آخه احمق جون"

گم می شوند زیر سم گله بوفالوها

 

گله بوفالوها می آیند و می روند

درست مثل قطارهای نیمه شب

مثل کامیونهای گذری

مثل خاطرات فراموش شده دنیا

گله بوفالوها می آیند ومی روند

 

من صدای شکستن استخوانهایم را می شنوم

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 21:26 توسط علیرضاسلطانی| |

طرفدار صلح نیستم!

چیزی که این روزها زیاد می شنوم حرفه مفته! همه به هم می زنن. منم مجبور می شم بزنم. بین درسهایی هم که می خونیم از این حرفها هست تا دلت بخواد. روزنامه ها و اخبار که ظاهرا به خاطر حرف مفت زدن متولد شدن. حرف زدن محلی شده برای یادگیری روشهای نوین دله دزدی. چون همیشه یا در صدد پیچوندن هستیم یا در حال تمرین دروغهای پیشرفته یا در حال بد گویی از این و اون یا مشغول بحث های صد من یه غاز سیاسی. این وسط سر کی کلاه می ره خدا می دونه. خیلی وقتها هم این قدر دروغ می گیم که خودمون هم باورمون می شه. مسخره است ولی حقیقت داره! ما به خودمون هم دروغ می گیم! خوب چیز تازه ای هم نیست. اکثریت مردم مشکلات روانی دارن, چرا؟ چون در تنهایی وقتی به دروغهایی که گفتن فکر می کنن دچار سردرگمی درونی می شن به قول معروف با خودشون درگیری پیدا می کنن. اون جماعتی هم که دچار این مشکلات نیستن این قدر به خودشون دروغ گفتن که باورشون شده. یعنی یک لحظه در دروغهایی که دورو برشون پر شده تردید نمی کنن. حالا چرا دروغ ؟ من نمی فهمم. من اصلا سر در نمی یارم. اگه سیاست مدار باشن میشه گفت خوب شغلشونه. اگه سرمایه دار باشن میشه گفت سرمایه شون در خطره, مجبورن دروغ بگن. ولی بقیه مردم هیچ دلیلی برای دروغ ندارن.

مگه می شه شهدا با شهدا بجنگن؟
تو این چند وقت که نزدیک به یک سال می شه با خیلی از آدمهایی که به اسم مهاجر یا پناهنده یا هر چیز دیگه ای به این مملکت سفر کردن حرف زدم. آفریقایی هایی رو دیدم که از ترس کشته شدن فرار کردن. چرا؟ خودشون هم نمی دونن چرا؟ چون یه عده آدم از یه عده دیگه ای از آدمها خوششون نمی یاد. نه تنها هم دیگه رو می کشن بلکه سر زایمان بچه های هم دیگه رو می دزدن و سر می برن. چرا مگه اون بچه ای که هنوز یک ساعت از عمرش نگذشته چکار کرده که باید این بلا سرش بیاد؟ نمی دونم. توی میانمار یا برمه مردم حق زندگی کردنن ندارن حق تحصیل ندارن حق این که توی کشور خودشون مسافرت کنن ندارن, چرا؟ نمی دونم. وقتی می گم نمی دونم یعنی یک دلیل حتی غیر منطقی هم پیدا نکردم. توی آمریکا گزارشهایی هست که مسلمانها از مسلمانها فرار می کنن چرا؟ چون آقا توی کاباره رصد شده و مسلمونهای غیرتی حکم ارتدادش رو صادر کردن و دنبالشن که بکشنش. درباره ایران و افغانستان هم چیزی نمی گم که خلط مبحص پیش نیاد. فقط همینو بگم که کسی رو دیدم که از عراق آمده بود و به من گفت که خانواده شهیده! من خندم گرفت!( خدا از سر تقصیراتم بگذره) شاید اگه شما جای من بودید خنده تون نمی گرفت ولی حداقل به این موضوع فکر می کردید که آخه بابا کسایی که توی جنگ تحمیلی شهید شدن شهیدن اونهایی هم که برای عراق در همون سالها جنگیدن هم شهیدن؟! پس آخه مگه می شه شهدا با شهدا بجنگن؟ من نمی دونم.
من طرفدار هیچی نیستم و مخالف هیچ حزب و گروه و پارتی ای هم نیستم. یعنی با کسی کاری ندارم. به من ربطی نداره که کی چی می گه. هر کسی آزاده هر کاری که دوست داره انجام بده. نه طرفدار آزادی هستم. نه طرفدار دموکراسی هستم. نه طرفدار حقوق بشرم. نه طرفدار صلح ! چون همه این مزخرفات دروغهایی هستن که یه عده پشت تریبون ازش دم می زنن و یه عده دیگه به اسم آزادی, به اسم حقوق بشر, به اسم دین خون مردم رو می کنن توی شیشه! حسابشون با همون خدایی که ازش دم می زنن!

ما فقط دوست نیستیم!همین!
من گفتم که قرار ندارم که از چیزی طرفداری کنم و یا به کسی توهین کنم یا بیشتر از این حرف مفت بزنم. فقط می خواستم ببینم این وسط چی نصیب ما می شه؟ که قرارهم نیست چیزی از این شلم شوربا به ما برسه. کاری هم به زمین و آسمان و آفریقا و آمریکا و غرب وشرق ندارم. روی صحبت من با چن تا از بچه هایی که قبلا با هم دوست بودیم و یا الان با هم دوستیم و یا بعدا با هم دوست خواهیم شد. توی این چند وقت چیزی رو یاد گرفتم که در تمام عمرم خلافش رو تو گوشمون خونده بودن. چیزی که دلیل تمام کشتار دسته جمعی و فردی سراسر دنیاست که عایدیش هم توی جیب آقازاده های شرقی و غربی می ره. اون دروغ بزرگ که از وقتی پا به دنیا گذاشتیم توی خانواده توی کوچه توی بازار توی نماز جمعه توی کاباره پشت تریبون سیاستمدارها توی گوشمون خوندن کلمه مجهول الهویه دشمنی بوده. دشمن یعنی چی؟ چن جا که دم دست بود سر زدم تا یه معنی براش پیدا کنم. مثلا ادبیات فارسی به قول یکی از شارحان:
"در ادبیات ایران زمین از دشمن و دشمنی سخن بسیار رفته است. دشمن کسی است که در پندار و یا رفتار و کردار ،به ما آسیب می رساند ما از کردار دشمن می هراسیم. حسادت و بدسگالی نسبت به سرزمین دیگری و چیرگی بر آن از ویژگی های دشمن شناخته شده بود."
 و یا در لغتنامه معین چنین می خوانیم که:
"دژخیم (ص مرکب ) (از : دژ، به معني بد و زشت و درشت + خيم ، به معني خوي و خلق) بدخوي و بدطبيعت و بدروي . (برهان ). بدخصلت و زشت خو. (غياث ). بدخوي .بدخو. بدطبع. "
والبته در لغتنامه وبستر هم چنین آمده است:
"کسی که از او متنفر هستید. کسی که سلیقه ای مخالف شما دارد. کسی که با او در حال جنگ هستید. غریبه ای خارج از گروه شما."
خوب با توجه به این تعاریف اگر غریبه ای که نمی شناسیم رو وارد گروه خودمون کنیم یعنی که دیگه با ما دشمن نیست. یا اگر جنگ رو تعطیل کنیم دیگه کسی دشمن ما نیست. یا اگر بپذیریم که سلیقه مخالف ما هم هست( که یک امر بدیهیه) می شه جلوی دشمنی رو گرفت و براش راه حل پیدا کرد. و اگر با کسی که ازش متنفر هستیم دوستی نکنیم فکر کنم کافیه. یعنی شمایی که از من خوشت نمی یاد دلیل نداره که ما با هم دشمن باشیم. ما فقط دوست نیستیم. و این اصلا چیز عجیبی نیست. خیلی از آدمها با هم دوست نیستن والبته دشمن هم نیستن. خوب پس شدنیه! ولی نمی دونم چرا آدمها عاشق این هستن که با بقیه دشمنی کنن. البته این توهم بسیار واگیرداره و واقعا خطرناک. بسیار ساده است. ولی درکش سخته. اما اگه این دروغ بزرگ رو فراموش کنیم .اون وقت همه چیز زیبا می شه. همه آدمها دوست داشتنی می شن. می تونید همه رو دوست داشته باشید. و می تونید  توی خیابون قدم بزنید و به همه آدمها لبخند بزنید. من اینو دوست دارم. دوست دارم که آدمها به جای اینکه به فکر آزار هم باشن به فکر کمک به هم باشن. می دونم خنده داره . می دونم آدمهایی که این طوری حرف می زنن رو چی خطاب می کنن. ولی با همه اینها دوست دارم خنده دار و ابله باشم ولی در دنیایی زندگی کنم که هیچ کس دشمن کسی نیست. کسی به کسی از روی عمد آسیب نمی زنه. اگر دیگران اشتباه کردن می تونم بگم انسان جایز الخطاست. اشتباه می کنه. ولی ذات آدمها پاکه. کاری ندارم که دیگران چی می گن. دیگران خیلی حرفها می زنن. هر کسی به نفع خودش حرف می زنه. منم امروز به نفع خودم و دوستانم حرف می زنم. باور کنید همه آدمها مث هم هستن. هیچ کسی خونش از دیگران رنگین تر نیست. دنیا محل بسیار زیباییه اگر آدمها رو دوست بدارید. هیچ دژخیمی پشت درها نیست و به قول مولانا :

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

اگر به آدمها به چشم دشمن نگاه کنید دشمن می بینید. اگر به چشم دوست نگاه کنید دوست می بینید. حالا تصمیم با شماست. اگر می بینید که حرفهای من گویا نیست یا ناقص هستن یا مثل خودم شلخته هستن می تونیم به ترانه های پایین این نوشته رجوع کنید و اونها رو بخونید بعد تصمیم بگیرید.
حق یارتون!

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 1:59 توسط علیرضاسلطانی| |

از دور دست...

"جولیا گلد" ترانه سرا و خواننده که در یکی از شبکه های تلویزیونی کار می کند ترانه "از دور دست" را در سال 1985 نوشت. این ترانه در سال 1991 عنوان بهترین ترانه سال را به خود اختصاص داد. و البته من طی ماجرایی که در پست بعدی خواهم نوشت یک ماه پیش شنیدم و مثل دو ترانه قبلی تصمیم گرفتم که به فارسی برگردونمش تا بتونیم با هم بخونیمش و راجع بهش فکر کنیم.

از دور دنیا آبی و سبز می نماید
و برف روی قله کوهها, سفید
از دور اقیانوس به دیدار رود می رود
و عقابها به پرواز می آیند

از دور همه ساز موافق می زنند
و در سرزمین های مختلف انعکاس می یابد
این صدای امید و صدای صلح است
این صدای هر انسانی است

از دور دست همگی به اندازه کافی داریم
وهیچ کس محتاج نیست
و دیگر تفنگ نیست, بمب نیست, بیماری نیست
و دهانی گرسنه غذا نیست

از دور هر کدام سازی هستیم
که در یک دسته بزرگ به آواز می آییم
ساز امید را می نوازیم, ساز صلح را,
و این ترانه ها زمزمه هر انسانی است
خدا به ما می نگرد, خدا به ما می نگرد
از دور دست ها خدا به ما می نگرد

از دور ما با هم دوست هستیم
حتی اگر در جنگ باشیم
از دور دستها حتی نمی فهمم
این همه جنگ برای چیست

از دور همه ساز موافق می زنند
و در سرزمین های مختلف انعکاس می یابد
این امید امیدها است و عشق عشق ها است
این قلب هر انسانی است

این امید امیدها است و عشق عشق هااست
این ترانه هر انسانی است
خدا به ما می نگرد, خدا به ما می نگرد
از دور دست ها خدا به ما می نگرد
خدا به ما می نگرد, خدا به ما می نگرد
آه! از دور دست ها خدا به ما می نگرد

From a distance the world looks blue and green,
and the snow-capped mountains white.
From a distance the ocean meets the stream,
and the eagle takes to flight.

From a distance, there is harmony,
and it echoes through the land.
It's the voice of hope, it's the voice of peace,
it's the voice of every man.

From a distance we all have enough,
and no one is in need.
And there are no guns, no bombs, and no disease,
no hungry mouths to feed.

From a distance we are instruments
marching in a common band.
Playing songs of hope, playing songs of peace.
They're the songs of every man.
God is watching us. God is watching us.
God is watching us from a distance.

From a distance you look like my friend,
even though we are at war.
From a distance I just cannot comprehend
what all this fighting is for.

From a distance there is harmony,
and it echoes through the land.
And it's the hope of hopes, it's the love of loves,
it's the heart of every man.

It's the hope of hopes, it's the love of loves.
This is the song of every man.
And God is watching us, God is watching us,
God is watching us from a distance.
Oh, God is watching us, God is watching.
God is watching us from a distance

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 0:33 توسط علیرضاسلطانی| |

چن تا جاده..؟

اینم از باب دیلن. بازم تازه شنیدم. و خوشم اومد. شما هم بخونید آخرش می گم که جریان این ترانه ها چیه. ولی قبلش شما حدس بزنید که چی شده:

چن تا جاده رو یه آدم باید پشت سر بزاره
تا آدم صداش بزنن؟
 یه کبوتر سفیدچن تا دریا رو  باید پرواز کنه
تا کنار ساحل آروم بگیره؟
گلوله توپها چقدر باید پرواز کنن
تا ممنوع اعلام بشن؟
جواب سوال, دوست من! توی باد میرقصه
جواب سوال توی باد می رقصه

یه کوه باید چقدر عمر کنه
قبل از اینکه با دریاها یکی بشه؟
آدما چقدر باید عمر کنن
تا اجازه آزادی بگیرن؟
یه نفر چقدر می تونه صورتشو بگردونه
و ادعا کنه که چیزی ندیده؟
جواب سوال, دوست من! توی باد می رقصه
جواب سوال توی باد می رقصه

چقدر یه آدم باید سرشو بالا بگیره
تا بتونه آسمونو ببینه؟
یه آدم باید چن تا گوش داشته باشه
تا صدای گریه آدما رو بشنوه؟
چقدر آدم باید کشته بشه
تا اون بفهمه که آدما دارن می میرن؟
جواب سوال, دوست من! همین طوری توی باد می رقصه
جواب سوال توی باد می رقصه

 

How many roads must a man walk down
Before they call him a man
How many seas must a white dove sail
Before she sleeps in the sand
How many times must the cannonballs fly
Before they are forever banned
The answer, my friend, is blowing in the wind
The answer is blowing in the wind

How many years must a mountain exist
Before it is washed to the sea
How many years can some people exist
Before they're allowed to be free
How many times can a man turn his head
And pretend that he just doesn't see
The answer, my friend, is blowing in the wind
The answer is blowing in the wind

How many times must a man look up
Before he can see the sky
How many ears must one man have
Before he can hear people cry
How many deaths will it take till he knows
That too many people have died
The answer, my friend, is blowing in the wind
The answer is blowing in the wind

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 0:27 توسط علیرضاسلطانی| |

تصور کن...!

 روز هشتم دسامبر ۱۹۸۰ در حالیکه به آپارتمان خود در ساختمان داکوتا در شهر نیویورک برمی‌گشت به دست یکی از هواداران سابقش به ضرب سه گلوله کشته شد. جان اونو لنون,شهرتش با خواندن در گروه بیتلز شروع شد و تصور کن یکی از چند ترانه اوست! من تازه این ترانه رو شنیدم. خوشم اومد. سعی کردم به فارسی برش گردونم.


اگه امتحان کنی ساده است
تصور کن بهشتی وجود نداره
جهنمی هم زیر پامون نیست
بالا , فقط آسمونه و بس
تصور کن همه آدمها
برای امروز, زندگی می کنن

تصور کن کشورها نیستن
تصور کردنش سخت نیست
چیزی هم که به خاطرش بکشی یا کشته بشی وجود نداره
این همه مذاهب مختلف هم نیست
تصور کن همه آدمها
برای صلح زندگی می کنن

شاید بگی که من خیالاتی ام
اما من تنها نیستم
کاش یه روزی هم تو به من بپیوندی
و تمام دنیا یکی بشه

تصور کن که مال منو مال تویی در کار نیس
آزمندی نیس, گرسنه ای نیس
تمام مردم با هم برادرن
تصور کن همه مردم
دنیا رو با هم قسمت می کنن

شاید بگی که من خیالاتی ام
ولی من تنها نیستم
کاش تو هم یه روز به ما بپیوندی
و دنیا یک پیکر زندگی کنه

Imagine there's no heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today...

Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace...

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one

Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world...

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 23:40 توسط علیرضاسلطانی| |


Design By : Night Skin